گفت و گو با عادل فردوسي‌پور به مناسبت چاپ دهم كتاب «هنر شفاف انديشيدن»

حال و هوای کاغذ و سرب

ياسر نوروزي

***

در اين سال‌ها بعضي از سلبريتي‌ها دست به قلم شدند، داستان نوشتند، دل‌نوشته چاپ كردند، مشق‌هاي شاعري‌شان را روي كاغذ ريختند يا سراغ آثار خارجي رفتند و زبان‌داني‌شان را به رخ كشيدند. در اين ميان البته بودند كساني كه در اين عرصه هم خوش درخشيدند اما معدود بودند و عادل فردوسي‌پور يكي از آن‌هاست. او سال 89 سراغ كتابي رفت كه خيلي‌ها گمان كردند فقط درباره‌ي فوتبال است، در حالي كه «فوتبال عليه دشمن» فراتر از اين‌ها بود و در كنار اين فراگيري، درباره فوتبال هم بود. نويسنده، سايمون كوپر، 22 كشور جهان را گشته بود و در روايتي انديشمندانه و در عين حال جذاب و ساده، زمين‌هاي خاكي تاريخ را پابه‌توپ رفته بود. در واقع نويسنده توپ را از مستطيل سبز بيرون آورده بود و به زمين سياست و تاريخ و فرهنگ انداخته بود. رد نگاه مترجم اينجاست كه نمود پيدا مي‌كند؛ جايي كه مي‌فهمي از سر تفنن كتاب دست نگرفته يا براي دست و پا كردن حيثيتي در اين عرصه سراغ ترجمه نرفته. از آن سال به بعد،‌ كتابي ديگر هم با نظارت عادل فردوسي‌پور به چاپ رسيد با عنوان «كتاب جامع فوتبال» كه كار مرد محبوب فوتبال‌مان در آن،‌ كم و بيش فقط نظارت بود. اما عادل امسال به كمك دوستانش (بهزاد توكلي و علي شهروز) كتابي ديگر ترجمه كرد كه بيشتر از كتاب قبلي اقبال داشت. «هنر شفاف انديشيدن» نوشته رولف دوبلي با ترجمه عادل و دوستانش ارديبهشت امسال از سوي نشر چشمه چاپ شد و در عرض مدتي كوتاه (كمتر از ده ماه) به چاپ دهم رسيد. اين كتاب از آن دست آثاري است كه بعد از چند صفحه مطالعه آن را زمين نخواهيد گذاشت؛ پر از مثال‌هاي نغز و خواندني درباره اشتباه‌هاي بشري‌ست؛ 99 خطايي‌ كه من و شما شبانه‌روز در حالا انجام دادن‌شان هستيم و چه بسا ناخواسته چشم بر روي‌شان بسته‌ايم. رولف دوبلي مي‌نويسد: «پاپ از ميكل‌آنژ پرسيد: "راز نبوغت را به من بگو. چگونه مجسمه داوود، شاهكار تمام شاهكارها، را ساختي؟" جواب ميكل‌آنژ اين بود: "ساده است. هر چيزي را كه داوود نبود تراشيدم." بيا صادق باشيم. ما به‌درستي نمي‌دانيم چه چيزي عامل موفقيت ماست. نمي‌توانيم به‌دقت بگوييم چه چيزي خوشحال‌مان مي‌كند. ولي با قاطعيت مي‌توانيم بگوييم چه چيزي موفقيت و شادي‌مان را نابود مي‌كند... شفاف‌انديشي و زيركانه عمل كردن به معناي به‌كارگيري شيوه ميكل‌آنژ است: بر داوود تمركز نكن. به جاي آن، بر هر چيزي كه داوود نيست تمركز كن و آن را بتراش. در مورد ما: تمام خطاها را كنار بزن. در اين صورت شفاف‌انديشي ظاهر مي‌شود.» (ص 314) اين چند خط ساده اما عميق را از كتاب نقل كردم تا بگويم چرا بايد اين كتاب را خواند. دوشنبه‌شب رفتم به جشن امضاي چاپ دهم آن و بين جمعيت زيادي كه براي ديدن مترجم به كتاب‌فروشي چشمه آمده بودند، او را ديدم. گفت‌وگويي كه در ادامه خواهيد خواند، ماحصل قرار من براي مصاحبه با او در اين مراسم بود؛ جشن «هنر شفاف انديشيدن».

***

شما با «فوتبال عليه دشمن» كار ترجمه را شروع كنيد. در اين كتاب، فوتبال حضور داشت اما مناسبات آن با سياست، تاريخ، جامعه و فرهنگ عمومي بيشتر به چشم مي‌آمد و حتا مهم‌تر بود. اما در ترجمه دوم‌تان يعني همين كتاب «هنر شفاف انديشيدن» رفته‌ايد سراغ يك حوزه ديگر كه اصلاً ارتباطي با فوتبال ندارد. با اين مقدمه مي‌خواهم بدانم بنا به چه شيوه‌اي كتابي را براي ترجمه دست مي‌گيرد؟ درباره نحوه انتخاب كتابي كه ترجمه مي‌كنيد بگوييد.

 

درباره كتاب اول (فوتبال عليه دشمن) بگويم كه من مدتي دنبال يك كتاب فوتبالي خوب مي‌گشتم و اين كتاب  را يكي از دوستان به من داد و خواندم و خيلي خوشم آمد و ترجمه‌اش كردم. در اين حد فاصل، يعني از سال 89 به اين سمت، يك كتاب ديگر هم چاپ كردم كه البته كار من در اين كتاب نظارت بر ترجمه بود؛ «كتاب جامع فوتبال». و دنبال كتاب خوب هم در اين مدت بودم. هم خودم جست‌وجو مي‌كردم و هم گفتم برايم بگيرند ولي كتاب فوق‌العاده‌اي كه چشمم را بگيرد نديدم و دستم نرسيد. تا اينكه بهمن‌ پارسال، عموي همان كسي كه «فوتبال عليه دشمن» را برايم آورده بود، كتابي ديگر برايم آورد به نام «هنر شفاف انديشيدن» كه خيلي برايم جذاب بود و واقعا خوشم آمد. چون بهمن‌ماه هم بود و سريع مي‌خواستيم كتاب را به نمايشگاه كتاب برسانيم، سريع با دو تا از دوستان ديگر دست‌به‌كار شديم و ترجمه كرديم. در واقع دليل اصلي همين بود كه گفتم؛ خيلي از اين كتاب خوشم آمد.

 

پس لزوما مطالعه شما منحصر به كتاب‌هايي درباره فوتبال نيست؟

 

نه. كتاب خوبي به دستم برسد مي‌خوانم و اين كتاب هم خيلي مرا جذب خودش كرد و در نتيجه كاملاً ناخواسته رفتم در يك حوزه ديگر ترجمه كردم.

 

فكر مي‌كنم دليل استقبال مردم از «هنر شفاف انديشيدن» فراگيري آن باشد. به هر حال «فوتبال عليه دشمن»، عنواني فوتبالي را با خودش يدك مي‌كشيد. هرچند صرفاً درباره فوتبال نيست و به مباحث تاريخي و سياسي و جامعه‌شناختي حول محور فوتبال مي‌پردازد. اما به هر حال مخاطباني كه از محتواي اين كتاب خبر نداشتند احتمالا حدس مي‌زدند فقط درباره فوتبال است و براي همين هم نسبت به «هنر شفاف انديشيدن» كمتر از آن استقبال كردند. الان «هنر شفاف انديشيدن» به چاپ دهم رسيده؛ آن هم در عرض يك سال. در حالي كه «فوتبال عليه دشمن» در اين چند سال چند بار چاپ شده. در واقع مي‌خواهم بگويم مخاطب «هنر شفاف انديشيدن» خيلي گسترده‌تر از «فوتبال عليه دشمن» است و شايد به همين خاطر هم فروشش بيشتر بوده.

 

بله. ولي من كماكان مي‌گويم «فوتبال عليه دشمن» كتاب بسيار خوبي بود و دلم مي‌خواست اين كتاب هم به اندازه «هنر شفاف انديشيدن» خوانده شود. هرچند چاپ ششم «فوتبال عليه دشمن» هم تمام شده و به چاپ هفتم مي‌رسد.

 

اما خب هفت چاپ در چند سال با ده چاپ در يك سال به هر حال تفاوت دارد.

 

بله خب. «هنر شفاف انديشيدن» هفت هشت ماهه به چاپ دهم رسيد و «فوتبال عليه دشمن» در عرض چهار پنج سال به چاپ هفتم رسيده. البته باز هم مي‌گويم «فوتبال عليه دشمن» كتابي فوتبالي نيست؛ بيشتر كتابي اجتماعي-سياسي است.

 

قبول دارم. كتاب فوق‌العاده‌اي است كه فوتبال در آن بيشتر شبيه نخ تسبيحي است كه مباحث مختلف سياسي و اجتماعي و غيره را به هم متصل مي‌كند. ضمن اينكه شيوه روايي سايمون كوپر در اين كتاب هم انصافاً جذاب و خواندني است. اما خب «هنر شفاف انديشيدن» قطعا مخاطبان بيشتري را پوشش مي‌دهد و شايد بشود آن را در حوزه كتاب‌هاي روان‌شناسي عمومي طبقه‌بندي كرد. براي كساني كه نخوانده‌اند كمي درباره محتواي آن بگوييد.

 

اگر بخواهم خلاصه درباره اين كتاب بگويم بايد اينطور بگويم كه اين كتاب درباره‌ خطاهاي واضحي صحبت مي‌كنم كه همه ما در طول شبانه‌روز در زندگي مرتكب مي‌شويم؛ شايد نسبت به اين انجام بعضي از اين خطاها آگاهي نداشته باشيم، شايد هم داشته باشيم اما باز در حال تكرارش باشيم. در واقع معرفي يك‌سري خطاهايي است كه ما در زندگي مرتكب مي‌شويم و اصلاً اينطور نيست كه بيايد براي جلوگيري از اين خطاها نصيحت كند يا راهكار ارائه بدهد. اصلاً اينطور نيست. از اين 99 خطايي كه در اين كتاب اسم برده فكر مي‌كنم همه ما حداقل سي چهل تاي آن‌ها را در زندگي مرتكب مي‌شويم و درگير آن‌ها هستيم. اين كتاب آمده اين خطاها را معرفي كرده و به نظرم شايد يكي از دلايلي كه عوام و خواص از اين كتاب خوش‌شان آمده و با آن ارتباط برقرار كرده‌اند به خاطر زبان ساده‌اي است كه نويسنده آن را در اين كتاب به كار گرفته و مفاهيم را بيشتر در قالب مثال‌هاي ملموس مطرح كرده. تا جايي كه دكتر شيري و دكتر خانباني، استادان رشته روان‌شناسي دانشگاه شهيد بهشتي، اين كتاب را به عنوان كتاب درسي براي دانشجوهاي‌شان معرفي كرده‌اند. اما در عين حال من فكر مي‌كنم با اينكه يك‌سري از اين كتاب به عنوان يك كتاب آكادميك ياد مي‌كنند ولي طوري نوشته شده كه يك آدم معمولي با تحصيلات معمولي هم به‌راحتي با آن ارتباط برقرار مي‌كند. و شايد يكي از دلايلي كه باعث شده اين كتاب با استقبال مواجه شود – غير از مسائل ديگري كه به فروش آن كمك كرده – همين باشد. يكي ديگر از دلايل استقبال مردم از اين كتاب هم همين نقل قول‌هاي شفاهي و دهان به دهان راجع به اين كتاب است.

 

بله. سنت شفاهي تبليغ كتاب دست‌كم در ايران بيشتر از هر شيوه‌ي ديگري موثر است. اكثر كتاب‌هايي كه به چاپ‌هاي متعدد رسيده‌اند، بواسطه پيشنهاد كتاب‌خوان‌ها و مردم به همديگر، به چاپ‌هاي بالا رسيده‌اند. فقط اين را هم بگوييد كه چرا سه نفره ترجمه كرديد؟

 

اين كتاب را اواخر بهمن‌ پارسال خواندم و مي‌خواستم چاپ آن به نمايشگاه كتاب برسد. وقت خيلي كم بود. در اسفند هم درگير برنامه‌هاي «نود» بودم. از دو تا از دوستان دانشگاه شريف كمك گرفتم كه....

 

بعد آمديد و زبان كتاب را يكسان كرديد...

 

بله. در چاپ اول و دوم يك بار اين كار انجام شد و بعد از نمايشگاه هم براي چاپ چهارم يك بار ديگر براي يك‌دست كردن متن روي آن كار كردم.

 

حرف آخر اينكه مي‌دانستيد كتاب «فوتبال عليه دشمن» به شكل غيرقانوني و در قالب پي. دي. اف. روي اينترنت قابل دانلود است؟

 

راستش چيزهايي شنيده بودم. متأسفانه از اين اتفاقات عجيب و غريب كلا در ايران زياد مي‌افتد.

 

و خب اگر بخواهم سورپرايزتان كنم بايد بگويم كه كتاب جديدتان هم در حال حاضر به شكل غيرقانوني در اينترنت موجود است!

 

به به! (خنده)

 

آقاي فردوسي‌پور، متأسفانه در حال حاضر با معضل دانلود غيرقانوني در انواع محصولات فرهنگي مواجه هستيم. يعني از سينما گرفته تا موسيقي و كتاب. يك مقدار هم كافي‌ست محصول فرهنگي مورد نظر شهرتي پيدا كند تا ميزان دانلود آن چندبرابر شود. مثلا درباره كتاب كافي‌ست به چند چاپ برسد تا به شكل غيرمجاز، بدون در نظر گرفتن حق مؤلف و ناشر، آن را بردارند و پي. دي. اف. كنند و روي فضاي مجازي بگذارند.

 

براي خود من يكي كه ورق زدن كتاب هنوز خيلي لذت‌بخش‌تر است از مطالعه آن پاي كامپيوتر. من خودم اگر قرار باشد كتابي را بخوانم، ترجيح مي‌دهم آن را ورق بزنم و در حال و هواي بوي كاغذ و سرب باشم.

 

البته خيال‌تان راحت كه با اين پيشنهاد باعث نمي‌شويد كتاب‌تان را دانلود نكنند!

 

بله؛ اينكه صد در صد! همين حالا خيلي‌ها ديگر روزنامه نمي‌گيرند و مي‌روند از روي سايت‌ مطالب آن را مي‌خوانند اما من اينطور نيستم. ضمن اينكه بگويم روزنامه‌ شما را هم هر روز مي‌خوانم و اگر قرار باشد يك روزنامه در روز بخوانم، آن روزنامه قطعا «هفت صبح» است.

 

(روزنامه هفت صبح، 94/10/23)

Facebook: yasser noruzi  

حاضريد كتاب‌تان را بسوزانيد؟

«پل آستر» مي‌گويد نويسنده، نويسندگي را انتخاب نمي‌كند بلكه اين نويسندگي‌ست كه سراغ نويسنده مي‌آيد. يعني از يك جايي به بعد مي‌فهميد بهترين كاري كه از دست‌تان برمي‌آيد نوشتن است. تعبير و تفسيرهاي بعدي با شما. مي‌توانيد فكر كنيد همايِ سعادت روي دوش‌تان نشسته يا اينكه بختك به جان‌تان افتاده. راه ميانه‌اي هم هست. اينكه بدانيد كارتان هيچ تفاوتي با كفاش و بقال و بزّار و خرّاز ندارد. اين به معناي آن نيست كه كار كوچك يا بزرگي مي‌كنيد بلكه صرفاً به اين معني‌ست كه كار مي‌كنيد. همين. اگر هم ننويسيد مثل قنادي هستيد كه كركره‌ي مغازه را پايين كشيده و رفته است. اينكه چرا «يوسا» مي‌گويد ادبيات كارهاي عجيب و غريب مي‌كند، نمي‌دانم. برنده‌ي نوبل ادبيات 2010، اعتقاد دارد ادبيات جادو مي‌كند. در كتاب «چرا بايد ادبيات بخوانيم؟» مي‌گويد ادبيات فلان و بهمان مي‌كند. بله، قبول دارم كه بعد از نوشتن «اليور توئيست»، حكومت وقت مجبور شد بسياري از زاغه‌هاي اطراف لندن را جمع كند. اما همين حالا روزي 800 ميليون نفر در جهان گرسنه مي‌خوابند. ادبيات براي اين‌ها چه دارد؟ كتاب‌هاي نويسندگان بزرگ چه دارد؟ آن‌ها گرسنه‌اند و «كاغذ» نمي‌تواند پروتئين‌ها و ويتامين‌هاي لازم براي بدن‌شان را فراهم كند! خَيّرين هم با خواندن كتاب‌ به اين نتيجه نرسيده‌اند كه بهتر است به فكر ديگران باشند. هزار و يك علت دست به دست هم داده‌اند كه آن‌ها به اين نتيجه برسند (كه شايد يكي از آن‌ها خواندن كتاب‌هاي نويسندگان بزرگ باشد!) با اين حساب، نويسنده‌ي بزرگي هم اگر باشيد، با يك واسطه در آرامش ديگران نقش داشته‌ايد؛ آن هم واسطه‌اي در ميان هزار و يك واسطه‌ي ديگر. يعني طرف، كتاب شما را خوانده و همراه با هزار و يك علت ديگر، به اين نتيجه رسيده به جاي شرور بودن بهتر است خَيّر باشد. به عكسِ اين مصاديق هم فكر كنيد. گاهي كتاب‌هاي بزرگ، نتيجه‌ي عكس هم داده‌اند. طرف مي‌نشيند، صدها كتاب از نويسندگان بزرگ مي‌خواند تا صرفاً لذت ببرد يا سيگارش را راحت‌تر دود كند. همين! «آيزاك بابل»‌ را مي‌گيرند، به شكنجه‌سراي «ان. كا. و. د.» مي‌برند و او را آنقدر مي‌زنند تا مقر بيايد جاسوس امپرياليسم بوده! همه‌ي اين‌ها هم زماني اتفاق مي‌افتد كه استالين مشغول خواندن يكي از شاهكارهاي بزرگ دنيا، (فرض كنيد) «هملت» است. پس بزرگ‌ترين نويسنده‌ي دنيا هم اگر باشيد، كتاب‌تان به درد خودتان مي‌خورد! يخ‌بندان امسال جان عده‌اي را گرفت؛ در آمريكا و اروپا و آسيا. حاضريد كتاب‌تان را براي گرم كردن آن‌ها بسوزانيد؟ كتاب كه هيچ؛ حاضريد بيرون برويد و آن‌ها را براي يك شب شده، به خانه بياوريد؟ چنين نويسندگاني كم هستند؛ درست مثل آدم‌هاي خوب كه كم هستند. نويسندگاني مثل من در خانه مي‌نشينند، مي‌نويسند و در انديشه‌ي كاري سترگ هستند. همانجا، پايين خانه، يك نفر «دارد مي‌سپارد جان»!

روزنامه‌ي آرمان-7/11/92

گفت و گو با آيدا مرادي آهني درباره‌ي رمان «گلف روي باروت»

نظر اهالي ادبيات درباره‌ي اين رمان:

يوسف انصاري 2

رامبد خانلري 4

سينا دادخواه 3

مجتبي گلستاني 3

مهام مِيقاني 3

***

آيدا مرادي آهني، تهران، 1363

پونز روي دم گربه (داستان كوتاه)، چشمه، 1390

گلف روي باروت (رمان)، نگاه، 1392

***

دو كتاب داري: «پونز روي دم گربه» و «گلف روي باروت». جراحتي آنچناني روي دم حيوان، دردناك است و پي‌آمد ناگواري در پي خواهد داشت؛ گلف روي باروت هم همينطور. اين‌ها كُنش‌هايي هستند كه به واكنشي هراس‌آور و دلهره‌آميز مي‌رسند. در كتاب اولت، بيشتر به دنبال تصوير واكنش‌ها بودي. در آن كتاب بركه‌ي متلاطمي را مي‌ديدم كه نمي‌دانستم چرا به هم ريخته و آشفته است اما آشفتگي‌اش را مي‌ديدم. انسان‌هايي مي‌ديدم با شخصيت‌هايي ازهم‌گسيخته و رفتارهايي نابه‌هنجار. در اين كتاب بيشتر رفته‌اي سراغ كُنش‌ها. داري سنگي را نشانم مي‌دهي كه به سمت آبگير پرتاب شده. ديگر كمتر به تصويرِ تلاطم دريا كار داري. مي‌خواهم بگويم دو تجربه‌ي متفاوت از تو خوانده‌ام. چقدر با اين حرفم موافقي؟

راستش به ذات هم دو تجربه‌ی متفاوت هستند. داستان کوتاه و رمانْ سخت در جایگاه مقایسه قرار می‌گیرند. مگر این‌که از همین منظرِ تو به آن نگاه کنیم. در «پونزروی دم گربه» سعی کرده بودم آن درد، آن کلافه‌گی که شخصیت‌ها تحمل می‌کنند به خواننده هم منتقل شود نه تحمیل. و شاید به همین دلیل و برای این‌که بی‌طرف بایستم اکثراً راوی دوربین را انتخاب کرده‌ بودم. بنابراین کاملاً با نظرت در مورد «پونز روی دم گربه» موافقم. اما به نوعی فکر می‌کنم نویسنده نباید در خودش درجا بزند. این‌که اثری قائم به ذات باشد و جدا از اثر قبلی و اندوخته‌های نویسنده اصلاً موردی نیست که بشود ازش گذشت. عدم تجربه‌ی متفاوت در اثر جدید نه تنها خواننده بلکه به مرور خود نویسنده را سرخورده می‌کند.

وقتي از «كافكا» حرف مي‌زنيم، از تمام «كافكا» حرف مي‌زنيم؛ يعني از آن نويسنده‌ي «مسخ» و «قصر» بگير تا نويسنده‌ي آن داستان‌هاي كوتاه و حتا «كافكا»ي نويسنده‌ي نامه‌ها و دست‌نوشته‌هايش. اين‌ها همه با هم «كافكا»يي مي‌سازند كه در تاريخ ادبيات و انديشه به آن اشاره مي‌كنند. بنابراين جالب اينجاست كه يك اثر، تنها در ذهن مخاطبان عام است كه به شكل قائم به ذات، تحليل مي‌شود يا در ذهن‌شان مي‌ماند. من و شما اتفاقا به خاطر نگاه تخصصي، جهان يك نويسنده بيشتر به چشم‌مان مي‌آيد تا اثر يك نويسنده. اما از اين بحث گذشته، در ادبيات داستاني كمتر كسي هست كه تجربه‌هايي تا اين حد متفاوت داشته باشد. لااقل از آن‌ها كه من مي‌شناسم، شايد «ايتالو كالوينو» فعلا به ذهنم برسد. هر چه فكر مي‌كنم مي‌بينم نويسنده‌هايي كه در هر كتاب، تجربه‌‌ورزي‌هايي تا اين حد متفاوت داشته باشند، خيلي كم‌اند. اجازه بده راحت بگويم: احساس مي‌كنم به اين نتيجه رسيده‌اي كه در «پونز...» اشتباه رفته‌اي و حالا آمده‌اي بگويي داستان‌نويسي يعني اين: يعني «گلف...». البته نه به معناي اينكه بخواهي ادعا كني، به معناي تصحيحِ تفكرِ خودت از داستان‌نويسي.

بگذار اول برگردیم سر همان بحث «جهان نویسنده». منظور من از قائم به ذات بودن یک اثر این نیست که جهان‌بینی مؤلف در هر کار باید کاملاً متفاوت باشد. منظور این است که یک خواننده چه در سطح حرفه‌ای و چه عام مجبور نباشد تا مجموعه‌داستان نویسنده‌ای را نخوانده یا مثلاً فلان داستان او را نفهمیده به سراغ رمان برود. اما در مورد جهان فکری کاملاً واضح است که بینش، معرفت یا آن شناخت که درباره‌اش حرف می‌زنیم در آثار نویسنده به مرور به یک شکل می‌رسد. نوع نوشتن من در «پونز روی دم گربه» با «گلف روی باروت» دو نوع متفاوت است اما به لحاظ جهان‌بینی اتفاقاً فکر می‌کنم جرقه‌های درگیری با قدرت در «پونز روی دم گربه» بود. آن‌جا هم کاراکترها دیدی مبارزه‌طلبانه نسبت به گذشته داشتند. در تمام داستان‌ها توجه‌ام به مرجع قدرت در خانواده بود. در «گلف روی باروت» این کانون قدرت شکل و ابعاد دیگری به خودش گرفت. «پونز روی دم گربه» داستان‌ آدم‌هایی بود در مرز فروپاشی تمرکز روی شخصیت‌ها بود که به منظور ضدیت با قدرت در خانواده دست به نابودی می‌زنند. هنوز هم اگر برگردم داستان‌ها را با همان دید می‌نویسم که خواننده هم حس مرض و جنون را در داستان حس کند. اما در «گلف روی باروت» حادثه‌ها هستند که به شخصیت‌ها فرصت نمایش می‌دهند. پلات و شخصیت‌های «گلف روی باروت» نوع دیگری از نوشتن را می‌طلبید. راستش همین حالا که به فکر کار بعدی هستم دنبال یک تجربه‌ی متفاوت از آن دو هستم و نمی‌دانم چه‌ خواهد شد. فقط می‌توانم اعتراف کنم که جهان رمان فعلاً برایم جذاب‌تر است.

يكي از نقد‌هايي كه به رمانت وارد كردند اين بود كه «راويِ پرگويي داري». البته گاهي هم گفته بودند «چقدر زياد نوشته‌اي». اين دو جمله با هم متفاوت هستند. چرا؟ چون اگر شخصيت داستان پرگو باشد، نويسنده بايد او را زياده‌گو روايت كند. من با اين حرف موافقم. اما مي‌خواهم از تو بپرسم محدوده‌ي اين زياده‌گويي كجاست؟ نويسنده كجا بايد شخصيت زياده‌گوي خودش را مهار كند؟ كجا بايد حشو و زوائد جملات او را بگيرد؟ آيا بايد دستش را باز بگذارد براي زياده‌گويي؟ اگر باز بگذارد، انسجام رمان ممكن است از بين برود و هر خرده‌روايتي اجازه‌ي حضور پيدا كند. اگر هم باز نگذارد، چطور بايد پرگويي راويِ خودش را نشان بدهد. درباره‌ي اين مسئله چقدر فكر كردي؟ با آن نقدي كه بعضي‌ها به رمانت وارد كردند چقدر موافقي؟

 

مسلماً راوی پرگو با راوی حساس متفاوت است. راوی به تناسب حساسیت به مکان و زمان روایت می‌کند. و این تناسب مثل یک حدّ ریاضی حتماً به ویژگی و کارکتر او میل می‌کند. باور کنید خیلی راحت‌تر است که خانم سام برود توی لابیرنت (ماز) یا عمارت اقدسیه و فقط اصل حادثه را روایت کند. کدام نویسنده است که دوست نداشته باشد صحنه‌ای را هرچه سریع‌تر به سرانجام برساند؟ اما در آن صورت خانم سام دیگر خانم سام نیست. مارلو است. اسپید است.

 

مقصود من اين است ممكن است با اين شيوه‌ي روايت تو به شخصيت دلخواهت رسيده باشي، اما مخاطب تا چند صفحه‌ي رمان تو پيش خواهد رفت؟ به نظرم اگر خواننده حس كند راوي در حال پرگويي‌ست، آن را رها مي‌كند. اين تنها درباره‌ي رمان تو صادق نيست. درباره‌ي هر رماني مصداق پيدا مي‌كند. گرچه دوست دارم اين جمله را اضافه كنم كه بي‌تعارف انتشار چنين رماني شهامت زيادي مي‌طلبد. چراكه نويسنده احتمالا از بدو امر مي‌داند، به خاطر حجم صفحات (و قيمت كاغذ و مسائل نشر...)، رمانش در چاپ اول خواهد ماند....

 باز دوباره تأکید می‌کنم که من حساسیت را با پرگویی یکی نمی‌دانم. خواننده‌ی رمان‌های دهه‌ی نود باید از آن تنبلی که داستان‌های بلندِ دهه‌ی هشتاد او را عادت داده بودند بگذرد. اگر قرار است رمانی به‌خاطر حساسیت در روایت یا توصیف خوانده نشود هنوز فرهنگ رمان‌خوانی ما دچار ایراد است. در مورد احتمالاتی که مطرح کردید می‌توانم بگویم خوشبختانه ناشر تا این مرحله از فروش کتاب در چاپ اول رضایت دارد.

هفت صبح – 25/10/92

گفت و گو با رامبد خانلري درباره‌ي مجموعه‌داستان «سرطان جن»

از ما بهتران...

«سرطان جنِ» رامبد خانلري تازه آمده اما روند فروش كتاب نشان مي‌دهد خوانندگان زيادي را گرفتار كرده. اولين مجموعه‌داستان اين نويسنده به‌زودي به چاپ دوم خواهد رسيد….

***

رامبد خانلري، تهران، 1362

سرطان جن (داستان كوتاه)، آگه، 1392

آقاي هابيشام (داستان كوتاه)، آگه، زير چاپ

مسئول برگزاري نشست داستان‌خواني «دورِ همي ادبي»

***

راحت بپرسم: «سرطان جن» از كجا ظاهر شد؟ علاقه‌ي تو به اين داستان‌هاي جني از كجاست؟ حالا اصلاً چرا «جن»؟!

اگر بخواهم بدون تعارف جواب اين سوال را بگويم بايد از اينجا شروع كنم كه ما در ابتداي مسير نوشتن با خودمان صادق‌تر هستيم. نه دنبال فرم روايي عجيب هستيم و نه تكنيك غريب و نه حرف‌هاي فيلسوفانه و خطوط بينِ متني. در ابتداي مسير قرارمان فقط يك چيز است؛ اين كه داستان‌سرايي كنيم. قصد من هم داستان‌سرايي بود و به اين منظور، دنبال يك دستمايه‌ي داستاني بودم. دوست عزيزي مي‌گفت خاطرات، قلك نويسنده‌ها هستند. با استناد به همين حرف مي‌گويم مَتَل‌ها يا روايت‌هاي داستاني، جان روايي هر مملكتي هستند. شما هم مثل من بارها شنيده‌ايد روايت‌هايي كه دوست و آشنا از مواجهه با جِن داشته‌اند يا فكر مي‌كردند كه داشته‌اند، بايد براي شما هم به‌عنوان شنونده‌ي اين تجربه، تجربه‌ي شيريني باشد چرا كه هم ترس را به همراه خود دارد و هم نوعي رازآلودگي، اما اين روايت‌ها از نظر محتواي داستاني خيلي به هم شبيه بودند؛ آن‌قدري كه انگار حرفي بود كه يك‌جا شنيده مي‌شد و چند جا بازگو مي شد. تصميم من اين بود كه داستان‌هاي جديدتري از اين دستمايه‌ي داستاني بسازم؛ داستان‌هايي كه شبيه به هم نباشند و از طرفي با حفظ ارتباط با همان متل‌هاي قديمي از آن‌ها هم جدا باشند.

اما بخش آخر سوال، جواب جداگانه‌اي دارد، اينكه چرا «جن»؟! ژانر وحشت چه در دنياي داستان چه در صنعت سينما براي من برچسبي دوست‌داشتني‌اي‌ست، اما پرداختن به فضاي وحشت عموماً مشكل است؛ عامل ترساننده دو ويژگي اساسي دارد؛ اول اينكه ناشناخته است و دوم اينكه در ميان باورهاي شما براي خودش جايي دارد. به نظر شما جن هر دو شرط را ندارد؟! اين يك سمت قضيه بود. سمت ديگر اين است كه هر فرهنگي براي خودش يكي از همين عوامل ترساننده را دارد؛ گرگينه‌ها، خون‌آشام‌ها، زامبي‌ها، ديوها و... همه‌ي اين‌ها ترسناك هستند اما وقتي به فرهنگ ديگري سفر مي‌كنند شرط دوم را از دست مي‌دهند، يعني ديگر به جايي از باور مخاطب تلنگر نمي‌زنند. همين مي‌شود كه شايد شما از ديدن يك فيلم خون‌آشامي بترسيد اما با تمام شدن فيلم همه چيز تمام مي‌شود و شما در اتاق‌تان انتظار يك خون‌آشام را نمي‌كشيد. به نظر شما چرا با وجود اين‌همه پروژه‌ها‌ي ميليارددلاري ترسناك هاليوودي همچنان براي همه‌ي ما «شب بيست و نهم» ترسناك‌ترين فيلم است؟!

بله. اين حرف‌ را قبول دارم. منتها نوشتن از امور «رازآلود» به نظرم خطرات فراواني براي يك نويسنده دارد. وقتي از يك «راز» مي‌نويسي، در حقيقت داري آن را فاش مي‌كني. خب «راز» تا وقتي «راز» است جذابيت دارد، اما به محض كشف‌شدن، جذابيت و اهميت‌ش را از دست مي‌دهد. تويي كه از يك امر «رازآلود» مي‌نويسي، چطور بايد بنويسي كه هم آن را «رازآلود» و «ناشناخته» نگه داري و هم اينكه آن را بنويسي؟! اين يك تناقض است و نويسنده در نوشتن اين تناقض، دارد روي پلي باريك‌تر از مو حركت مي‌كند.

حرفي كه مي‌زني، كاملاً درست است. شايد به همين خاطر باشد كه غالب داستان‌ها و سناريوهاي رمزآلود به محض رمزگشايي و آشكار شدنِ حقيقت، ارزش خود را از دست مي‌دهند. اين يكي از اصلي‌ترين مشكلات من در نوشتن داستان‌هاي سرطان بود. براي حفظ ارزش داستان‌ها چند استراتژي را پيش گرفتم. يكي اينكه سعي كردم گره‌هاي داستان را مهار كنم؛ يعني گره‌ها را به‌ميزان گره‌گشايي كه در طرح اوليه در نظر گرفته بودم، پر و بال دادم و تا حد امكان، نقاط بحراني داستان را در طول داستان پخش كردم. دوم اينكه براي بيشتر داستان‌هاي مجموعه، پايان قطعي در نظر نگرفتم؛ نه كه براي آن‌ها پايان باز در نظر گرفته باشم، نه. «ظن آباد» يا «از دائم‌آباد تا پرستيژ» يا «شليلا جان» به همراه بيشتر داستان‌هاي مجموعه با پايان داستان به انتها نمي‌رسند. به بيان ديگر متن به پايان مي‌رسد اما داستان همچنان ادامه دارد و مي‌دانيم كه قهرمان اين داستان‌ها بعد از اتمام داستان‌شان هم درگير مسير مشخصي هستند كه داستان براي آن‌ها مشخص كرده است. از طرفي چه اين داستان‌ها وجود داشته باشند چه نداشته باشند، باز هم موجودي به نام جن خودش يك معما است. شايد اگر «غفورِ» داستان «ظن‌آباد» آن را در قالب سه كودك ببيند كه دست در گردن هم انداخته‌اند و خرناسه مي‌كشند از داستان رمزگشايي كرده باشد اما باز هم يك سوال براي مخاطب باقي مي‌ماند؛ آن هم اينكه آن چه غفور ديده واقعيت دارد؟! وهم و رؤيا نيست؟! به قول يكي از شخصيت‌هاي همان داستان، «تيناب» نيست؟!

مي‌داني! داستان‌هاي تو گاهي حولِ «راز» مي‌چرخند، گاهي داخل آن فرو مي‌روند. مثلاً در «شليلا جان» حولِ «جن» مي‌چرخي. ولي در «از دائم‌آباد تا پرستيژ» بيشتر به آن مي‌پردازي. استراتژي تو را هم مي‌فهمم. در كنار اين استراتژي، زبانِ فوق‌العاده‌اي هم داري. يك زبانِ مخصوص‌به‌خودت. ابايي ندارم از اينكه بگويم اين زبانِ «رامبد خانلري»ست. انقدر داستان‌ها و رمان‌هاي «جن»يِ بي‌مزه با زبان‌هاي عهد عتيقي خوانده‌ام كه خودِ نويسندگان‌شان هم سر از كارِ خودشان درنياورده‌اند چه برسد به مخاطب. تو در اين مجموعه غالباً داستان‌هاي سرراستي داري با يك زبان شوخ و شنگ همراه با اصطلاحاتي كه نمي‌دانم از كجا مي‌آوري، ولي خوب مي‌آوري....

اما در مورد زبان به كار رفته در داستان‌ها، «شليلا جان»، «داربي»، «ظن‌آباد» و تا حدي «از دائم‌آباد تا پرستيژ» به نسبت ساير داستان‌هاي مجموعه، زبان شناسنامه‌دارتري دارند. زبان اين داستان‌ها را عموماً شخصيت داستان به فراخور اجتماعش با خودش مي‌آورد. واژه‌ها از همان دوره‌ها جستجو مي‌شدند. فقط مي‌ماند شوخ و شنگي اين شخصيت‌ها كه به نظرم براي داستان‌ها لازم بود. لازم بود كه عوامل داستان به مدد نويسنده به سمت ترس رهنمون نشوند، هر چيزي سر جايش باشد و فعل ترسناك به اندازه‌ي قد و قامتش مخاطب را بترساند. اگر هم ترسناك نيست، نترساند. دوست نداشتم براي ترس يك قاب بتراشم تا ترسناك‌تر از آن چه هست به چشم بيايد.

فورمولي به اسم «ترسناك» وجود ندارد كه ما بخواهيم بر اساس آن جلو برويم. مفهوم «ترس» بايد در خودِ داستان ساخته شود. يك «مداد» مي‌تواند در يك داستان ترسناك‌تر از «چاقو» عمل كند. و البته همانطور كه گفتي تمام داستان‌هاي تو هم «ترسناك» نيستند. حالا مي‌خواهم بدانم در آن‌ها كه ترسناك نيستند، چه چيزي را دنبال مي‌كني؟ چرا در بعضي داستان‌هاي «جنيِ» تو، از ترس خبري نيست؟

شايد يكي از اشتباه‌هاي دوستاني كه پيش از اين، همين موضوع را دستمايه‌ي داستان‌شان قرار دادند همين بوده؛ اينكه فقط تلاش كرده‌اند از جن‌ها داستان بسازند و از داستان ترس بگيرند. در حقيقت من و اين دوستان اجتماعي را هدف قرار داده‌ايم كه ناشناخته است و اين ناشناخته‌گي براي ترس بسترسازي مي‌كند اما هدف من، خال سياه داستان‌هاي من، اين اجتماع بودند و صد البته از اين اجتماع كارهاي ديگري جز ترساندن بر مي‌آيد. در نمونه‌هاي سينماييِ اين چند سال، خون‌آشام‌ها و زامبي‌هايي را ديده‌ايم كه عاشق مي‌شوند. در داستاني مثل «عزيزالله حلالت كردم»، جن‌ها جامعه‌ي مظلوم داستان هستند؛ اينجا ديگر نمي‌ترسانند، فقط داستان مي‌سازند. شايد اگر روزي دوباره از جن‌ها بنويسم، آنجا ترس كمتري را به داستان‌هايم تزريق كنم و بيشتر داستان بسازم.

داري از يك نوع آشنايي‌زدايي صحبت مي‌كني. مثل آن داستان كوتاه فرانسوي كه يك بچه شيطان تصميم مي‌گيرد ديگر آدم‌ها را فريب ندهد! يا «شركت هيولا» كه در آن هيولاها در نهايت به آرامش انسان‌ها فكر مي‌كنند؛ چيزهايي از اين قبيل.... به نتيجه‌ي خوبي رسيده‌اي. دوست دارم اين تفكر جديد را هم در داستان‌هايت ببينم.

به نظرم مخاطب حالا اين‌قدري باهوش هست كه داستان ساختن روي كليشه‌ها را سخت‌تر از پيش كند. يك زماني آشنايي‌زدايي خودش به برقراري ارتباط بيشتر ميان اثر و مخاطب كمك زيادي مي‌كرد اما حالا آشنايي‌زدايي در پاره‌اي اوقات فقط يك شرط اوليه براي كمك به باورپذيرترشدن شرايط داستان است. فكر مي‌كنم حالا زمان جاري شدن ادبيات داستاني ايران است. مخاطب اعتراضش را به اين سكون نشان داده و داستان‌ها بايد رو به جلو حركت كنند. اين حركتِ رو به جلو بايد از پيرنگ شروع شود، چرا كه منظورم از مخاطب، مخاطب عام است يعني آن كسي كه داستان را براي داستان بودنش مي‌خرد و توجه زيادي به تكنيك داستان‌نويسي ندارد. انتظاري كه داري انتظار به جايي است؛ اگر اين حركت و اين نازك‌بيني تا مجموعه يا رمان بعدي به وجود نيايد، لزومي به انتشار اثر ديگري از رامبد خانلري نيست. يكي از عادت‌هاي بد نوشتن اين است كه معمولاً خود من و نويسنده سراغ بعيدترين مشتقات دستمايه‌ي داستان مي‌رويم و اين در حالي است كه داستان ناب از ساده‌ترين و دم‌دست‌ترين مشتقات به دست مي‌آيد؛ يعني آن جايي كه نويسنده جسارت مي‌كند و سعي مي‌كند با ساده‌ترين مصالح يك داستان خوب بنويسد. نبوغ هميشه در عين سادگي اتفاق مي‌افتد و اميدوارم كه در آينده‌ي نزديك ساده‌تر و بهتر از سرطان جن بنويسم.

البته بنده داستان‌هاي ديگرت را هم شنيده‌ام و خوشحالم كه قدم‌هاي روبه‌جلو داري. اين مژده را هم به خوانندگاني كه تازه با اسم تو آشنا مي‌شوند مي‌دهم.

دوست دارم از كساني كه به من اعتماد كردند تشكر كنم. تشكر از همه دوستان عزيزي كه وقت مي‌گذارند و اين مجموعه را مي‌خوانند. يك تشكر و خسته نباشيد براي نشر آگه به خاطر همكاري لذت بخشي كه با آن ها داشتم.

روزنامه‌ي هفت صبح

گفت و گو با مهام ميقاني درباره‌ي رمان «گرمازده»

مهام مِيقاني، تهران، 1364

گرما‌زده (رمان)، 1391

پيوند زدن انگشت اشاره (رمان)، 1392

نامزد جايزه‌ي هفت‌اقليم براي رمان «گرمازده»

نامزد جايزه‌ي گلشيري براي رمان «گرمازده»

***

خلاصه‌ي رمان:

ماجرا با سقوط یک مرغ ماهی‌خوار در بالکن آپارتمان یکی از شهرک‌های شمال تهران آغاز می‌شود. ارسلان با حضور این پرنده‌ در بالکن خانه‌اش، درگیر اتفاق‌هایی می‌شود که تصويرگر رگه‌هایی از زندگی شهری است. در همین اوضاع، ارسلان بعد از مدت‌ها بی‌خبری، دوست میان‌سالش فخرالدین را ملاقات می‌کند. این مرد میان‌سال، چاقو خورده است و ارسلان هر چه تلاش می‌کند از بلایی که سر دوست صمیمی‌اش آمده سر دربیاورد، موفق نمی‌شود. در ادامه فخرالدین از ارسلان می‌خواهد او را به مکان امنی منتقل کند....

***

در رؤياي خوشبختي

«پيوند زدن انگشت اشاره» (دومين رمان مهام ميقاني) در مدتي كوتاه در آستانه‌ي چاپ دوم قرار گرفته و موفق بوده اما نويسنده ديدگاهي ديگر دارد. او بر اين باور است رمان‌نویسي در کشور ما، هر چه کاستی داشته باشد یک مزیت بزرگ دارد: خیالت راحت می‌شود که دیگر قرار نیست خوشبخت شوی!

***

يك جمله‌ي كليشه‌اي هست با اين مضمون كه «راز موفقيت شما چيست»؟ اين جمله اتفاقا به نظرم كليشه نيست؛ يك نوع كيفيت رازآلود دارد. چون پاسخ‌دهنده شروع مي‌كند به فاش كردن راز و در عين حال آن راز در نهايت فاش نمي‌شود. چراكه اگر فاش مي‌شد، همه مي‌توانستد مثل طرف موفق باشند! با اين مقدمه مي‌روم سراغ رمان دوم تو. «پيوند زدن انگشت اشاره» به محض انتشار خريداراني پيدا كرد؛ قطعا بخش زيادي از آن‌ها مخاطبان «گرمازده» بوده‌اند كه كارت را پسنديده‌اند و آمده‌اند سراغ رمان دوم تو. فارغ از تعارفات مرسوم، چرا كارت را دوست داشتند؟ گمشده‌شان چه بوده كه آن را در كار تو پيدا كردند و آمدند و رمان دوم‌ت را هم خريدند؟

هر وقت صحبت به موفقیت می‌رسد یاد سال‌های نوجوانی‌ام می‌افتم؛ سال‌هایی که دوست دارم نام «حماقت مظلومانه» را روی‌شان بگذارم. مثل اغلب نوجوان‌های دیگر به دنبال موفقیت بودم تا جایی که حتی کارم به کتاب پرآوازه‌ي «چه کسی پنیر من را جابه‌جا کرد» هم افتاده بود. آنقدر به دنبال موفقیت بودم که بیش از ده سال پیش، بیشتر از سیصد هزار تومان پدرم را در یک شرکت بازاریابی هرمی به باد دادم. به ادبیات دل باخته بودم اما نه مثل الان. برای همین گمان می‌کردم تنها راه نجات پیدا کردن از بار بی‌معنایی زندگی تبدیل شدن به یک جوان موفق است. آدمی که فوق لیسانسش را گرفته و در حالی که در یک شرکت معتبر شغل خوبی دارد، در آستانه‌ی ازدواج و دریافت وام مسکن قرار گرفته، ماشین آبرومندی دارد و هر روز یک لباس تازه می‌پوشد، خوش‌برخورد و امیدوار است، ماهی یک بار به بازارچه‌ی خیریه می‌رود و کلی پول خرج می‌کند و پدر و مادرش شب‌ها قبل از خواب او را دعا می‌کنند. اما ادبیات از این زندگی بی‌نظیر نجاتم داد. خوشبختانه حالا کاملا بیچاره‌ام؛ در محله‌ای که در نوجوانی زندگی در آن را نگونبختی بی‌حد و اندازه می‌دانستم، مستأجرم و به جای داشتن یک کار آبرومندانه‌ی ساده، هفت هشت شغل پاره‌وقت دارم اما هر چه نداشته باشم از شر موفقیت در امانم. یک رمان‌نویس تازه‌کار بودن در کشور ما، هر چه کاستی داشته باشد یک مزیت بزرگ دارد: خیالت راحت می‌شود که دیگر قرار نیست خوشبخت شوی. از این بابت به من حق بدهید که سوال شما را کنایه‌ای زیرکانه تصور کرده باشم. من در چاپ دو رمان اولم آن هم روی هم با تیراژی در حدود چهار هزار نسخه برای کشوری که بیش از هفتاد میلیون جمعیت دارد موفقیتی نمی‌بینم. اما اگر منظورتان از موفقیت شانس باشد باید بپذیرم که بابت چاپ کتاب‌هایم شانس آورده‌ام. رفقایی دارم که چند سال است انتظار چاپ کتاب اول‌شان را می‌کشند. ولی خوب شانس است دیگر و کاری‌ش هم نمی‌شود کرد؛ یکی آن را دارد و یکی ندارد. یکی از رمان‌نویسان مورد علاقه‌ی من، مارک تواین، می‌گوید برای موفقیت به تمام چیزی که احتیاج داری تنها جهالت و اعتمادبه‌نفس است. به نظر من در شرایط فعلی ادبیات داستانی فارسی، تنها نویسنده‌ای می‌تواند خود را موفق بداند که جز جهالت و اعتمادبه‌نفس هیچ مهارت دیگری ندارد.

«موفقيت» از نگاه يك قاتل، كُشتن است بي‌آنكه ردپايي به جاي بگذارد اما همين رفتار از نگاه «قرباني»، عينِ شقاوت است. بنابراين «موفقيت» بسته به راوي، مي‌تواند معاني متعدد داشته باشد (كمااينكه «تواين» هم در آن جمله در حال هجوِ تعريف مردم از «موفقيت» است). حالا كتاب «پيوند زدن...» در كشور ما (با بضاعت اندكِ انتشاراتش) به چاپ دوم رسيده و نويسنده‌اش آن را «موفقيت» نمي‌داند ولي بنده مي‌دانم. چرا؟ چون قياس وضعيت نشر در كشورمان را با كشورهاي پيشرفته در اين زمينه، قبول ندارم. به قول سعدي: «حوران بهشتي را دوزخ بُوَد اعراف / از دوزخيان پُرس كه اعراف بهشت است»!

به باور من در این ادبیات محنت‌زده هیچ نویسنده‌ای حتی اگر واقعا کارش خوب باشد به‌تنهایی به موفقیت نمی‌رسد. هرازگاهی نویسنده‌ای در محدوده‌ی کوچک ادبیات داستانی فارسی ظهور می‌کند که کتاب‌هایش چندین بار تجدید چاپ می‌شوند. خود شما رمان در خور مطالعه‌ای دارید که نه تنها به فاصله‌ی اندکی پس از انتشار به چاپ دوم رسید بلکه چند نوبت دیگر هم چاپ شد؛ اما آیا شما نویسنده‌ی موفقی هستید؟ موفقیت در ادبیات ما با این مختصات حقیر تنها در مفهوم جمعی به دست می‌آید. موفقیت برای یک نویسنده‌ی جوان فارسی‌زبان وقتی حاصل شده است که شغلش به رسمیت شناخته شود؛ وقتی که بتواند اتحادیه‌ای داشته باشد، مکان امنی که رفقای هم‌صنفش را در آن ملاقات کند. موفقیت در ادبیات زمانی برای من حاصل می‌شود که نه تنها کتاب شما چندین مرتبه تجدید چاپ شود بلکه سایر همکارانم نیز با اقبالی در خور اعتنا روبه‌رو شوند. ما راهی نداریم جز اینکه زیر یک پرچم برای موفقیت اتحادیه‌مان- که هنوز حتی آن را نداریم- تلاش کنیم والا می‌شود چند مدتی پادشاه کشور کوتوله‌ها بود و بعد مثل خیلی از نویسنده‌های دیگر جوان‌مرگ شد. امروز دنیا تشنه‌ی آشنایی با رمان فارسی است. جهان از ما نقاشی دیده است، موسیقی‌مان را گوش داده، با فیلم‌های مطرح و ارزشمندمان آشنا است، گرچه نه چندان زیاد ولی عکاسانی داریم که در سطح جهانی مطرح شده‌اند، حتی تئاترمان گه‌گاه در جشنواره‌های مختلف خودنمایی می‌کند اما خبری از ادبیات نیست. ولی ما زنده‌ایم؛ من و شما می‌نویسیم با وجود اینکه همین نوشتن در امر واقع زندگی‌مان هر روز بیش از پیش در جهت نگون‌بخت شدن‌مان فعالیت می‌کند. موفقیت برای من زمانی به دست می‌آید که کتاب شما در چند کشور به چاپ برسد؛ زمانی که دریابم رمان دوم‌تان از بسیاری جهات نسبت به رمان اول‌تان غنی‌تر و جذاب‌تر است؛ آن هم به این دلیل که دوستان و همکاران‌تان به کار شما اهمیت داده‌اند، با شما صحبت کرده‌اند، جلسه‌ی نقد و بررسی برگزار کرده‌اند، بیهوده مجیزتان را نگفته‌اند و یا همه به کتاب شما تنها از یک منظر نگاه نکرده‌اند، نقد نوشته‌اند و اگر کتاب‌تان را اثر ضعیفی ارزیابی کرده‌اند خاموش نمانده‌اند و حقیقت درون‌شان را فاش کرده‌اند. آن موقع من هم می‌توانم برای موفق شدن در چنین ادبیاتی تلاش کنم، چون اطمینان پیدا کرده‌ام که دیگر مثل گذشته قرار نیست در خلأ بنویسم و به توهم موفقیت تن دهم. می‌بینید؟ در شرایط فعلی من حتی از آن قاتلی که شما موفقیتش را مثال زدید کمترم. موفقیت او زندگی‌اش را تغییر می دهد (و یا ممکن است به زندان بیفتد و اعدام شود) اما موفقیت فعلی من به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد. در زندگی‌ام آب از آب تکان نمی‌خورد حتی اگر رمان دومم به چاپ سوم هم برسد.

بگذار از اين بحث بيرون بيايم چون همچنان معتقدم «موفقيت» همانقدر كه به ميزان راوي‌ها قابل تعريف است، مراتب آن هم قابل تعريف است... بگذار بحث را به بي‌نهايت نكشانم.... بگذار بپرسم چرا مي‌نويسي؟ پاسخ تو به اين پرسش، جواب بعضي از پرسش‌هاي بعدي مرا هم در خود خواهد داشت. هرچند كه احتمالا بحث‌مان به واديِ بي‌نهايت‌تري كشيده خواهد شد!

 حق با شماست. صحبت کردن درباره‌ی دلیل نوشتن یکی از پرمخاطره‌ترین مباحث مربوط به ادبیات است. اما این سوال باید پرسیده شود و اتفاقا هر نویسنده‌ی تازه‌کاری باید به پاسخ آن بارها فکر کرده باشد. من بخش زیادی از زندگی‌ام را با نوشتن گذرانده‌ام. حتی اکثر پولی که تا امروز درآورده‌ام بابت چیزهایی بوده که نوشته‌ام. پس نوشتن برایم تنها راه زندگی کردن است؛ راهی که با آن دنیا را می‌شناسم و خودم را به اطرافیانم معرفی می‌کنم. بعید نیست خوش‌خیالانه و متکبرانه به نظر برسد اگر بگویم نوشتن را پیش از اینکه بتوانم بخوانم دوست داشتم. شاید دلیلش حضور یک انتشاراتی و کتابفروشی کودکان و نوجوانانان در همسایگی محل کار پدرم بود. قبل از اینکه به مدرسه بروم بارها به اینکه آدم‌ها چطور می‌توانند ساعت‌ها جایی بشینند و در سکوت داستانی بخوانند فکر می‌کردم. برای همین گمان می‌کردم آدمی که کتابی نوشته باید انسان بسیار مهمی باشد که دیگران حاضرند وقت گران‌بهای‌شان را صرف خیالات او کنند. اما وقتی درباره‌ی دلیل نوشتن صحبت می‌کنیم مایلم رمان‌نویسی را از سایر شاخه‌های نویسندگی جدا کنم. رمان‌نویسی برای من والاترین جایگاه نویسندگی را دارد. من رمان می‌نویسم تا ببینم آیا عصر طلایی رمان واقعا به سر رسیده است؟ آیا می‌شود با رمان به جای تفسیر جهان آن را تغییر داد و یا حداقل اراده‌ای برای تغییر به وجود آورد؟ برای من نوشتن رمان تنها راهی است که برای مبارزه با بی‌عدالتی، ظلم، جبر و تقدیر، بی‌تفاوتی عمومی و میرایی انسان بلدم.

از رمان تازه‌ات هم بگو. شنيده‌ام بعد از «پيون زدن...» كار جديدي هم نوشته‌اي.

بله اسمش «ترکیب‌بندی در سرخ» است. وزارت ارشاد جدید در فاصله‌ای در حدود یک دهم ارشاد قبلی اصلاحیه را برای ناشر فرستاد. من هم بخش کوچکی از اصلاحیه را انجام ندادم چون گمان می‌کردم چندان سخت‌گیری نکنند اما در مورد میزان گشاده‌دستی ارشاد جدید اشتباه کرده بودم و مجبور شدم همان یک مقدار را که از زیرش در رفته بودم انجام دهم. اگر کتاب تا یکی دو هفته‌ی دیگر مجوز بگیرد تا آخر سال منتشر می‌شود. در این رمان هم راهی را رفتم که در رمان قبلی شروع کرده بودم. گمان می‌کنم کمی بهتر از رمان دومم از آب درآمده باشد اما ضعف‌هایی دارد که هنوز توانایی رفع‌شان را ندارم.

روزنامه هفت صبح

گفت و گو با «پيمان خاكسار» درباره‌ي ترجمه‌ها، نحوه‌ي انتخاب و...

پيمان خاكسار، متولد تهران، 1354

ترجمه‌ها:

عامه‌پسند (رمان)، چارلز بوكوفسكي، چاپ هفتم

سوختن در آب غرق شدن در آتش (شعر)، چارلز بوكوفسكي، چاپ چهارم

هالیوود، چارلز بوكوفسكي (رمان)، چاپ چهارم

ترانه‌ي برف خاموش (رمان)، هيوبرت سلبي جونيور

سومین پلیس (رمان)، فلن اوبراين، چاپ دوم

برادران سیسترز (رمان)، پاتريك دوويت، چاپ سوم

اتحاديه‌ي ابلهان (رمان)، جان كندي تول، چاپ ششم

يكي مثل همه (رمان)، فيليپ راث، چاپ دوم

بالاخره يه روزي قشنگ حرف مي‌زنم (داستان كوتاه)، ديويد سداريس، چاپ سوم

باشگاه مُشت‌زني (رمان)، چاك پالانيك، چاپ سوم

***

شما در حال حاضر جزو مترجماني هستيد كه خوانندگان به ترجمه، ذوق و سليقه‌تان اعتماد دارند. ترجمه‌هايي مثل «هاليوود»، «عامه‌پسند»، «باشگاه مشت‌زني»، «برادران سيسترز» و.... اين‌ها بخشي از آثاري‌ست كه شما در اين سال‌ها ترجمه كرديد و آمار چاپ كتاب‌ها نشان مي‌دهد خوانندگان مترجمي را پيدا كرده‌اند كه ذائقه‌شان را مي‌شناسد و براي پيدا كردن آثاري كه با سليقه‌شان متناسب است، وقت مي‌گذارد. آقاي خاكسار! دوست دارم ابتدا از خودتان بگوييد. چون تا آنجايي كه مي‌دانم اصلاً قرار نبوده وارد حوزه‌ي ترجمه بشويد.

من در دانشگاه سینما خوانده‌ام؛ نه این که انتخاب اولم باشد. همیشه ادبیات و موسیقی جایگاه بسیار والاتری از سینما برایم داشتند ولی به هر حال سینما خوانده‌ام. می‌توانم بگویم تمام اوقات فراغتم به خواندن و دیدن و شنیدن می‌گذرد. اصولا اعتقاد دارم زندگی بدون این‌ها کار بیهوده‌ای‌ست. اینکه می‌گویید ذائقه‌ی خوانندگان را می‌شناسم راستش این‌طور نیست که بر اساس ذائقه‌ی خوانندگان ترجمه کنم. خوانندگان طیف گسترده‌ای هستند که نمی‌شود ذائقه‌ای کلی را به آن‌ها نسبت داد. من کتاب‌هایی را که خودم دوست دارم ترجمه می‌کنم و خوانندگان هم دوست‌شان دارند. فکر کنم بهتر است این‌طور بگوییم خوانندگان سلیقه‌ی مرا دوست دارند. چون چند کتاب هم ترجمه کرده‌ام که بی‌نهایت دوست‌شان دارم ولی مثل بقیه‌ي کتاب‌هایم ازشان استقبال نشده، ولی از ترجمه‌شان پشیمان نیستم چون خودم از ترجمه‌شان لذت برده‌ام. من تدوینگر فیلم بودم بیشتر. الان هم تدوین می‌کنم. ولی کلا کار در سینمای ایران چیز راضی‌کننده‌ای نیست. ترجمه به زندگی‌ام معنا می‌دهد.

چندتايي از آن‌ها را كه خودتان لذت برديد اما مثل مابقيِ ترجمه‌ها استقبال نشده، مثال مي‌زنيد؟

مثلاً «ترانه‌ی برف خاموشِ» هیوبرت سلبی و «یکی مثل همه‌»ی فیلیپ راث. نمی‌دانم؛ شاید کتاب‌های تلخی بودند و خواننده‌ها از من انتظار کتاب‌هایی را دارند که دست کم ذره‌ای بارِ طنز داشته باشند.

جالب است كه هر دو را خوانده‌ام. البته «ترانه...» را بنده هم نپسنديدم اما «يكي مثل همه» رمان كوتاه قدرتمندي بود. گرچه احتمالا حق با شماست؛ به‌خصوص «يكي مثل همه». نگاه «راث» به «مرگ» در اين رمان تلخ و گاهي حتا آزاردهنده است. اما دوست دارم برگردم به همان رمان‌هايي كه مخاطبان دوست‌شان دارند و احتمالا بعد از آن‌هاست كه آثارتان را پي‌گيري مي‌كنند. اگر اشتباه نكنم اولين كارهايي كه دل خوانندگان‌تان چسبيد، آثار «بوكوفسكي» بود؛ به‌خصوص «عامه‌پسند». چه شد سراغ ترجمه‌ي اين‌ها رفتيد؟

درست می‌گویید. اولین ترجمه‌ای که از من چاپ شد گزیده‌ي اشعار بوکوفسکی بود که چاپش فورا در بازار تمام شد. بعد هم «عامه‌پسند» که استقبال از آن برای خودم هم عجیب بود. نمی‌دانم چطور سراغ ترجمه‌ی این‌ها رفتم. همیشه به‌شوخی به دوستانی که از من می‌پرسند این کتاب‌ها را از کجا پیدا می‌کنید می‌گویم کتاب‌ها مرا پیدا می‌کنند نه من کتاب ها را. من دائم در حال گشت و گذارم. سعی می‌کنم تمام کتاب‌های مطرحی را که به فارسی ترجمه نشده‌اند ورق بزنم و آن‌هایی را که اسیرم می‌کنند بی‌درنگ ترجمه کنم. مثلاً «اتحادیه ابلهان» نمی‌دانم چطور هیچ‌وقت به فارسی ترجمه نشده بود. شهرت این کتاب در جهان در حد «صد سال تنهایی» و «ناتور دشت» و «کشتن مرغ مقلد» است.

«اتحاديه‌ي ابلهان» هم نسبت به حجمي كه داشت خيلي خوب فروش رفت. فورا هم به چاپ‌هاي بعدي رسيد. اما فارغ از اينكه بعضي كارها با اقبال مواجه مي‌شوند و بعضي نمي‌شوند، به نظرم از جمله كساني بوديد كه فوراً از ترجمه‌ي آثار نويسندگان نام‌آشنا در ايران دست كشيديد و رفتيد سراغ معرفي نويسندگان جديد. همين «ديويد سداريس» يكي از آن‌ها بود. زماني‌كه «بالاخره يه روزي قشنگ حرف مي‌زنم» چاپ شد، كسي اين نويسنده را در ايران نمي‌شناخت. اكثر مترجم‌ها اين كار را نمي‌كنند. يعني ترجمه از يك نويسنده‌ي گم‌نام در ايران را ريسك بزرگي مي‌دانند. اگر هم ترجمه‌هاي اينچنين كنند، مي‌روند سراغ كساني كه يا نوبل برده باشند، يا بوكر يا جوايزي از اين دست (كه بعدا روي جلد كتاب اسم جوايز را بياورند و لااقل از ريسك كارشان كم كنند.)

به هر حال هدف من معرفی نویسنده است. سعی کردم کاری کنم تا مخاطب فرهیخته به سلیقه‌ام اعتماد کند تا دستم برای ترجمه‌ی کتاب‌های نویسنده‌هایی که در ایران شناخته‌شده نیستند باز باشد. یعنی فکر نکند چون نویسنده را نمی‌شناسد نباید کتاب را بخرد. این‌قدر هم نویسنده‌ی خوبِ ناشناس در ایران هست که فکر نکنم هیچوقت کتاب از نویسندگان مشهور ترجمه کنم. البته منظورم از مشهور، مشهور در ایران است وگرنه مثلا «دیوید سداریس» را بیشتر آمریکایی‌ها می‌شناسند و کتاب‌هایش به بیشتر زبان‌ها ترجمه شده.

كتاب «سداريس» را با لذت خواندم. به نظرم از اين نويسنده‌ها ترجمه كردن، حتا ريسك بالاتري هم مي‌طلبد. چون مخاطبان ايراني گاهي طنز آمريكايي و اروپايي را پس مي‌‌زنند كه مسئله‌ي دور از ذهني هم نيست. به هر حال «خنديدن» هم ريشه در مؤلفه‌هاي فراوان فرهنگي و زباني دارد كه گاهي به بار نمي‌نشيند، كمااينكه براي آن‌ها هم ممكن است برخي طنازي‌هاي ما خُنَك به نظر برسد.

ولی «سداریس» ظاهرا همه را می‌خنداند. درست است که دستمایه‌های طنزش را از سَبکِ زندگی آمریکایی می‌گیرد ولی ما ایرانی‌های سخت‌گیر را هم می‌خنداند. دست‌کم خودم که خیلی از طنز سداریس می‌خندم.

اول كار اشاره كرديد به آثاري كه ترجمه كرديد و كمتر خوانده يا پسنديده شدند. فكر كنم «سومين پليس» هم همينطور بود. البته نه در مقايسه با كاري مثل «ترانه...» اما به نظرم كاري بود كه ارزش مانور بيشتري داشت.

«سومین پلیس» کتاب مورد علاقه‌ي خودم است ولی حقیقتش انتظار نداشتم که استقبال زیادی از آن شود. کتابی پیچیده با نثری نسبتاً مشکل با پانویس‌های چندصفحه‌ای راجع به اختراعات دانشمندی که فهم تک تک جملاتش زمان می‌برد... دوست داشتم و هنوز هم دارم که کتاب بیشتر از این خوانده شود. ولی واقعیت این است که کتاب مشکلی‌ست و خواننده‌ی خاص دارد. البته این را باید بگویم که آن‌هایی که خواندند اکثراً شگفت‌زده شدند.

اينجاست كه دوباره مي‌رسيم به همان حرف شما. واقعاً استقبال از يك كتاب مؤلفه‌هاي روشني ندارد. يادم هست يك زماني با آقاي عبدالله كوثري صحبت مي‌كردم. ايشان از اينكه چرا رمان «اعتمادِ» آريِل دروفمان چندان ديده نشده، متعجب بودند. رمان شاهكاري هم هست. تازه بعد از يكي دو سال گمان مي‌كنم رسيد به چاپ دوم. واقعاً نمي‌شود حدس زد چه اتفاقي براي يك كتاب مي‌افتد. به همين جهت فكر مي‌كنم يك مترجمِ حرفه‌اي بايد راه خودش را برود و روش خودش را داشته باشد. شما چطور كتاب‌ها را انتخاب مي‌كنيد؟ چند كتاب مي‌خوانيد تا به انتخاب برسيد؟ چقدر پيش مي‌آيد كتابي بخوانيد و با خودتان بگوييد به درد ترجمه نمي‌خورد؟

خیلی کتاب می‌خوانم؛ بی‌اغراق خیلی. ترجمه کار شاقی‌ست. اصلا نمی‌شود این‌همه زحمت را صرف کتابی کرد که دوستش نداری؛ برای من که غیر ممکن است. برای همین هم هست که نمی‌توانم به سفارش ناشر کتاب ترجمه کنم. بیشتر کتاب‌هایی که می‌خوانم میلی برای ترجمه در من بیدار نمی‌کنند. خروجی همین‌هایی‌ست که می‌بینید. این هم که می‌فرمایید استقبال از يك كتاب مؤلفه‌هاي روشني ندارد کاملا صحیح است. حدسش هم بسیار مشکل است چه برسد به اطمینان. یعنی مثلا پرفروش‌ترین کتاب آمریکا و اروپا را ممکن است ترجمه کنید و هیچ استقبالی نشود و کتابی مهجور و قدیمی که آن‌طرف حتا کسی اسمش را نشنیده، این‌جا بدل به پرفروش‌ترین کتاب بازار شود. اصلاً قابل پیشبینی نیست. البته دلیلش هم به نظرم روشن است. ما با ادبیات جهان گام به گام جلو نیامده‌ایم که حالا سلیقه‌مان با بقیه یکسان باشد. سلیقه‌ی ما از قدیم دست مترجم‌ها بوده. آن‌ها هم کتاب‌های خاصی را ترجمه کرده‌اند و سلیقه‌ی ما را شکل داده‌اند. اکثراً ترجمه‌ی بِست‌سِلِرهای خصوصا آمریکایی را کار بدی می‌دانستند. شاید اگر بست‌سلرها هم ترجمه می‌شد الان بازار کتاب بیشتر قابل پیش‌بینی بود. اصولاً مردم دنیا بست‌سلر می‌خوانند. آمار کتابخوانیِ یک ملّت که با «کافکا» و «فاکنر» بالا نمی‌رود. بعد یک چیز دیگر هم كه از آن غفلت شده، ادبیات ژانر است. در کتابفروشی‌های کشورهای غربی، کتاب‌ها بر اساس ژانر در طبقات چیده می‌شوند؛ کمدی، جنایی، رومنس، ترسناک، فانتزی و... بالاخره هر کس سلیقه‌ای دارد. اینجا ما اصلا ژانر نداریم. کتاب‌های معدودی از نویسندگان ایرانی هم می‌شود پیدا کرد که بر اساس قواعد ژانر نوشته شده‌اند.

شايد اگر نويسندگاني داشتيم كه مي‌شد لااقل مضامين آثارشان را در ژانرهاي مختلف طبقه‌بندي كرد، مخاطبان بيشتري هم داشتيم. مي‌شد خواننده بيايد و بر اساس فضايي كه دوست دارد، كتاب دلخواهش را از طبقه‌ي كتابفروشي بيرون بكشد و بخرد و برود. كتابفروشي‌هاي اينجا خواننده را سردرگم مي‌كند. حرفه‌اي هم اگر باشي بايد با حدس و گمان پيش بروي. يعني بر اساس نام ناشر و نام نويسنده و نام مترجم، كتاب را انتخاب كني. يعني بايد همه‌ي اين‌ها را بداني و تازه باز هم گاهي مي‌بيني كتابي كه برداشته‌اي آن چيزي نبوده كه مي‌خواستي. شايد براي همين است كه خوانندگان حرفه‌اي امروز ديگر فقط به اسم نويسنده يا مترجم بسنده مي‌كنند. به همين خاطر است كه به كتابفروشي مي‌روند و ترجمه‌ي جديد «پيمان خاكسار» را مي‌خرند. كار شما سخت شده آقاي «خاكسار». انتظار خوانندگان‌تان را بالا برده‌ايد.

خوانندگان به من لطف دارند. همین‌طور شما. خودم می‌دانم کارم چقدر سخت است. برای همین روزبه‌روز سخت‌گیرتر می‌شوم. دلم نمی‌خواهد حتا یک کتاب ترجمه کنم که خوانندگان را ذره‌ای دلزده کنم. البته حقیقتش را بخواهم بگویم خوشحالم که انتظارات را بالا برده‌ام. دوست دارم کتاب‌خوان‌ها را هر بار با كتابي فوق‌العاده شگفت‌زده کنم. تازگی‌ها دیگر حتا کتاب خیلی خوب هم انتظارم را برآورده نمی‌کند؛ باید شاهکار باشد. از میان‌مایگی بیزارم؛ در هر چیز. راجع به هنر یک نظر رادیکال دارم. ما اثر هنری متوسط نداریم؛ نه که نداریم. منظورم اين است كه اثر متوسط به درد نمی‌خورد؛ یا باید شاهکار باشد یا مزخرف. باید اعتراف کنم که به آثارِ بی‌اندازه مزخرف هم گرایش دارم؛ فیلم‌ها و کتاب‌های خیلی بد. ازشان چیز یاد می‌گیرم و در ضمن از دست‌شان می‌خندم. تمام سعی‌ام بر این است که تا جایی که در توانم است کیفیت ترجمه‌هایم را بالا ببرم و انتخاب‌های ویژه‌تر و تأثیرگذارتری داشته باشم.

حرف شاهكار شد آقاي خاكسار، ياد رمان «باشگاه مُشت‌زني» افتادم. عجب رمان غريبي بود. من قبلا فيلم سينمايي آن را ديده بودم اما به همه گفتم اين رمان،‌ اصلاً قابل مقايسه با فيلم نيست. گفتم برويد و بخريد و بخوانيد. درست است كه فيلمِ مربوطه هم فيلم فوق‌العاده‌اي هست اما به نظرم رمانِ «باشگاه...»، كيفيتي به‌مراتب بالاتر دارد. يك شاهكارِ غيرقابل‌اقتباس است؛ هر چند «فينچر» اين كار را كرده باشد!

چقدر خوشحالم که تمام ترجمه‌های من را خوانده‌اید! راجع به رمان «باشگاه...» باید بگویم که قبول دارم؛ رمان غریبی‌ست. درست است که فینچر اقتباس خوبی کرده ولی جایگاه رمان به نظرم بالاتر است. «باشگاه مشت‌زنی» اولین رمانی بود که ترجمه کردم.

بله. تقريباً تمام آثاري را كه ترجمه كرده‌ايد خوانده‌ام، چون مثل مابقيِ خوانندگان علاقه‌مندي‌هاي داستاني‌ام را در ترجمه‌هاي شما پيدا كرده‌ام. اعتقاد قلبي دارم خوانندگان بي‌جهت به نويسنده يا مترجمي رو نمي‌آورند و اين اتفاق، براي هر كس كه بيفتد، بايد مايه‌ي خوشحالي تمام اهالي ادبيات باشد. اما گفتيد رمان «باشگاه...» اولين كاري بوده كه ترجمه كرديد. تعجب كردم. چون اگر اشتباه نكنم «بوكوفسكي»ها قبل‌تر از آن چاپ شد.

بله. «باشگاه...» چند سال دچار مشکل بود. خیلی دیر چاپ شد. رمان‌های بوکوفسکی و حتا «یکی مثل همه» بعد از باشگاه ترجمه و چاپ شده‌اند.

در حال حاضر چه كارهايي در دست ترجمه يا در ارشاد داريد؟ البته مي‌دانم گاهي بهتر است از آثاري كه در دست ترجمه داريد صحبت نكنيد چون متأسفانه قانون كپي‌رايت، زخم كهنه‌ي مترجمان است....

الان سه کار ترجمه شده دارم. یکی «مادربزرگت رو از اینجا ببر» نوشته‌‌ي دیوید سداریس. یکی رماني از ویکتور پلوین و یکی مجموعه داستان «پسر عیسا» نوشته‌ی دنیس جانسون. الان هم مشغول ترجمه‌ی یک رمان هستم که فکر کنم ترجمه‌اش یک سال طول بکشد. خیلی حجیم است.

 

(روزنامه‌ي هفت صبح، 3/7/92)

گفت و گو با «محمد طلوعي» درباره‌ي مجموعه‌داستان «من ژانت نيستم»

حماسه‌ي آدم‌هاي معمولي

***

محمد طلوعي، رشت، ١٣٥٨

آثار:

قربانيِ باد موافق، رمان، 1386

برنده‌ي جايزه‌ي «فردا»، تقدير در جايزه‌ي «واو»

من ژانت نيستم، داستان كوتاه، 1390

برنده‌ي جايزه‌ي «گلشيري»

***

امتياز اهالي ادبيات به اين كتاب:

حسن محمودي: 5

محسن حكيم معاني: 4

اميرحسين خورشيدفر: 4

رضيه انصاري: 3

هيئت تحريريه: 4

***

«من ژانت نيستم» يكي از بهترين مجموعه‌داستان‌هايي هست كه در اين سال‌ها خوانده‌ام. براي من عجيب بود كه نويسنده‌ي «قرباني باد موافق» چطور به داستان‌هاي «من ژانت نيستم» رسيده. به لحاظ مضموني گاهي ردپاي شما در كتاب دوم‌تان ديده مي‌شود اما از نظر شيوه‌ي روايت و قصه‌گويي، تفاوت‌هاي عمده‌اي وجود دارد. خودتان اين تفاوت را قبول داريد؟

 بله، به نظر بقيه به يك سادگي روايي رسيده‌ام يا پالوده شده‌ام. خودم فكر مي‌كنم در خدمت روايتم قرار گرفته‌ام؛ ديگر از نظرگاه و شيوه‌هاي روايي براي مرعوب كردن خواننده يا اظهار فضل استفاده نمي‌كنم. بيشتر از همه انگار تبديل به آدمي شده‌ام كه خوانده شدن را دوست دارد.

دقيقا همينطور است كه مي‌گويي. در اين كتاب همه چيز در خدمت داستان است و هدف نهايي هم قصه‌گويي‌ست. ضمن اينكه از شوخ‌طبعي‌هاي راوي هم لذت بردم. مي‌گويم «راوي» چون در اكثر داستان‌ها يك راوي بيشتر نمي‌ديدم. يا لااقل مي‌توانم بگويم اشتراكات اين راوي‌ها زياد بود؛ يك راويِ نكته‌سنجِ دقيق كه در عين حال خود را نسبت به جهان اطرافش بي‌تفاوت نشان مي‌دهد. دوست دارم بحث را با مسئله‌ي اين راوي شروع كنم. چرا نسبت به دور و بر بي‌تفاوت است؟ يا چرا بي‌تفاوت شده؟ و اگر بي‌تفاوت شده، چرا روايت مي‌كند؟

 راويِ من اداي مراقبه با جهان را در مي‌آورد. ادايش اين است كه با همه چيز به صلح رسيده و خوشي و ناخوشي در درونش تأثيري ندارد اما اين دروغش خيلي جاها بيرون مي‌زند. خيلي جاها هيجان زده مي‌شود يا خاطرات و گذشته به او هجوم مي‌آورند اما هميشه جهان را به‌عنوان عاملي كه تأثيري روي آن ندارد قبول مي‌كند، وقتي از زندگي پدر و مادرش حرف مي‌زند، همان‌قدر بيگانه‌پنداري دارد كه راجع به آدمي گذري در خيابان حرف مي‌زند. به نظرم اين لحن خونسرد در تمام ماها كه در اين دوره زندگي مي‌كنيم هست. همه‌مان اين آدمِ به‌صلح‌رسيده را داريم. فقط وقتي مي‌نويسيم اداي آدم‌هاي انقلابي تأثيرگذار را در مي‌آوريم. شايد علتش اين باشد كه همه‌مان دوست داريم آدمي جامعه‌پذير و متعهد باشيم. راوي من اين خودنمايي را هم ديگر ندارد.

 شايد به خاطر همين است كه اين راوي را شناختم و به‌سرعت با او همذات‌پندازي كردم. لابد به خاطر صلح انقدر جنگيده كه ديگر رمقي برايش نمانده. راوي، بي‌حوصله‌ست يا لااقل مي‌شود گفت در عين تعلق خاطر به اتفاقات پيرامون‌ش، چندان هم علاقه‌اي ندارد بداند بيرون چه مي‌گذرد! لابد سال‌ها تلاش كرده منفعل نباشد و در مقابل رويدادهاي مختلف واكنش نشان بدهد اما بعد ديده اين واكنش‌ها بي‌فايده است. در هر حال من چنين ذهنيت‌هايي در راويِ تو مي‌بينيم. مخاطبان زيادي بودند كه راوي داستان‌هايت را دوست داشتند. شايد به خاطر اينكه راوي تو، روايِ نسل ماست. راويِ «نصف تِنور محسن» مُدام در خواب است، اما حس مي‌كنم يك گوشه‌ي چشمم باز است تا اطراف خودش را رصد كند (هر چند اتفاقات دور و بر برايش بي‌اهميت شده باشد). خوب هم رصد مي‌كند، خوب شيطنت مي‌كند و خوب هم روايت مي‌كند. گاهي مسائلي را نمي‌گويد كه به نظر مهم‌تر از گفته‌هاست و گاهي نسبت به مسائلي وسواس نشان مي‌دهد كه در برخورد اول بي‌اهميت هستند. در مجموع «گفته‌ها» و «ناگفته‌ها» در داستان تو اهميت زيادي دارند. شايد اگر راويِ تو به اتفاق‌هاي بكر و بديع مي‌پرداخت، انقدرها دلنشين و باورپذير نمي‌شد. به نظرم تو از روايت داده‌هايي كه به نظر مهم مي‌آيد مي‌گذري و گاهي آن‌ها را با اطلاعاتي كاملا پيش پا افتاده عوض مي‌كني. مثل ماجراي بوگيرِ توالت در داستان «تولد رضا دلدار نيك»...

چند جاي ديگر هم به من اين لقب «نويسنده‌ي نسلي» يا «زبان نسل ما» را داده‌اند. دلم مي‌خواهد بگويم با افتخار اين لقب را مي‌پذيرم اما پَسِ ذهنم هست نكند كار عامه‌پسندي كرده‌ام كه اينطور مي‌گويند. يك اصطلاحي «پيرنيا» در معماري وضع كرده يا دوباره به خاطر ما آورده كه من با اندكي تفاوت معنايي به كار مي‌برم: «مردم واري» به جاي «مردم پسندي». يعني جاي عامه‌پسندي دوست دارم كلمه‌ي «مردم‌وار» را به كار ببرم؛ جاي همه‌ي بارهاي منفي كلمه‌ي «عامه‌پسند»، به نوشته‌اي فكر كنيد كه با جان مردم رابطه دارد. من به همچين اثري مي‌گويم «مردم‌وار»؛ نوشته‌اي كه هر كس بخشي از حرمان، دنائت و آرزوهاش را در آن نوشته مي‌بينيد؛ تصويري ناواضح از خودش را. اگر به اين معنا صدايم كنند «نويسنده‌ي نسل ما»، خيلي هم مي‌پسندم اما اگر منظورت اين است حرف هايي زده‌ام كه آدم‌هايي با سن و سال من مي‌خواسته‌اند بزنند و نتوانسته‌اند، خيلي هم دوستش ندارم. راستش اين است كه به نظرم نويسنده چيزي بيشتر از حرف‌هاي ناگفته‌ي آدم‌ها را بايد بزند. چيزهايي كه مردم مي‌خواهند اما خودشان هم نمي‌دانند كه مي‌خواهند و بعد از خواندنِ آن نوشته تازه به صرافتش مي‌افتند. خيلي دلم مي‌خواهد اين زبان باشم؛ زبان اين نسل باشم. اينكه راويِ من شيطنت مي‌كند و خيلي چيزها را به سطح روزمره مي‌آورد تا فهميده شود يا ارزشش فروكاسته شود هم از همين نظر مي‌آيد. دلم مي‌خواهد شخصيت‌هاي داستانم «مردم‌واري» داشته باشند و از سطح ديد آدمي معمولي دنيا را ببيند. سراغ «اَبَرقهرمان»ها يا داستان‌هاي اگزوتيك نمي‌روم. به نظرم سوژه‌ي اگزوتيك در دنياي امروز بي‌معني شده. حالا وجوه حماسي زندگي روزمره از حماسه‌هاي يوناني بيشتر است. و آدم‌هاي من همين روزمره‌گي را زندگي مي‌كنند و همين را حماسي مي‌ببينند.

 «مردم‌واري» اصطلاح جالبي‌ست. لااقل مي‌تواند از خلط مفاهيم جلوگيري كند. من هم مقصودم عامه‌پسند نبود. نوشته‌هاي عامه‌پسند (به معناي ژِنِريك) مؤلفه‌هاي فراواني دارند كه يكي از مهم‌ترين آن‌ها به نظرم «زمان» است. نويسنده‌ي عامه‌پسند نمي‌داند كه زمان مي‌تواند خودش به عنوان يك كنش دراماتيك عمل كند. وقتي اتفاقي را ناگفته مي‌گذاري، وقتي فلاش‌بك مي‌زني، وقتي زمان را جلو مي‌بري، وقتي داستان را در آستانه‌ي يك اتفاق شگفت رها مي‌كني، آن‌وقت «زمان» هم كاركرد پيدا مي‌كند. مثلا در داستان «نصف تِنور...» اگر ماجرا را ادامه مي‌دادي چه مي‌شد؟ به نظرم به قصه‌اي مي‌رسيدي كه ديگر حتا با درون‌مايه‌ي فكري راويِ تو هم تناسب نداشت؛ اصلاً خراب مي‌شد. اين هوشمنديِ يك نويسنده است كه داستان را اينجا تمام مي‌كند، در صورتيكه يك داستان ضعيف يا حتا معمولي دقيقاً از همينجايي شروع مي‌شود كه تو داستانت را تمام كرده بودي.

 «زمان» اساساً مساله‌ي چندپهلويي است. آگوستين مي‌گويد وقتي از من مي‌پرسي «زمان چيست؟»، ديگر نمي‌دانم چيست، اما قبل از آن كه بپرسي مي‌دانستم. در واقع «زمان» از آن مفاهيمي است كه بيشتر به ناخودآگاه نويسنده وصل است؛ اگر راجع به آن حرف بزند يا اظهار نظري مبني بر دانستگي زمان‌مندي داستان‌هايش كند، بيشتر خودنمايانه است تا واقعي. راستش اين زمانِ داستاني كه از آن حرف مي‌زني در ناخودآگاه من بوده. اگر خوب شده آگاهانه نبوده اگر هم بد شود خيلي آگاهانه نيست. نويسنده معمولاً براساس الگويي كه از زيبايي روايي در ذهنش هست تقليد مي‌كند. مثلاً وقتي من بورخس را بپسندم، ناخودآگاه مثل او مي‌نويسم. ما همه از آن شكل ايده‌آل تقليد مي‌كنيم. منظورم اين نيست كه عيناً زمان‌مندي داستان نويسنده‌اي را بازتوليد مي‌كنيم بلكه سعي مي‌كنيم به آن زمان‌منديِ داستانيِ ايده‌آل‌مان نزديك شويم. سرراست‌ترش اين است كه اين چيزها به خوانده‌هاي آدم ربط دارد. حداقل من موقع نوشتن نمي‌دانم داستانم به كجا مي‌رسد. «يوسا» مي‌گويد كه يك جراح قلب بعد از ده بار عمل قلب و جراح مغز بعد از بيست با عمل مغز بالاخره متخصص مي‌شود اما يك نويسنده هيچ‌وقت به جايي نمي‌رسد كه به خودش بگويد متخصص. كدام نويسنده مي تواند ادعا كند كه به همه چيز داستانش تسلط داشته؟

 «اسماعيل كاداره» در يكي از مصاحبه‌هايش مي‌گويد: «هنوز كه هنوز است بعد از نوشتن داستانم مي‌ترسم خروجي كار آن چيزي نباشد كه بايد باشد.» به تعبير خودمان شايد بشود گفت هنوز هم در «خوف و رجا» به سر مي‌برد. راستي چرا مجموعه انقدر كوچك بود؟ چيزي حذف شد؟ ضمناً با چينش داستان‌ها موافق نبودم؛ به‌خصوص داستان اول. داستان‌هاي بهتري داشتي كه به‌عنوان داستان اول آن را عرضه كني. به هر حال داستان اول، نوعي ويترين هم هست....

همين قدر داستان قابل ارايه داشتم. داستان «پروانه»، داستان كلاسيكي است. اول مجموعه گذاستمش كه خواننده بداند مي‌توانم داستان كلاسيك بنويسم و بعد ديگر با روايت‌هاي ناروال من مشكلي نداشته باشد. يعني يادش باشد كه داستان كلاسيك هم در اين مجموعه خوانده و نويسنده مي توانسته آنطور مجموعه را ادامه بدهد اما نخواسته و داستان‌هاي ديگري نوشته.

 حرفِ آخر اينكه تقريبا در دهه‌ي هشتاد (به‌ويژه در نويسندگان جوان)‌ كمتر ديده‌ام كسي به قابليت‌هاي زبان فارسي توجه كند. مقصودم سنتي‌ست كه اين زبان ريشه در آن دارد. گاهي حين خواندن داستان‌هايت احساس مي‌كردم انگار از پيدا كردن بعضي كلمات و به كار گرفتن آن‌ها دچار شعف مي‌شوي و همينطور پيش مي‌روي براي كشف واژگان بعدي، بيرون كشيدن آن‌ها و استفاده‌شان در داستان. راحت بگويم: عده‌اي اين كارِ تو را زبان‌بازي و لفاظي مي‌دانند و عده‌اي ديگر به‌كارگيريِ قابليت‌هاي زباني.

راستش من نقدهاي تندتري هم شنيده‌ام. يكي از دوستان نزديكم معتقد است من با پيداكردن يك دسته‌ واژه سراغ داستان مي‌روم. يعني اول كلمات و تركيب‌هاي تازه را پيدا مي‌كنم، بعد داستان مي‌نويسم. نمي‌دانم! شايد اين‌جور باشد! اين هم در خودآگاه من نيست؛ باز ربط به خوانده‌هاي من دارد. در دروه‌هاي مختلف بنا به كارهايي كه انجام داده‌ام، مجبور شده‌ام متون كهن زيادي بخوانم. از متون پهلوي تا معاصر، كلمات و تركيبات فراواني ديده‌ام كه امروز مستعمل نيست. فعل‌هاي بسياري پيدا كرده‌ام كه ديگر به كار نمي‌بريم ولي معنا را رساتر از هزار جور فعل كمكي مي‌سازد. دلم مي‌خواهد با كلمه‌هاي رساتري داستان بنويسم. حالا يادم نيست چه كسي ولي نويسنده‌اي بود كه مي‌گفت دوست دارد بدون توصيف چيزها را توصيف كند. من دوست دارم با كلمات پوست‌كنده‌تري داستان بنويسم؛ بدون قيدهاي زبان معيار، بدون كج‌تابي‌هايي كه تلوزيون به زبان تحميل كرده....

 

(روزنامه هفت صبح)

«نامحرم» از نگاه رضا فکری

 

زیر این ماجراهای ساده، حقیقت تلخ جنگ است که بیرون می‌زند، هرچند که در متن اشاره‌ی مستقیمی به آن‌ها نشده باشد. (ادامه را اینجا... بخوانید)

«نامحرم»؛ خارج از روتین... (میدیا محمدی)

...سراغ «نامحرم» یاسر نوروزی رفتم. صفحات اول رمان و لحن زننده ی راوی چنان توی ذوقم خورد که می خواستم همان جا، «ناصر» را از داخل متن رمان بیرون بکشم و دو کشیده ی آبدار نثارش کنم و بگویم: «این چه طرز حرف زدنه؟» کتاب را برای دقایقی بستم و کمی آب خنک نوشیدم. اندیشه های مزاحم که رفتند پی کارشان، با خودم گفتم: «نوشته ای که به این حد تأثیرگذار باشد، ارزش مطالعه را دارد.» کتاب را از نو باز کردم و با ناصر همراه شدم... (ادامه اینجا...)

نقد «نامحرم» در «تب و تاب داستان»

 

کتاب "نامحرم" نوشته یاسر نوروزی با حضور منتقدان ادبی در برنامه "تب و تاب داستان" خانه فرهنگ دکتر عظیمی نقد و بررسی می‌شود.

به گزارش ايسنا، در این نشست، نوروزی با بیان تجربیات و نحوه شکل‌گیری تحریر این رمان به سؤال‌های حاضران پاسخ می‌دهد. همچنین حسن محمودی و حسین جاوید به نقد و بررسی کتاب "نامحرم" می‌پردازند.

این نشست روز شنبه 22 تیرماه، ساعت 17 با حضور علاقه‌مندان حوزه کتاب در خانه فرهنگ و کتابخانه دکتر عظیمی به نشانی میدان قدس، جنب شهرداری، کوی مهنا یک برگزار می‌شود و حضور علاقه‌مندان آزاد است.

 

 

انتشار ترجمه‌ي داستاني از بنده در نيويورك

نشريه‌ي Words without Borders

 

با تشكر از نويسندگان گرانقدر شهريار مندني‌پور

و خانم ناتاشا اميري

همچنين بابك واحدي عزيز

و تشكر ويژه از خانم سارا خليلي؛

 

براي ترجمه‌ي داستان «بي‌پدر»

 

پرونده‌ي اين شماره‌ي نشريه مربوط است به نسل نويسندگان پس از انقلاب، همراه با مقاله‌اي از شهريار مندني‌پور درباره وضعيت داستان‌نويسي در ايران. داستان‌هاي ديگر نشريه نيز آثاري هستند از يعقوب يادعلي، حسين مرتضائيان آبكنار، عليرضا محمودي ايرانمهر،‌ بهناز عليپور گسكري، ندا كاووسي‌فر و... (اينجا  بخوانيد...)

 

ایسنا: انتشار ترجمه‌ي داستان‌هايی از نویسندگان ایرانی در آمریکا....

 

گفت و گو با مرجان بصيري

نويسنده‌ي رمان

«بُتِ دوره‌گرد»

 

امتيازِ اهالي ادبيات به رمان «بُتِ دوره‌گرد» (صفر تا پنج):

محسن فرجي: 3

مجتبي گلستاني: 3

احمد پوراميني: 5/2

تبسم غبيشي: 5/2

هيئت تحريه: 3

***

مرجان بصيري، تهران، 1360

آثار:

1. ابن هيثم (زندگي نامه)، انتشارات رشد

2. شهر كوچك آرزوهاي بزرگ (زندگي نامه)، انتشارات سبزخامه

3. قصه 85 ‌(تك‌داستان)، انتشارات سوره مهر

4. شهر يك نفره (مجموعه‌داستان)، نشر ققنوس

5. بُتِ دوره‌گَرد (رمان)، نشر ققنوس

* نامزد جايزه‌ي گلشيري براي مجموعه‌داستان «شهر يك نفره»، 1388

* نامزد جايزه‌ي كتاب فصل (پاييز) براي رمان «بت دوره‌گرد»، 1391

***

خلاصه‌داستان: سُها از نوعي بيماري رواني رنج مي‌برد و سُهيلا (يكي از دوستان نزديكش) براي مراقبت از او به محل زندگي‌اش آمده است. سُها در آپارتماني زندگي مي‌كند و خانه‌اي دارد كه در طبقه‌ي بالايي والدينش است. او در لحظات مختلف رؤياهايي مي‌بيند كه از سُهيلا مي‌خواهد آن‌ها را يادداشت كند. در ادامه، داستان به جايي مي‌رسد كه پرده از روابط ظاهري بين سُها و سُهيلا برداشته مي‌شود و....

***

رمان شما دو شخصيتِ محوري دارد؛ دو دوست به نام‌هاي «سُها» و «سُهِيلا». لايه‌ي ظاهري رمان اينطور نشان مي‌دهد كه «سُها» بيمار است و «سُهيلا»‌ در حال مراقبت از او (مي‌گويم لايه‌ي ظاهري چون در ادامه مي‌توان خوانش‌هاي ديگري هم از اين رمان ارائه داد و به آن‌ها خواهم رسيد). در هر حال بگذاريد از اينجا شروع كنم: دغدغه‌ي «سُها» چيست؟ چه مشكلي دارد؟ چه چيزي او را به اين روز انداخته؟ يكي از مواردي كه در رمان به آن اشاره مي‌شود، بيماري‌اي دوشخصيتيِ مادرِ «سُها»ست اما مي‌خواهم از اين مسائل فراتر برويم. دوست دارم تشريحِ وضعيتِ روانيِ «سُها» را از زبانِ خود شما بشنوم.

سها دچار یک بیماری روانی نیست. مسئله ای که برای او رخ می دهد، نوعی مشکل است. این مشکل، یادآوری است. یاد آوری خاطراتی که ربطی به زندگی شخصی خودش ندارد. بروز این مشکل از گم شدن در بازار آغاز می شود و بنابراین اولین نشانه های به هم ریختگی روحی به این شکل نشان داده می شود. این به هم ریختگی روحی ناشی از درگیری سها با خاطرات است. که در ابتدای رمان به شکلی ساده تر، و در انتها به اشکالی شدیدتر و دورتر از جهان زندگی او رخ می دهد.

سها به نوعی دچار یادآوری تاریخ است. این پدیده تا به حال هیچ انسانی را درگیر نکرده و منشا روان شناختی هم ندارد. البته تنها شخصیتی انسانی حساس مثل سها می تواند رابط این خاطرات باشد و نه فردی کاملن درگیر زندگی عینی.

این مشکل در علم روان شناسی، تعریف نشده و غیرقابل حل است. چنان که در طول رمان دیده می شود که قرص های آرام بخش نیز جز آن که سها را به خوابی عمیق و کماوار فرو ببرد، فایده دیگری ندارد. سها موجودی است که دارد بار رفتارهای پیشینیان را به دوش می کشد. واسطه رسیدن خاطرات گذشته به زمان حال است. و این مسئله فراتر از حد تحمل او و هر انسان دیگری است. زیرا عجالتن سها از نعمت فراموشی محروم شده است. به همین خاطر در طی رمان می بینیم که ارتباط او با جهان واقعی پیرامونش به تدریج قطع می شود و با خاطراتش زندگی می کند. همین طور خواب های او از حالت طبیعی خارج و به کابوس هایی بدل می گردد که در آن همه چیز به حالت جماد درآمده و خالی از عناصر حیاتی است. خالی از حشرات و حیوانات و انسان ها و حتی خالی از کوچک ترین تحرکی.

یکی از رویاهای سها گیر افتادن در یک دنیای پلاستیکی است که من در حین نوشتن فرض می کردم او به بدترین وضعیت روحی و جدایی از جهان انسانی پیرامون خود رسیده. زیرا رویاهای ما بازگو کننده وضعیت سلامت ناخودآگاه ما هستند. طبق نظریه یونگ، رویاهای انسان فعالیت ناخودآگاه و سیطره ذهن را بر زندگی فرد نشان می دهد.

بنابراین شخصیتی که دیگر نمی تواند با روال زندگی عادی و روزمره و مادی خود مرتبط باشد، رویاهایی متفاوت از دیگران را تجربه خواهد کرد.

به گمانم در مورد شخصیت سها، من به سیطره و فرمانروایی ذهن او پرداخته ام. و این که عنان رفت و برگشت ذهنی از دست سها خارج شده. و خصوصن در پرداخت شخصیت سها این امر برایم جذاب بوده که فکر کنم خاطرات تاریخی برگرفته از رفتارهای پیشینیان هنوز زنده هستند و می توانند بر روزگار ما تاثیری به سزا بگذارند. و در لایه بعدی خواسته ام نشان دهم در گذشته ماندن به هر صورتی، می تواند چه عواقبی در پی داشته باشد، حالا شاید به معنای نمادین. و این اساس کار من و ایده من برای نوشتن این رمان بود.

البته همانطور كه گفتم اين لايه‌ي ظاهري‌ست. از يك جايي به بعد ما مي‌فهميم كه «سهيلا» در حال نوشتنِ خاطراتِ «سُها»ست. در بخش‌هاي ديگر هم او راويِ كُلِّ ماجراست. از كجا معلوم همه‌ي اين‌ها برساخته‌ي ذهنِ «سهيلا» نباشد؟ چون راوي شما (يعني سهيلا) به‌شدت غيرقابل اعتماد است. منظورم اين است كه اصلا آن كابوس‌ها هم مي‌تواند متعلق به «سهيلا» باشد. نمي‌توانيم قطعي بگوييم كه كابوس‌ها متعلق به «سُها»ست.

این یک تاویل از کتاب است و برای من قابل احترام. و به عنوان نویسنده کتاب نه می توانم برداشت های گوناگون از اثر را رد کنم و نه کاملن بپذیرم.

سهیلا برای من رابط سها با دنیای واقعی پیرامون است. سهیلا آمده که به دوستش برای تحلیل مشکل تازه اش کمک برساند. به عبارت دیگر سها فکر می کند آن قدر زمان در اختیار دارد که روزی بازگردد و به اتفاقی که از سرش گذشته فکر کند. اما این جا به معنی دیگر سیطره زمان است. شاید لایه زیرین که شما از آن نام بردید همین باشد. می گویم شاید چون می خواهم در کنار مخاطب بنشینم نه بالای سرش. زمان چیزی است که سها را به شکلی مستقیم درگیر خود می کند و همین طور سهیلا را به شکلی پنهان تر فریب می دهد. سهیلا با این که در شخصیت خود رفتارهایی سهل انگارانه و بازیگوشانه دارد و گاه گاهی به نظر می رسد حقیقت امور را از ما مخفی می کند و یا به شکلی وارونه جلوه می دهد، خود به دنبال سها در این باتلاق فرو می رود و مقهور می شود.

در مورد کابوس ها فکر می کنم خیلی به دشواری می توان به سهیلا نسبت شان داد. زیرا این رویاها به شدت از رویاهای یک فرد عادی و بدون مشکل سها، فاصله دارد. چنانکه در پاسخ به سوال قبلی گفتم خواب های سها همراه با تغییر شرایط روحی او تغییر می کند و بر پیچیده گی های ذهنی او استوار است. شما می توانید تصور کنید که شخصیتی مانند سهیلا که بسیار درگیر رفتارهای اطرافیان است و در مواجهه با واقعیت زندگی گاهی درمانده می شود بتواند چنین کابوس های غیرانسانی را تجربه کند؟ خواب هایی بدون حضور انسان، حیوان و حتی گیاهی زنده. رویاهایی که گاهی به شکلی نمادین می تواند خبر از آینده ای نه چندان خوشایند داشته باشد.

در جایی از کتاب سهیلا اشاره می کند که "نمی دانم الان سها در چه نوع کابوسی گرفتار شده. آیا دارد مثل آدم خواب وقایع امروز را می بیند؟ "

البته باز هم عرض می کنم که ممکن است بشود برداشت های مختلفی از اثر داشت. شاید این به علت ذات طبیعی این ایده داستانی باشد و یا به علت پیچیده گی های درونی شخصیت های رمان.

دقيقا به خاطر پيچدگي‌هاي دروني شخصيت‌هاي رمان است كه اجازه مي‌دهد چنين خوانش‌هايي به روي متن باز باشد. ببينيد! صحبتِ من اين است كه سُهيلا مي‌تواند هر چه را كه خواسته دست‌كاري كرده باشد. چه كسي گفته است كه او عينِ رؤياهاي «سُها» را نوشته؟ شما به من تضمين مي‌دهيد؟! برداشتِ ديگر اين است كه «سهيلا» و «سُها» يك نفر هستند. «سهيلا» وجهي از يك شخصيت (سهيلا/سها) است كه ناچار است با واقعيت كنار بيايد و «سها» وجهِ ديگري كه از واقعيت گريزان است و در اعماق ناخودآگاه پيش مي‌رود.

 خب این سوال دریچه ای کاملن تازه به روی داستان باز می کند. نه، نمی توانم تضمین بدهم. چون هنگام نوشتن، این در ذهنم بوده که شخصیت هایی کاملن پویا خلق کنم. یک کاراکتر پویا هم یک جا نمی ایستد تا به تعریف واحدی ازش دست پیدا کنیم. این وجه طنز و بازیگوشی و حساس بودن سهیلا می تواند روی قضاوت ما در مورد گفته هایش موثر باشد. و همچین مسئله سها، آن قدری گسترده هست که به ما امکان دهد بتوانیم آن را به هر فرد دیگری نسبت دهیم.

پیشتر هم گفتم که من برداشت های مختلف را نه تایید و نه رد می کنم و فکر می کنم درست ترین کار این است که همراه شما و دیگر مخاطبان از دریچه جدیدی به رمان نگاه کنم و البته بسیار برایم جالب است. چون فکر می کنم من استارت زده ام و حالا اتوموبیل به هر راهی که می خواهد می رود!

اما در مورد این که سهیلا و سها یک نفر هستند با دو وجه شخصیتی. نمی دانم، دارم فکر می کنم آیا می توان چنین تصور کرد که از یک انسان دو واکنش به این شدت متفاوت دید؟ و دو نقطه نظر کاملن مخالف؟ می توانم به استعداد سها در نقاشی اشاره کنم که در سهیلا وجود ندارد و حتی به کتاب هایی که سها از آن یاد می کند و سهیلا نه. در این مورد چه عقیده ای دارید؟

انسان‌ها در شرايط روحي مختلف گاهي واكنش‌هايي از خود نشان مي‌دهند كه شگفت‌انگيز است. آيا مي‌توان تصور كرد كه هيتلر در دانشكده‌ي هنرهاي زيبا، نقاشي خوانده باشد؟ در وهله‌ي اول شايد به نظر برسد كه نه. اما اين يك واقعيتِ تاريخي‌ست. يا چطور مي‌توان تصور كرد كه «گونتر گراس» روزگاري با «اس اس» همكاري مي‌كرده؟ اصلاً درباره‌ي تمام انسان‌هاي زمين چنين قاعده‌اي حكمفرماست. به نظر مي‌رسد متن مثل كودكي‌ست كه نويسنده آن را پرورش مي‌دهد و به دست سرنوشت  (مخاطبان)‌ مي‌سپارد و بعدها معلوم نيست چه اتفاقاي براي آن متن بيفتد؛ اصطلاحاً عاقبت‌به‌خير شود يا نابود. صدها كتاب داشته‌ايم كه در زمان نويسنده معروف و مشهور بوده‌اند و بعدها فراموش شده‌اند و صدها كتاب هم داشته‌ايم كه تا سال‌ها ديده نشده‌اند و بعدها با خوانش‌هاي جديد به‌شدت مورد استقبال مخاطبان قرار گرفته‌اند. اين  دقيقاً همان مسئله‌اي كه خودتان اشاره كرده‌ايد؛ شما استارت زده‌ايد. پس بنشينيد و نگاه كنيد كه اين اتوموبيل كجا مي‌رود! فقط به عنوان حرف آخر اين را هم اضافه كنم كه پايانِ رمان‌تان فوق‌العاده است. حتا بعد از خواندن احساس كردم كه تمام رمان‌تان يك طرف، پايانِ آن يك طرف....

 

روزنامه هفت صبح - 8/3/92

گفت و گو با كيوان ارزاقي

نويسنده‌ي رمان

«سرزمين نوچ»

امتياز اهالي ادبيات به رمان «سرزمين نوچ» (صفر تا پنج):

سينا دادخواه: 4

آيت دولتشاه: 2

مجتبي گلستاني: 5/3

پريسا چنگيزي: 2

هيئت تحريه: 4

***

* كيوان ارزاقي

* متولد 1351، تهران

* كارشناس رشته‌ي كشاورزي

* چهار سال زندگي در آمريكا

* انتشار رمان «سرزمين نوچ»؛ ارديبهشت 1391

* نامزد جايزه‌ي كتاب فصل (تابستان 91)

* چاپ مجدد «سرزمين نوچ»؛ اسفند 1391

***

خلاصه دستان:

آرش و صنم، زوج جواني هستند كه به آمريكا مهاجرت مي‌كنند و رمانِ «سرزمين نوچ» روايت‌گرِ زندگي، اتفاقات و فراز و نشيب‌هاي زندگيِ آنها در اين كشور است. رمان، از صحنه‌ي عزيمت آرش و صنم در فرودگاه آغاز مي‌شود. در همين صحنه‌هاي ابتدايي، فضا اينگونه براي شما بازسازي مي‌شود كه صنم اشتياقي به‌مراتب بيشتر از آرش براي مهاجرت نشان مي‌دهد. آرش البته بدبين نيست اما به‌سختي توانسته است دوستان و آشنايان و بستگان را رها كند و پا به ينگه‌دنيا بگذارد. در اين ميان صنم در مكالمه به زبان انگليسي مسلط‌تر است و شايد همين امر هم مزيد بر علت مي‌شود تا آرش نسبت به او گوشه‌گيرتر رفتار كند. به محض ورود به آمريكا آرش و صنم به جمع دوستان‌ و بستگان‌شان (عماد و هومان و بهادر و...) مي‌پيوندد؛ كساني كه هر كدام سالياني در اين كشور زندگي كرده‌اند و به قولي با چم و خم راه آشنا هستند. اما زندگي براي آرش و كنار آمدن با موانع و مشكلات مهاجرت هر لحظه سخت‌تر مي‌شود و....

***

اگر بخواهم درباره‌ي رمانت صحبت كنم مي‌گويم يك رمان خوش‌خوان خواندم؛ قصه‌اي داشتي كه دوست داشتم آن را دنبال كنم. ضمن اينكه مضمون اصلي هم برايم تازگي داشت. يك ايراني به آمريكا مي‌رود و در آنجا با مشكلاتي مواجه مي‌شود كه من از دهان خيلي‌ها شنيده‌ام ولي به شكل رمان كمتر ديده‌ام. رمان تو با رمان‌هاي مهاجرت هم تفاوت دارد. در اكثر رمان‌هاي مهاجرت، اجباري در كار بوده اما شخصيت اصلي تو اجباري نداشته. همسر «آرش» (قهرمان داستان) آرمان‌شهري از آمريكا ساخته، با هم قدم به اين آرمان‌شهر مي‌گذارند و تو كم كم شروع مي‌كني به ويران كردنِ اين رؤيا. آن هم به اين شكل كه مملوس مي‌نويسي و تصاوير را با دقت و جزئيات به من نشان مي‌دهي. بيا از خراب كردنِ اين شهر رؤيايي شروع كنيم. چرا در اولين گام از داستان‌نويسي (اولين رمانت) چنين مضموني را انتخاب كردي؟

خب راستش من خیلی با اصطلاح «خراب کردن شهر رویایی» که به کار بردی موافق نیستم. همه‌ی هدفم این بود تا گوشه‌ا‌ی از واقعیتِ زندگی خارج از ایران را نشان دهم. بخشی از دغدغه‌های یک انسان مهاجر که تا در آن موقعیت قرار نگیرد، قادر به تصور آن نیست. به ‌نظرم خیلی از ما با توجه به تمام اطلاعاتی که از زندگی خارج از ایران داریم، وقتی در موقعیت واقعی زندگی (خارج از ایران) قرار می‌گیریم، حقیقت زندگی و لایه‌های پنهانی که در عکس‌ها و فیلم‌ها ندیده بودیم، آن روی خودش را نشان می‌دهد. در سال‌های اولیه، یک مهاجر باید سختی‌های زیادی را تحمل کند که این حقیقتِ زندگی در بسیاری از مواقع به شکل خشن و مثل یک سیلی محکم به گوش آدم مهاجر می‌خورد، اما من سعی کردم تا با نشان دادن بخشی از واقعیت، دردِ این سیلی را کمتر کنم. ما معمولاً فقط بخش‌های کوچکی از زندگی آن‌ورِ مرز را به‌صورت عکس یا نهایتاً فیلمِ یکی دو ساعته دیده‌ایم و این همان چیزی است که باعث می‌شود نتوانیم شناخت دقیقی از نوع زندگی خارج از ایران داشته باشیم. من سعی کردم تا این تکه عکس و فیلم‌ها را کنار هم قرار بدهم تا مثلاً شما بتوانی تمام بیست‌و‌چهار ساعت زندگی یک انسان مهاجر را ببینی؛ خواب، خوراک، کار، رانندگی، ورزش، مهمانی و.... سعی کردم تا با نوشتن این رمان آدم‌ها را توی موقعیت واقعی زندگی غربی بگذارم تا آن‌وقت خودشان تصمیم بگیرند که بروند یا نه و اگر می‌خواهند بروند با «شناخت» و «هدف بزرگ» بروند. مهاجرت، کارِ بسیار ارزشمند و البته فوق‌العاده سختی است، بنابراین باید با شناخت و هدف، پا در این مسیر گذاشت. هدفم این بود تا به بخشی از زندگی و دغدغه‌هایی که شاید در داستان و فیلم‌های ما کمتر به آن پرداخته شده، اشاره کنم. خواستم چهره‌ی واقعی زندگی خارج از ایران را نشان دهم. قصدم خراب کردن هیچ شهری نبود و نیست که اتفاقاً اگر چیزی نوشتم برای این بود تا بتوانم در سازندگی، نقش داشته باشم. به‌خاطر اینكه دوستانِ عزیز، با نگرش درست و نزدیک به واقعیت، دست به مهاجرت بزنند وگرنه به‌قول تو، آمریکا «آرمان‌شهر» نیست. مدینه‌ی فاضله نیست که به هر قیمتی و بدون هیچ هدفی، همه‌ی زندگی را بچپانیم توی چمدان و برویم. واقعیت این است زندگی خارج از ایران هم مشکلات بسیاری دارد؛ استرس، ترس، بی‌امنیتی، بی‌هویتی، شهروند درجه چندم بودن، افسردگی، عدم تعلق، عدم مالکیت و... مشکلات بسیاری است که بعد از مهاجرت به وجود می‌آید.

من هم اصراري روي اصطلاحي كه به كار بردم ندارم، منتها اگر به پاسخِ خودت دقت كني دقيقا در حال تأييد محتواي اصطلاح من هستي؛ استرس، ترس، ناامني، بحران‌هاي هويتي، افسردگي و.... وقتي «آرش» پا روي پلكان هواپيمان مي‌گذارد و سفرش را آغاز مي‌كند، آيا چنين چيزهايي در ذهنش از آمريكا دارد؟! خير. اصلاً او رفته است تا زندگي‌اش با صنم را به كمال برساند. بعد مي‌بينيم سفرِ بيروني اين آدم به يك سفرِ دروني هم مي‌انجامد و حتا در نهايت به شكل كاملا آشكارا در قالب يك بيماري از دلِ داستان بيرون مي‌زند و در «آرش» تجسم پيدا مي‌كند؛ اگر اشتباه نكنم بيماري‌اي‌ست كه در رمان همه به آن مي‌گويند «homeseek». حالا مي‌داني نظر من راجع به اين بيماري چيست؟ به نظرم «آرش» در اين سفرِ دوسويه گم مي‌شود؛ يعني شخصيتِ اصليِ داستانِ تو نمي‌تواند گذشته‌اش را با حالي كه در آن قرار گرفته پيوند بزند. به هر حال «هويتِ» هر آدمي از طريق پيوند يافتنِ «گذشته»ي او با «اكنون»ي كه در آن زندگي مي‌كند، تعريف مي‌شود. يعني به نظرم انسان‌ها دائما براي تأييدِ «هستيِ» خودشان به «گذشته» رجوع مي‌كنند (در ذهن‌شان مي‌گويند من فلاني بوده‌ام و فلان كارها را كرده‌ام). بعد «اكنونِ» خودشان را با اين «گذشته» پيوند مي‌زنند و از اين طريق به «هستي‌»شان معنا مي‌دهند؛ يا به تعبيري از اين طريق سعي مي‌كنند براي خودشان «هويت»ي دست و پا كنند. (به فلاش‌بك‌هاي رمان هم كه دقت كنيم مي‌بينيم اين ايده در حال تأييد است). حالا «آرش» در اين سفرِ دوسويه، ناخودآگاه حلقه‌ي ارتباطيِ بين «گذشته» و «اكنون»ش را گُم مي‌كند و به نظرم دچار بحران «هويت» مي‌شود. او ديگر نمي‌تواند «گذشته»اش را به «حال» مرتبط كند، ارتباط اين تكه‌هاي دوپاره را نمي‌فهمد و نهايتاً بيمار مي‌شود. يكي از اين مؤلفه‌هايي كه در ذهن «آرش» به «گذشته» تعلق دارد، «صنم» است. او نمي‌تواند «صنمِ» قبل از سفر را با «صنمِ» پس از سفر مرتبط كند. او نمي‌تواند خودِ قبل از سفرش را با خودِ اكنون، مرتبط كند و همه‌ي اين‌هاست كه به نوعي بحران هويت مي‌انجامد. براي همين است كه يك جايي اگر اشتباه نكنم «بهادر» مي‌گويد: «يهو به خودت مي‌آي و مي‌گي من اينجا چي كار مي‌كنم؟!» اين نوعي حسِ گم‌شدگي‌ست؛ گُم‌شدگي در زمان؛ سردرگميِ كسي كه نمي‌تواند بين «گذشته» و «اكنون»ش ارتباطي معنادار پيدا كند. به نظرم پرسشِ دروني (يه به قول تو يكي از مشكلات مهاجرت) و به تعبيري ديگر، يكي از مشكلات «روانيِ» مهاجرت اين است كه مردم به خارج از كشور سفر مي‌كنند تا خودشان را پيدا كنند (زندگي‌شان را معنادارتر كنند) اما در واقع خودشان را گُم مي‌كنند؛ بعضي‌ها براي يافتنِ خودشان و رسيدن به آرامشِ قبلي برمي‌گردند (يا دست‌كم دوست دارند برگردند)، بعضي‌ها هم مي‌مانند و با اين رنج مي‌سوزند و مي‌سازند و عده‌ي قليلي هم از اين سردرگمي لذت مي‌برند. درباره‌ي اين سه گروه بگو؛ من نماينده‌ي اين آدم‌ها را در رمان تو به‌ترتيب «آرش»، بعضي از دوستانِ «آرش» مثل «بهادر» و «عماد» و «هومان» و در نهايت «صنم» مي‌دانم. «صنم» يقينا جزوِ گروهِ سوم است.

 من معتقدم آدم‌های مهاجر، آدم‌های بزرگی هستند؛ آدم‌هایی که برای رسیدن به رفاه و زندگی بهتر، شهامتِ کَندن و کوچ کردن از کشورشان را دارند. آدم‌هایی که می‌روند و خودشان را به چالش می‌کشند تا نوع جدیدی از زندگی را تجربه کنند. بنابراین موضعِ من در برابر مهاجرت، مشخص است و اصلاً دید منفی نسبت به این موضوع ندارم. ولی اگر اجازه بدهی در تأیید حرف‌هايت بگویم که از یک جایی به بعد، آدمِ مهاجر شروع می‌کند به سوال کردن از خودش. در طول روز، هزار و یک «چرا» از خودش می‌پرسد: «چرا من اینجام؟ چرا باید این‌کار رو انجام بدم؟ چرا اومدم؟ چرا برنمی‌گردم؟ چرا باید انگلیسی یاد بگیرم؟ چرا...؟ چرا...؟» وقتی جذابیت‌های زندگی مدرن، عادی می‌شود، این سوال‌ها و این چراها شروع می‌شود و اگر نتوانی جواب قابل‌ قبولی برایش پیدا کنی یا از قبل پاسخِ این سوالات را داشته باشی، وارد مرحله‌ی سختی می‌شوی. اینجا شاید شروعی باشد برای همان به‌هم‌ریختگیِ روحی و روانی که آرش دچارش شد و خیلی از مهاجران نیز تجربه‌های شبیه به آن دارند. و به‌خاطر همین است که تأکید دارم آدم برای رفتن باید حتماً 1) شناخت و 2) هدف داشته باشد. به هر حال وقتی وارد کشور جدیدی می‌شوی باید در خیلی از مواردِ حسی، منطقی، تفکری و امثالهم، خودت را تغییر بدهی. تغییر فقط محدود به تغییر زبانی نیست. اینکه تو انگلیسی حرف بزنی، مشکل حل نمی‌شود. شاید باید به مرحله‌ای برسی که بتوانی نگاه انگلیسی داشته بشی و انگلیسی فکر کنی؛ با منطق و فرهنگ اجتماعی آن کشور راه بروی، حرف بزنی، محاسبه کنی و وقتی قابلیتِ پذیرشِ این همه تغییر را نداشته باشی، شکست اتفاق می‌افتد؛ شکست روحی، روانی و عاطفی. به ‌نظرم تقسیم‌بندی درستی کردی ولی شاید باید به این سه دسته، گروه چهارمی را هم اضافه کرد؛ گروهی که در موقعیت و کشور جدید می‌مانند و می‌توانند خودشان را با شرایط وفق بدهند و اتفاقاً آدم‌هايی خوشحال و راضی هم هستند. شاید بتوان حتی «هومانِ» داستان را هم به این گروه منتقل کرد. او آمریکا و زندگی در آن‌جا را دوست دارد، آدم موفقی است و به برگشتن هم فکر نمی‌کند. همه‌ی آن‌هایی که رفته‌اند ناراضی نیستند. بدون ‌شک صنم و آرش، هر دو می‌دانستند که در مقابل رسیدن به آمریکا باید بهایی پرداخت کنند که این بها همان دوری از ایران و خانواده و تغییر و... است ولی با توجه به شخصیت، معیار و سبدی که هر کسی برای زندگیِ خودش تعریف کرده و داشته‌هایش را در آن قرار داده، یکی برمی‌گردد و دومی می‌ماند. به‌نظرم «صنم» سردرگم نیست؛ اتفاقاً تکلیف خودش را هم خوب می‌داند. بنابراین تصمیم می‌گیرد در آمریکا بماند و حتماً از ماندنش هم خوشحال است. ولی شاید هیچ‌وقت آن دردِ غربت و دلتنگی برای ایران از بین نرود. با گذشتِ زمان، درد کمتر می‌شود ولی احتمالاً برای همیشه خواهد بود. محال است فراموش شود.

حق با توست؛ يك گروه ديگر هم بايد اضافه كرد و «صنم» جزو آن گروه است. حالا از اين قضيه كه بگذريم اگر خاطرت باشد، «سرزمين نوچ» در وضعيت نامساعد بازار نشر و قيمت كاغذ، منتشر شد و در آن اوضاع مخاطب خوبي داشت. چاپ اول تمام شد و تازگي هم به چاپ دوم رسيده. واقعا فكر مي‌كردي كتابت با چنين استقبالي روبه‌رو شود؟ چرا مردم آن را خريدند و چرا اغلب از آن تعريف مي‌كنند و دوستش دارند؟

به چند دلیل مطمئن بودم که مخاطب با کتاب ارتباط برقرار می‌کند. امروز «مهاجرت» فقط مربوط به کشورهای جهان سوم و در حال پیشرفت نیست. خیلی از آدم‌های تحصیل‌کرده‌ی ساکن کشورهای مدرن و پیشرفته مثل کانادا، استرالیا و... برای شرایط بهتر کاری، از کشورِ شیک و مدرنِ خودشان به کشورهای دیگر کوچ می‌کنند، بنابراین انسان‌های امروزی خودشان را آماده‌ي مهاجرت کرده‌اند. خیلی از دوستان و آشنايان و بستگانِ دور و نزدیک ما برای زندگی بهتر و مساعدتر، رسیدن به استانداردهای بالاتر، درس، ارتقاء در تحصيلات، آینده‌ی فرزندان و... دست به مهاجرت می‌زنند بنابراین در شرایط فعلی، مهاجرت دغدغه‌ی بخش بزرگی از خانواده‌های ایرانی است. ما در این زمینه کتاب‌های زیادی نداریم و «سرزمین نوچ» یکی از معدود کتاب‌هایی است که اختصاص به دغدغه‌های آدم‌های مهاجر دارد.

یکی از دلایل مهمِ دیده شدن کتاب این است که فکر می‌کنم من آدم‌های داستان را به‌خوبی می‌شناسم. من با این آدم‌ها زندگی کرده‌ام. به‌واسطه‌ی مهاجرت و زندگی‌ام با این آدم‌ها، فکر می‌کنم به‌خوبی می‌شناسم‌شان. این آدم‌ها همان دوستان من و تو هستند که رفته‌اند یا بار و بندیل جمع کرده‌اند و در حال رفتن هستند. تعدادی از آن‌ها از اینکه در یک کشور جهان اولی زندگی می‌کنند خوشحال‌اند و تعدادی از آن‌ها ناراضی. چند نفر از این تعداد، بعد از تجربه‌ی زندگی در آنجا تصمیم گرفته‌اند دوباره به ایران برگردند و خیلی‌ها هم هر روز غُر می‌زنند و ناراضی‌اند ولی شهامت و شجاعتِ برگشتن ندارند و برگشتن‌شان را منوط کرده‌اند به هزار و یک اما و اگر و شايد. و همه‌ی این آدم‌ها در داستان من وجود دارند. این‌ها آدم‌های عجیب و غریبی نیستند، ماورایی نیستند، فرازمینی نیستند بلکه همین آدم‌هایی هستند که ما هر روز در کوچه و خیابان و مترو می‌بینیم‌شان. من برای نوشتن کتاب مجبور بودم با خیلی از ایرانی‌های مقیم آمریکا صحبت کنم. با آن‌ها رفت‌و‌آمد کردم. دور سفره و پای صحبت‌شان نشستم. با کسانی که سال‌هاست خارج از ایران زندگی می‌کنند. می‌خواستم ببینم دغدغه‌ی انسانی که بیش از بیست سال مهاجرت کرده، چیست؟ چه رنگ و بویی دارد؟ آیا هنوز هم تهران و ایران برایش معنای خاصی دارد یا توانسته فراموش کند؟ و جالب اینکه دیدم خیلی از آ‌ن‌ها هنوز نتوانسته‌اند گذشته را فراموش کنند و نوستالژی،‌ بخش مهمی از زندگی‌شان است. برای بعضی از آن‌ها، حتی بعد از گذشت سال‌های طولانی که از مهاجرت‌شان گذشته و پُست و مقام خوبی دارند و ثروتی هم به هم زدند ولی دغدغه‌ها هنوز هم وجود دارد و گویا حل نشده است و این همان موضوعی است که می‌گویند، انسان مهاجر انسان بدون سرزمین است؛ انسان دو فازی؛ انسانِ دو هوایی. فکر می‌کنم یکی دیگر از عوامل موفقیت کتاب به این برمی‌گردد که من نخواستم هیچ قضاوتی در مورد مهاجرت یا زندگی در ایران یا آمریکا داشته باشم. صرفاً روایتی را بدون آنکه بخواهم در عمل و عکس‌العمل شخصیت‌های داستان و آرش و صنم و عماد و دیگران ارزش‌گذاری کنم، تعریف کرده‌ام و نتیجه‌گیری را به عهده‌ی مخاطب گذاشته‌ام. فکر می‌کنم مجموع این عوامل باعث شد تا مخاطبِ داخل و حتی خارج از ایران با «سرزمین نوچ» ارتباط برقرار کند.

خودت چه زماني يك رمان را مي‌پسندي؟ يعني يك رمان بايد چه ويژگي‌هايي داشته باشد تا از آن خوشت بيايد؟

به هر حال هر داستان باید مواد و مصالح مناسبی داشته باشد. شخصیت‌پردازی مناسب، دیالوگ‌های مناسب و متناسب با شخصیت‌ها و فضای داستان، کشمکش و... باعث جذابیت هر داستانی می‌شود. به‌واسطه‌ی داستان‌نویسی گاهی مجبورم داستان‌هایی را بخوانم که علاقه‌ای به خواندن آن سبک داستان‌ ندارم ولی خودم به‌شخصه داستان‌های رئال را بیشتر می‌پسندم و دوست دارم. در حال حاضر فضای سورئال را دوست ندارم حالا شاید در آینده، سلیقه‌ام عوض شد!

جمله‌ات را مي‌فهمم. به هر حال رئاليسم در ادبيات داستاني جهان، هنوز هم يكه‌تاز است. فقط پرسشي كه پيش مي‌آيد اين است كه تا چه حد برایت مهم بود اتفاقاتی که در داستان می‌افتد منطبق با فضاهای واقعی باشد؟

بخش مهم و زیادی از داستان در دالاس می‌گذرد که خب من آن شهر را خوب می‌شناسم، چون در آن‌جا زندگی کرده‌ام. اتوبان، کافه، باشگاه ورزشی، رستوران و... همه آن‌هایی که در داستان هست همین الان هم وجود دارد. ولی برای بخش‌هایی که در لس‌آنجلس اتفاق می‌افتد، مجبور شدم به آن شهر سفر کنم و جاهای مختلف را ببینم که از بعضی فضاهای آن، مثل قبرستان وست‌وود در داستان استفاده کردم. من همان‌طور که خواستم فضا و موقعیت شهری و اجتماعی آمریکا را واقعی بسازم، سعی کردم تلخی، شیرینی، ترس، استرس و مشکلاتِ‌ زندگی یک مهاجر را هم به‌طور واقعی نشان دهم.  

 

(روزنامه هفت صبح_2/3/92)

براي كودكان نابينا كتاب بخوانيد....

 

دوست بزرگوار

برآنیم تا بزرگترین کتابخانه صوتی برای کودکان و نوجوانان، بویژه کودکان نابینا را ایجاد کنیم.
از شما بزرگوار رسما دعوت می شود درخواست "همکار افتخاری" ما را پذیرا باشید و در اجرای این برنامه فرهنگی ما را
یاری کنید.

 

نكته: در اين مدتي كه اين مطلب كوتاه را منتشر كرده‌ام، دوستاني تماس گرفتند و پرسيدند آيا من مسئوليتي در اين كار خداپسندانه دارم يا نه. خدمت همه شما عزيزان بگويم كه بنده اصلا دوستان عزيزي را كه اين سايت را راه انداخته اند نمي‌شناسم و خودم هم از طريق كامنتي كه برايم گذاشته بودند با سايت شان آشنا شده ام. چه كاري بهتر از خواندن كتاب براي كساني كه از نعمت خواندن بي بهره اند؟ از عزيزاني كه به هر نحوي به اين سايت كمك كنند، ممنونم....

 

گفت و گو با «آنيتا يارمحمدي» درباره‌ي رمان «اينجا؛ نرسيده به پل...»

اميد رستگاري نيست؟

ياسر نوروزي

شما براي نوشتنِ اين رمان زحمتِ زيادي كشيده‌اي. نويسنده‌ي جواني هستي كه به هر حال، اولين رمانش را دارد در سن بيست و پنج، بيست و شش‌سالگي چاپ مي‌كند و طبيعتاً براي خلق شخصيت‌ها، با لحن‌هاي مختلف و انديشه‌هاي مختلف، بايد تلاش مي‌كرده سه جهانِ مختلف درست كند. به‌خصوص وقتي اين سه نفر (مهتاب  و رويا و آيدا) دارند با هم زندگي كنند، يك ايرادِ ساده در قصه (وقتي يك جا جمع هستند) مي‌تواند كار را خراب كند. به‌شدت به فضا و مكان رمان و ديالوگ‌هاي‌شان فكر كرده‌اي و دائماً وسواس داشته‌اي كه عيب و ايرادي از كار بيرون نزند. به‌خصوص در فصلي كه روايت‌ها موازي مي‌شوند؛ جايي كه مثلا مهتاب با آيدا يا با رؤيا در خانه هستند و قرار است هر فصل،‌ از زوايه‌ي ديد يك نفر روايت شود. بيا اول درباره‌ي اين تلاش طاقت‌فرسا صحبت كنيم. مي‌گويم «طاقت‌فرسا» چون مطمئنم تجربه‌ي طاقت‌فرسايي را از سر گذرانده‌اي.

باید بگویم خوشحالم که این وسواس دیده شده؛ چون واقعا هم همین‌طور بود که می‌گویید. سه شخصیت تقریبا هم‌سن و سال، هم‌جنس و هم‌خانه داشتم که‌ علی‌رغم تفاوت دنیاهایشان، باز هم به خاطر شباهت‌های اساسی‌ای که دارند نوشتنشان ساده نیست. برای همین وقتی به این وسواس و زحمت اشاره می‌کنید خوشحال می‌شوم. می‌بینم که خب، پس دنیاهای مجزای این سه شخصیت‌ قابل تفکیک‌اند، یعنی همان چیزی که برایم خیلی مهم بود. به همین خاطر هم جهان هرکدام را متفاوت با دیگری فرض کردم و ساختم. یعنی فارغ از همه‌ی شباهت‌های اصلی‌ای که به همدیگر دارند؛ از سه شهر جدا کنار هم جمع شده‌اند، خانواده و فرهنگ شهری و تربیت‌شان هم زمین تا آسمان با دیگری فرق می‌کند. حتی شنیدن اسم شهرهایی که ازشان آمده‌اند هم سه تصویر فرهنگیِ متفاوت در ذهن آدم ایجاد می‌کند: تهران، اصفهان و همدان. و واقعا از هیچ نکته‌ی کوچکی که به نظرم می‌رسید نگذشتم تا این وجوه تمایز به هم نریزد؛ از دغدغه‌ها گرفته تا زمینه‌های خانوادگی و شرایط اقتصادی و حتی ظاهر و جنس موهای سرشان! در آخر هم فقط امیدوار بودم که توانسته باشم از پس نمایش این تفاوت برآمده باشم.

در عين حال مطمئنم چندين بار نوشته‌اي و خط زده‌اي. دكتروف مي‌گويد نويسندگي مثل رانندگي‌ست. مبدأ روشن است و مقصد را هم مي‌داني اما در راه ممكن است بارها به خطا بروي، مجبور بشوي دنده‌عقب بگيري و برگردي. از اين دنده‌عقب زدن‌ها برايمان بگو.

این نوشتن‌ها و خط زدن‌ها بیشتر در مرحله‌ی قبل از نوشتن بود. عادتِ من طوری است که باید ریز به ریز داستانم را بدانم تا بتوانم نوشتن را شروع کنم. یعنی دقیقا مثل همین جمله که از دکتروف گفتید؛ باید دقیقا برایم روشن باشد که می‌خواهم کجا بروم. از طرفی روحیه‌ام طوری است که اگر وقت کار مسیرها را زیادی اشتباه بگیرم، کلافه می‌شوم و از اصلِ نوشتن (یا همان رانندگی) عقب می‌افتم. برای همین باید یک نقشه‌ی روشن دستم باشد. بابت این رمان هم همین کار را کردم. شروع کردم به پرونده‌سازی دقیق شخصیت‌ها و چارت‌بندی زمان‌ها که دقیق و بی ایراد باشند. اگر راویِ یک فصل رویا بود، می‌دانستم که در همان لحظه آیدا و مهتاب کجایند و چه‌کار می‌کنند؛ حالا چه به این موضوع در رمان اشاره می‌شد یا نه، من با جزئیات نوشته بودمش. برای همین هرروز که می‌نشستم به نوشتن، ذهنم از ریز به ریزِ صحنه‌ها روشن بود و فقط باید چهار پنج ساعتی پشت لپ‌تاپ می‌بودم که آن جزئیات را پیاده کنم.

از اين سه دختر، دو نفر از آن‌ها (رؤيا و آيدا) در گذشته ارتباط‌هايي داشته‌اند كه به پايان رسيده و آرامشِ حال‌شان (اكنونِ زندگي‌شان) را گرفته. دائما به گذشته فكر مي‌كنند و به ارتباط‌هايي كه به شكست منجر شده. در كنارِ اين‌ها، مهتاب اينطور نيست. چرا؟ چرا آن دو بيشتر درگير اين مسائل هستند و مهتاب كمتر؟ راستش احساس مي‌كنم نسبت به يكي از شخصيت‌هاي داستان (مهتاب) كم‌لطفي كرده‌اي؛ شخصيتي كه من خودم برايش احترام بيشتري قائل هستم تا آن دو نفرِ ديگر!

راستش زیاد با این «کم لطفی» که می‌گویید موافق نیستم! چون اتفاقا تمایز مهتاب هم در این است که مدام مبارزه می‌کند تا خودش را از موقعیتی که اسیرش شده نجات دهد. آیدا و رویا در تلاش‌اند تا گذشته را هضم کنند و تا این اتفاق نیفتد نمی‌توانند وارد مسیر بعدی زندگی‌شان شوند. ولی مهتاب هم دارد رابطه‌ی سستش را هندل می‌کند، هم موقعیت شغلی‌اش را. پس شاید برخلاف چیزی که به نظر می‌رسد، قوی‌تر هم هست.

به اين مسئله در پايان مفصل‌تر خواهم پرداخت. بگذار سوالم را از يك دريچه‌ي ديگر مطرح كنم. اصلاً از بينِ اين سه دخترِ داستان، خودت كدام شخصيت را بيشتر دوست داري؟ منظورم اين است كه از بين آيدا و مهتاب و رؤيا با كدام‌شان بيشتر احساس همذات‌پنداري مي‌كني؟

خب این از  آن سوال‌هایی‌ست که باید از جواب دادن بهشان فرار کرد!!

پس اجازه بدهيد من به جاي شما بگويم. فقط اگر درست بود خواهشم اين است كه تصديق كني. فكر كنم (يعني تقريباً مطمئنم) آن شخصيت «رؤيا» است.

(خنده) نه واقعا به این سوال جواب نمی‌دهم.

از مسئله‌ي قبلي مي‌خواستم به يك بحث شخصيت‌پردازي برسم ولي ايرادي ندارد؛ مي‌روم سراغ يك موضوع ديگر. راستش يكي از ايده‌هاي فرعيِ رمانت هست كه من هميشه يادم مي‌ماند. يك جايي يكي از دخترها اشاره مي‌كند كه چرا بقيه زندگي‌شان از من بهتر است. بعد ما از زبان يكي ديگر هم همين را مي‌شنويم. و احتمالا نفر سوم هم درباره‌ي مابقي همين فكر را دارد. در حالي‌كه هيچ‌كدام حال و روز بهتري (لااقل در اوائل رمان) بهتر از ديگري ندارد. مي‌داني چه مي‌خواهم بگويم؟ ما انسان‌ها رنج مي‌كشيم و رنجِ هيچ‌كس در مقايسه با ديگري، نازل‌تر يا فاخرتر نيست. رنج، رنج است؛ حالا ممكن است اين رنج به خاطر و اظطراب به خاطر تأييد نشدن و پذيرفته نشدن از جانب يك آرايشگر براي كار باشد (مهتاب) يا رنجي كه «رؤيا» به خاطر از دست رفتنِ زندگيِ گذشته‌اش تحمل مي‌كند. من ممكن است به خاطر نداشتنِ يك ساعت گران‌قيمت رنج بكشم (چون پولش را ندارم) و يك فردِ فرهيخته به خاطر نداشتنِ پول براي خريدِ يك‌سري كتاب. من هر دوي اين رنج‌ها را يكسان مي‌دانم؟ هيچ‌كدام برتر از ديگري نيست. چرا؟ چون متر و معيارِ كَمّي‌اي براي آن وجود ندارد. هيچ‌كس نمي‌تواند در اين دنيا ادعا كند ترازويي دارد كه مي‌تواند با آن ميزانِ رنج‌ِ آدم‌ها را اندازه بگيرد. رنج، رنج است؛ به خاطر هر چيزي كه باشد در آزارديدگيِ ما انسان‌ها فرقي ندارد. اين يكي از ايده‌هاي فرعي بود كه من بعد از خواندنِ رمانت به يادم خواهم ماند. و اينكه همه فكر مي‌كنند در مقايسه با ديگران، رنجِ بيشتري مي‌كشند. درباره‌ي اين ايده حرفي داري يا به شكل ناخودآگاه در رمانت وارد شده؟

نگاه‌مان در این مورد کاملا هم‌جهت است. بله هیچ ابزاری وجود ندارد که بتواند رنج ما را اندازه بگیرد یا وزن کند و بگوید کداممان داریم بار بیشتری را تحمل می‌کنیم. من با همین نگاه کلی سراغ شخصیت‌هایم رفتم و داستانشان را گفتم. اما واقعیت این است که این نگاه در همان مرحله‌ی پیش‌داستان و شخصیت پردازی توی ذهنم بود؛ بعدترش دیگر به جزئیات ماجراها و اتفاق‌ها بود که فکر می‌کردم. دغدغه‌های هرکدام را می‌گفتم که به قول شما؛ کمبودهای هرکدام هم بود و به نحوی بیان کننده‌ی رنجشان. 

نكته‌ي بعد اينكه اين دخترها (آيد و مهتاب و رؤيا) هيچ‌كدام در وضعيت خوبي به سر نمي‌برند. هر كدام گذشته‌اي دارند كه به نحوي آن‌ها را آزار مي‌دهد. ارتباطاتي هم داشته‌اند كه در اكنونِ رمان، از بين رفته يا به آينده‌ي آن اميدي نيست؟ چرا در پايان رمان نسبت به يك رابطه‌ي ديگر خوش‌بين هستند؟ چرا فكر مي‌كنند قرار است با يك تجربه‌ي ديگر، آينده‌اي بهتر از آنچه قبلا از سر گذرانده‌اند، نصيب‌شان شود؟

من ایستادن و درجا زدن در هیچ موقعیتی را دوست ندارم. آدم‌‌هایی را که زیر بار مشکلات یا گذشته یا روابط بی‌سرانجام‌شان می‌مانند و تا مدت‌ها بعد توان حرکت ندارند را درک می‌کنم؛ اما فکر می‌کنم که تا ابد نمی‌شود ایستاد، بالاخره باید کَنده شد و حرکت کرد. این نگاه شخصی من است و دلم می‌خواست دخترهای داستانم هم همین‌طور باشند، اسیر یک اتفاق یا آدم نمانند و درجا نزنند. خیلی‌ها را می‌بینم که از شوک یک ماجرا یا اتفاق تلخ توان هیچ حرکتی برایشان نمی‌ماند و خودشان هم به این عجز دامن می‌زنند. حرف من این است که دنیا برای هیچ‌کدامان صبر نمی‌کند؛ ما هم عمر نوح نداریم! بالاخره باید حرکت کرد. این حرف‌ها ممکن است شعاری به نظر برسند ولی برای من و زندگی خودم شعار نیستند. توی داستان هم همین کار را کردم. فصل آخر کاراکترهایم برداشتنِ قدمی است رو به آینده‌شان. اتفاقا آن خوش‌بینی که بهش اشاره کردید را هم ندارند... شاید مثلا آیدا داشته باشد، ولی رویا نه. رویا مضطرب است و فقط می‌خواهد از موقعیت الانش رها شود. یا مهتاب، فلان موقعیت را به دست می‌آورد ولی به‌ازایش چیز دیگری را از دست می‌دهد. ولی در مجموع همین حرکت است که مهم است. هیچ کس از آینده خبر ندارد؛ ولی باید به سمتش رفت. از کجا معلوم چیزی بهتر از آن‌چه قبلا گذرانده‌ایم نصیب‌مان نشود!؟

من هم با حركت مشكلي ندارم. فقط مي‌گويم اين مسيري كه شما تعيين كرده‌ايد، حركت نيست. بلكه يك دورِ باطل است. شما در پايان رمان، نوعي خوش‌بينيِ پوچ و توخالي به شخصيت‌ها تزريق مي‌كنيد كه من آن را اصلاً دوست ندارم؛ منظورم اين است كه آن‌ها را به دست و پا زدن در يك باتلاقِ ديگر دعوت مي‌كني. باتلاق، باتلاق است. چه فرقي مي‌كند، باتلاق متعلق به دو سال پيش باشد، يا آينده؟! اين‌ها با اين مسيري كه رفته‌اند به بن‌بست رسيده‌اند. و شما در پايان دوباره آن‌ها را به همين بن‌بست هدايت مي‌كني؛ آن‌ هم با نوعي سرخوشي كه انگار امكانِ نجات دارند. اسمِ اين حركت نيست؛ بلكه توهم حركت كردن است.

خب این حرف احتمالا از جهان‌بینی شما می‌آید که با نگاه من کاملا متضاد است. مثل این است که آدم سراغ هیچ اتفاق یا ماجرای تازه‌ای نرود، فقط به این دلیل که تجربه‌های قبلی‌اش آن‌طور که باید خوب نبوده‌اند. یعنی اگر من قبلا توی باتلاق بوده‌ام، حالا هم باید به مسیر روبرویم کاملا بدبین باشم چون ممکن است دوباره توی باتلاق بیفتم! نه این‌طور نیست. تجربه‌ی قبلی دست‌کم نشانه‌های باتلاق را به من یاد داده و در آینده همین نشانه‌ها کمکم می‌کنند که دیگر اسیرش نشوم. این یک بحث کلی است که گمان نمی‌کنم ربط چندانی هم به داستان پیدا کند. این‌که پایان داستان را همراه با یک "خوش‌بینیِ پوچ و توخالی" می‌بینید نظر شماست؛ من هم سوال یا بهتر بگویم، پیش‌فرض‌تان را انتقاد یک مخاطب از رمانم قلمداد می‌کنم، قاعدتا قرار نیست کسی نظر آن دیگری را عوض کند.   

من بر اساس رمان شما صحبت مي‌كنم، نه جهان‌بيني خودم. شما گذشته‌ي اين آدم‌ها را پيشِ روي مَنِ قرار داده‌ايد و در گذشته‌ي اين آدم‌ها (مقصودم ارتباط‌هاي آن‌هاست)،‌ هيچ نشانه‌اي از نجات نگذاشته‌ايد. باشد! من تا اينجا مشكلي ندارم! مشكلِ من با رمانِ شما از جايي شروع مي‌شود كه در پايان رمان، مي‌خواهيد با نوعي «پايانِ باز»،‌ آن‌ها را به آينده‌اي هدايت كنيد كه خودتان قبلاً تكليف‌تان را با آن روشن كرده‌ايد؛ يعني همان روابط و همان بن‌بست‌ها. خانم يارمحمدي! جهانِ رمانِ شما سراسر باتلاق است و اين آدم‌ها راهي غير از دست و پا زدن ندارند. حرفِ من اين است كه چرا بيهوده آن‌ها (و مخاطب را) به زميني ديگر دلخوش مي‌كنيد؟! در يك رابطه‌ي جديد، مگر قرار است چه چيزي اتفاق بيفتد؟ معجزه شود و خوشبختي از آسمان ببارد؟! ازدواج كنند و همه چيز حل شود؟! اسب‌سواري از افق‌هاي دور بيايد و فرشته‌ي نجات آن‌ها شود؟! من انتظار ندارم وقتي شما راويِ واقعيت‌هاي تلخِ اجتماعي بوده‌ايد، بخواهيد مرا به همان واقعيت‌هاي تلخ دل‌خوش كنيد. البته شما هر پاسخي بدهيد من قانع نخواهم شد و اين را در كنارِ نقاطِ قوتِ برجسته‌ي رمان‌تان (كه در ابتدا به آن‌ها اشاره كردم)، يك نقطه ضعفِ بزرگ مي‌دانم. با اين حال به عنوان پاسخ پاياني، شنونده‌ي حرف‌هاي شما خواهم بود و قضاوت را به عهده‌ي خوانندگان خواهم گذاشت. بفرماييد!

خب من واقعا خوشحالم از این صراحت و نقد شما؛ همین که برداشت خودتان را از کار داشته‌اید و موضعتان این‌قدر محکم است، من را خوشحال می‌کند. به هرحال هر اثر ادبی و هنری‌ای وجوه مختلف دارد و مخاطب‌های مختلف هم، بسته به شرایط مختلف، برداشت‌های متفاوتی از کار دارند. حتی تا این حد که برداشت خیلی‌هایشان هم می‌تواند از ذهینت خالق اثر کاملا جدا باشد. اصلا ویژگی هنر و ادبیات همین است! حالا شما هم کارِ من را سیاهِ مطلق دیده‌اید و شخصیت‌ها را اسیر دست و پا زدن مدام، و فصل‌های پایانی‌شان را هم امیدی پوچ. من از این زاویه دید شما استقابل می‌کنم چون برایم تازگی دارد! و البته،‌ شاید حتی وجه‌های دیگری از کار را هم به خودِ من نشان دهد. بنابراین هیچ بحثی ندارم و به دنبال قانع کردن‌تان هم نیستم!‌ نویسنده پس از چاپ کارش، دیگر از آن جداست، و مگر می‌شود تک‌تک مخاطب‌هایی که کار را می‌خوانند و نظرهای مختلف دارند پیدا کرد و باهاشان بحث کرد؟ بنابراین دنبال این نیستم که بگویم نه، نگاه من با برداشتی که شما داشته‌اید و به تفصیل هم گفتیدش، فرق می‌کند! اصلا بحثی در کار نیست. ولی یک نکته‌ی کلی هست که می‌خواهم حتما بگویم. و آن هم این‌که زندگیِ واقعی؛ هرگز و هرگز به چشم من سیاه مطلق نیست، چون در واقعیت هم هیچ سیاهیِ مطلق (یا اگر بخواهیم از تعبیر شما استفاده کنیم) هیچ باتلاق مطلقی وجود ندارد. زندگی با همه‌ی اتفاق‌های خوب و بدش در جریان است و هیچ‌وقت مثلا به خاطر شکستِ عشقی‌ای که می‌خوریم، طلوع آفتاب یا عطر گل‌ها یا طعم خوش غذاها خاصیت خودشان را از دست نمی‌دهند. من ترجیح می‌دهم یک نگاه واقع‌بینانه داشته باشم. دنیا همین است که هست. خیلی هم ایراد دارد، خیلی جاها به تیرگی می‌زند، ولی سیاه نیست! من هیچ فضیلتی در این نمی‌بینم که جهان را تماما سیاه ببینم و اثری که می‌نویسم را هم به کل گرفتار یک سیاهیِ محض کنم. چرا؟ چون به چشم من این کار دروغ است! مثال ساده و دم‌دستی‌اش هم این که وقتی عزیزی را از دست می‌دهیم، وقتی با تمام وجود داغ‌داریم و فکر می‌کنیم زندگی‌مان به خاطر مرگ او از هم پاشیده، بعد از تمام گریه‌ها و زاری‌ها، باز هم دور همدیگر جمع می‌شویم و غذا می‌خوریم! از طعمش و از سیر شدن‌مان لذت می‌بریم، تازه سفارش دوغ یا نوشابه هم می‌دهیم! خب همین به نظر من یعنی این‌که زندگی جریان دارد. با آن مرگ، تمام روز و شبِ ما به اشک ریختن بدل نشده! اگر نویسنده‌ای بخواهد این شرایط را بنویسد و تأکید داشته باشد که همه‌چیز را کاملا تیره نشان بدهد به نظرم صادق نبوده. رمانِ من داستان آدم‌هایی‌ست که از زندگی و شرایط‌شان راضی نیستند، تجربه‌های چندان خوبی نداشته‌اند، اما زندگی‌شان تمام نشده! چون زندگیِ واقعی هم قرار نیست به این سادگی تمام شود! بعد از هر شکستی هم ممکن است "هر" اتفاقی بیفتد، روی این "هر" تاکید می‌کنم. واقعا شاید به قول شما معجزه شود و خوشبختي از آسمان ببارد. آدم‌ها زوج مناسب‌شان را پیدا کنند، مشکلات همیشگی‌شان حل شود، یا حتی اسب‌سواری از افق‌های دور به دادشان برسد! می‌دانید چرا؟ چون اصلِ‌ زندگی همین است!‌ وگرنه همه‌ی ما باید تا حالا هزار بار از پا درمي‌آمدیم.

روزنامه‌ي هفت صبح-15/2/92

يك مخاطب ناديده...

 

هميشه نظر مخاطبان برام جالب بوده؛ به‌خصوص عزيزاني كه اون‌ها رو نمي‌شناسم. چقدر خوندن نظراتش كه صادقانه و بي‌غرض هست، برام لذت‌بخشه:

قبل عیدی رمان "نامحرم" نوشته یاسر نوروزی رو از کتابخونه گرفتم...

  

تمام نقدها و نظرات راجع به نامحرم را اینجا بخوانید....

نامحرم از نگاه «آرمان»

مقايسه‌ي رمان‌هاي

«نامحرم» نوشته‌ي «ياسر نوروزي»

و «قلعه‌مرغي؛‌ روزگار هرمي»‌ نوشته‌ي «سلمان امين»

طنز، دیگری و راوی نوجوان

مجتبی گلستانی

 

زیگموند فروید در مقاله‌ی کوتاه «طنز» (Der Humor) به سال 1927 درباره‌ی تفاوت طنز و لطیفه نوشته بود: «طنز وقاری دارد که برای مثال، در لطیفه هیچ نشانی از آن نیست، چون لطیفه یا صرفاً در خدمت ایجاد لذّت است یا لذّتی را که به کف آمده، به‌سوی پرخاش‌گری سوق می‌دهد.» ازاین‌رو، به پیروی از تمایز طنز و لطیفه (جوک) می‌توان میان لبخند و خنده (قهقهه) نیز تفاوت ‌نهاد. طنز که سبب لبخند در مخاطب می‌شود، نوعی خندیدن به خویشتن است؛ در مقابل، لطیفه که در مخاطب خنده و حتی قهقهه ایجاد می‌کند، خندیدن به دیگران است. پس اگر طنز عمدتاً با مقوله‌ی خودشناسی ـ به‌ویژه‌ در فرد مالیخولیایی ـ پیوند می‌یابد و حاصل سوپراگویی است که اگو را زیر نظر دارد، لطیفه بر حسب تفوّق‌گرایی یا میل به سلطه بر دیگری شکل می‌گیرد و به قدرت‌طلبی و در نهایت، سرکوب‌گری فرد ربط پیدا می‌کند. سایمون کرایچلی در کتاب موجز و پر مغز خود، «در باب طنز» (2002) در توضیح مفهوم فرویدی طنز می‌نویسد: «ما با خندیدن به بداقبالی‌ها و نگون‌بختی‌های دیگران، در حقیقت، حکم فردی بالغ یا بزرگ‌تر را بازی می‌کنیم که در برابر بچّه قرار گرفته است. حال وقتی نسبت به خودمان رویکردی طنزآمیز اتّخاذ می‌کنیم، قضیه عکس می‌شود: من از دیدگاه فردی بالغ به خود، که حکم یک کودک را پیدا کرده‌ام، می‌نگرم؛ یعنی از دیدگاه سوپراگوی بزرگ و بالغ به اگوی بچگانه و کوچک. و به همین دلیل است که فروید می‌گوید طنز منزلت و شأنی دارد که لطیفه از آن بی‌بهره است.» هم ازاین‌روست که به تعبیر کرایچلی، طنز بیش‌تر از آن‌که تلخ و ناراحت‌کننده باشد، رهایی‌بخش و تعالی‌بخش است و با خود(بزرگ)بینی حاصل از لطیفه که از نمونه‌های آن می‌توان به لطیفه‌های قومیتی اشاره کرد، کاملاً در تضاد است.

دو رمان «نامحرم» (نوشته‌ی یاسر نوروزی، نشر آموت، 1391) و «قلعه‌مرغی؛ روزگار هرمی» (نوشته‌ی سلمان امین، نشر هیلا، 1390) از زبان راوی نوجوانی روایت می‌شوند که هر دو در منطقه‌های جنوب تهران زندگی می‌کنند و به‌تازگی پای به عرصه‌ی اجتماع گذاشته‌اند و با بحران‌های دوره‌ی نوجوانی درگیر شده‌اند. یکی از ویژگی‌های مشترک روایت ناصر در «نامحرم» و روایت عباس در «قلعه‌مرغی؛ روزگار هرمی» زبان بذله‌گو و شوخ‌طبعی آن‌هاست. از دیگر ویژگی‌های مشترک ناصر و عباس، پرحرفی‌ها و پرگویی‌های آن دو در طول روایت داستان است. هرچند این پرحرفی‌ها در بدو امر نوعی اطناب در رمان پنداشته شود، باید این ویژگی را نیز با توجه به هراس‌ها و تردیدهای این دو شخصیت نوجوان فهمید. بنابراین، پرسش اصلی ما این است که روایت نوجوان ناصر و عباس را تاچه‌اندازه می‌توان با توجه به معیارهای فرویدی، طنز دانست؟

عباس که شدیداً در گذشته‌ای ناآرام و سرشار از تحقیرهای اجتماعی زیسته است، از سوی دوستان بازاریابش به یکی از شبکه‌های هرمی دعوت می‌شود تا آرزوهای ناکام زمینه و زمانه‌ی خود را در آن‌جا بجوید: «پول، اگه پول داشته باشی همه‌ی اینا با هم می‌آد. زن، بچه، همه‌چی. ماشین»؛ و عاقبت عباس با اصرار فراوان دوستان خود و همزمان با دیدن دختری به نام لاله که او هم عضو همین شبکه و بازاریاب آن است، تردیدهای خود را کنار می‌گذارد و به روزگار هرمی زندگی خود وارد می‌شود. شخصیت عباس که عمدتاً در پس بذله‌گویی‌ها و تیزبینی‌های او پنهان شده است، به‌شدت تفوق‌گرا و سرکوب‌گر است و این امر با توجه به پیشینه‌ی خانوادگی و اجتماعی او که همواره تحقیر و سرکوب را برای وی در پی داشته است، درک‌پذیرتر می‌شود؛ زیرا زبان عباس در مواجهه با دیگران و رویدادها زبانی گزنده و تلخ و در گستره‌ای کلی‌تر، عمیقاً پرخاش‌گر است؛ او هنگامی که به اطراف خود و رویدادهای روزمره‌ی خیابان و کافی‌شاپ و مترو می‌نگرد، همه چیز را ـ حتی چهره‌ی یک پیرزن فرتوت را در مترو ـ به سخره و مضحکه می‌گیرد و در گفت‌وگوهای خود عمدتاً دیگران را دست می‌اندازد. بنابراین، روایت هجوآمیز او به یک مواجهه‌ی درون‌گرا و صرفاً گفتاری ـ محدود به تفسیرها و تعبیرهای زبانی ـ با رویدادها و دیگران محدود نمی‌شود، بلکه او در صدد برمی‌آید تا از خود برون بیاید و در جهت تفوق بر دیگران عمل و حرکت کند تا درست به شیوه‌ی سرکوب‌گرانه‌ی جامعه جایگاه اجتماعی و هویت فردی خود را بسازد و بیابد.

شخصیت ناصر در «نامحرم» نیز درست مانند عباس به‌تازگی در گرداب آشوب‌های نوجوانی و اجتماع افتاده است و دیری نیست که امیال نهفته‌ی او از نو بیدار شده‌اند؛ اما او برخلاف عباس تفوق‌گرایی و حسّ سرکوب‌گری کم‌تری دارد زیرا پیشینه‌ی اجتماعی و خانوادگی او به تحقیرآمیزی پیشینه‌ی عباس نبوده است. با وجود این، او با عباس در سوداها و آرزوهای ناکامی که عمدتاً افراد طبقه‌ی اجتماعی این دو شخصیت از آن‌ها محروم می‌مانند، سهیم است. روایت ناصر، در مقایسه با روایت عباس که شدیداً به سمت دیگران و حتی آزار کلامی و زبانی آنان پیش می‌رود، ذهنی‌تر است. اگر عباس با تمسخر و تخریب درباره‌ی قیافه و رفتار و گفتار دیگران حکم صادر می‌کند، ناصر میل زنده و فراگیرش را به قضاوت عمدتاً به‌سوی خود معطوف می‌کند و دایم به هنگام ساده‌ترین رخدادها درباره‌ی زندگی و شخصیت خود با تعبیرهایی مثل «من این جوری‌ام...»، «اصولاً آدم نباید...»، «به نظر من باید...» نظریه‌پردازی و فلسفه‌بافی می‌کند. اگرچه هر دو شخصیت با خانواده‌ی خود درگیری‌های فراوانی دارند، ناصر به ولگردی‌ها و رفیق‌بازی‌های افسارگسیخته‌ی عباس مبتلا نیست زیرا شدیداً زیر ذره‌بین نهاد خانواده قرار دارد و ازاین‌روست که روایت ناصر از شهر که با پدیده‌ای همچون فرار دخترها از خانه همزمان و همراه می‌شود، تقریباً به محلّه محدود شده است، اما روایت عباس که روایت مواجهه‌ی مجدّد با تحقیرهای اقتصادی و اجتماعی است، از مرزهای محله فراتر می‌رود. پس اگر عباس شخصیت ترسیده و ترس‌خورده‌ای دارد که با قدری خشونت رفتاری و گفتاری سلطه بر اطراف و اطرافیان خود را می‌جوید، ناصر شخصیت ترسو و در عین حال، ماجراجویی دارد که نظر و عمل خود را در مواجهه با دیگری با قدری محافظه‌کاری پیش می‌برد. بر این اساس، در شخصیت ناصر از دست‌انداختن‌های ملفوظِ گفت‌وگوییِ عباس خبری نیست و هرگونه واکنشی درباره‌ی رفتارها و گفتارهای دیگران تنها به تک‌گو‌یی‌های ناصر محدود و منحصر می‌شود. بااین‌همه، اگرچه دو شخصیت عباس و ناصر نوجوانانی هستند که در درون پیچ‌وخم رویدادهای سیاه و تلخ اجتماعی با مساله‌ی هویت فردی روبه‌رو می‌شوند و حتی جامعه بر آن‌ها ظلم و تعدی هم روا می‌دارد، روایت ناصر معصومانه‌تر از روایت عباس جلوه می‌کند، زیرا ناصر نوجوانی است که هنوز از جهان ساده‌ی کودکی به‌تمامی نگسسته و در ساحت امر خیالی گیر افتاده است، اگویی است که کلیدی را می‌جوید تا بتواند با بیرون کشیدن دیگری از انبار ناخودآگاه به‌سوی امر نمادین راهی بیابد و به سوژه‌ای در متن زبان و فرهنگ تبدیل شود، حال آن‌که عباس سلطه‌جویانه دیگری بزرگ را هدف گرفته است و می‌خواهد با تخریب و مسخره کردن و احمق پنداشتن یا به تعبیر دقیق‌تر، کوچک (و کودک) انگاشتن دیگران از تحقیر کودکی‌ها بگریزد و نقش فردی بالغ را در برابر آنان بازی کند.

با توجه به آن‌چه گفتیم، زبان و لحن ناصر در رمان «نامحرم» به رغم محافظه‌کاری‌های روایی آن و با آن‌که لزوماً خندیدن به خود نیست و حتی تا تمسخر دیگران نیز پیش می‌رود، به «طنز» مورد نظر فروید و به مفهوم خودشناسی نزدیک‌تر است، زیرا روایت «نامحرم» که درهم‌ریختگی زمانی را نیز شامل شده است، در نمایش گسست‌ها و تردیدهای شبه‌مالیخولیایی راوی توفیق بیش‌تری داشته است؛ درست در برابر روایت خطّیِ وسواسی و خودشیفته‌ی عباس در رمان «قلعه‌مرغی؛ روزگار هرمی» که لحن یکنواخت آن آشکارا به هجو و خندیدن به دیگران می‌گراید و در نهایت، در گستره‌ی میل به تفوّق و سلطه بر دیگری گام می‌زند.

 (روزنامه آرمان، دوشنبه، 9/2/92)

تمام نقدها و نظرات راجع به نامحرم را اینجا بخوانید....

گفت و گو با كيهان بهمني مترجم رمان «خدمتكار و پروفسور» نوشته يوكو اوگاوا

جهان اعداد

 

مخاطبِ رمان «خدمتكار و پروفسور» سه دسته‌اند؛ گروه اول شيفته‌گان رياضي هستند، گروه دوم كساني كه از اين رشته تنفر دارند و دسته‌ي سوم هم كساني كه تا به حال به اين رشته به شكل جدي نينديشيده‌اند. بله! مخاطبِ اين كتاب همه هستند و جالب اينجاست كه شيوه‌ي خطي و ساده‌ي رمان، تمام اقشار علاقه‌مندِ ادبيات داستان را به خود مي‌خواند. کوجی فوجیوارا در ژورنال تخصصی انجمن ریاضیات آمریکا، درباره این کتاب و نویسنده‌اش می‌نویسد: «یوکو اوگاوا در ژاپن چهره‌ای شناخته‌شده است. او در سال 1990 موفق به دریافت جایزه‌ی آکوتاگاوا شد که باارزش‌ترین جایزه‌ی ادبی برای نویسندگان جوان است. اوگاوا این رمان را در سال 2004 نوشت و بلافاصله پس از آن کتاب با تیراژ میلیونی (بیش از 50 میلیون نسخه) مبدل به پرفروش‌ترین کتاب سال ژاپن شد. پس از آن نیز فیلمی سینمایی و یک برنامه‌ی رادیویی بر اساس این رمان ساخته شد و حتا کتابی مصور نیز بر اساس رمان اوگاوا نوشته شد... من رمان را به زبان ژاپنی خواندم و سپس ترجمه‌ی انگلیسی آن را خواندم. ترجمه‌ی بسیار خوبی است... مطمئن هستم افراد بسیاری از خواندن این کتاب لذت خواهند برد. این اثر کتابی خوش‌خوان است و مهم نیست خواننده‌ی آن چقدر با ریاضیات آشنا باشد. رمان «خدمتكار و پروفسور» به‌تازگي به همت نشر «آموت» با ترجمه‌ي «كيهان بهمني» در ايران منتشر شده است؛ مترجمي كه در سال‌هاي اخير معرفِ آثار مطرح ادبيات جهان بوده است كه از جمله آن‌ها مي‌توان به آثاري از «آن تايلر»، «سو تونگ»، «ارنست همينگوي» و... اشاره كرد. آنچه در ادامه خواهيد خواند، گفت و گويي‌ست با او به مناسبت انتشار رمان «خدمتكار و پروفسور».

***

براي آشنايي مخاطبان با شما و آثاري كه به چاپ رسانده‌ايد، ابتدا در اين باره بفرماييد. درباره‌ي رشته‌ي تحصيلي، فعاليت‌هاي فرهنگي، آثاري كه منتشر كرده‌ايد و...

 با تشکر از فرصتی که به من دادید. تحصیلات من دکترای ادبیات انگلیسی است و پیش از این که خودم را مترجم بدانم معلم هستم چون قبل از ورود به عرصه‌ی ترجمه حرفه‌ی اصلی من تدریس بوده و هست. تا به حال حدود بیست و چند اثر ترجمه کرده‌ام و با توجه به رشته‌ی تحصیلی و علایق شخصی‌ام، بیشتر آثاری که ترجمه کرده‌ام در سه حوزه‌ی ادبیات داستانی، روانشناسی و فلسفه بوده‌اند. 

«خدمتكار و پروفسور» اولين كاري‌ست كه از «يوكو اوگاوا» در ايران ترجمه مي‌شود. و اتفاقا از جمله آثاري‌ست كه گويا خارج از ايران استقبال فراواني از جانب مخاطبان داشته. چه شد سراغ اين اثر رفتيد؟

کتاب «خدمتکار و پروفسور» را برحسب اتفاق سه سال پیش در یکی از نمایشگاه‌های کتاب کوالالامپور پیدا کردم و با خواندن خلاصه ماجرایی که پشت کتاب چاپ شده بود به موضوعش علاقه‌مند شدم. بلافاصله هم آن را ترجمه کردم اما هنگامی که خبری در اینترنت خواندم مبنی بر این که دو مترجم به صورت مشترک این کتاب را ترجمه کرده‌اند و عن‌قریب کتاب به بازار خواهد آمد، چاپ ترجمه‌ی خودم را به دور از اخلاق حرفه‌ای دیدم و از چاپ آن منصرف شدم. یک سال بعد از آن ماجرا متوجه شدم علی‌رغم گذشت یک سال از آن خبر چنین کتابی به بازار نیامده است و این طوری بود که با مدیر محترم نشر آموت تماس گرفتم و ایشان هم بلافاصله از پیشنهاد چاپ این اثر استقبال کردند.  

 اغلب ترجمه‌هاي شما (اگر اشتباه نكنم) از آثاري‌ست كه نويسندگانش در ايران پيش از آنكه شما اقدام به ترجمه كنيد، شناخته شده بودند؛ مثل «امبرتو اكو»، «دوريس لسينگ» يا «آن تايلر». اما اين بار سراغ كسي رفتيد كه در ايران او را نمي‌شناسند. چون چنين ترجمه‌هايي براي يك مترجم نوعي ريسك است. البته «خدمتكار و پروفسور» تا به حال و نسبت به زمان اندكي كه از چاپ آن مي‌گذرد، بازخوردهاي خوبي داشته. اما به هر حال به نظر مي‌رسد مترجم هميشه براي مطرح كردنِ يك نويسنده‌ي ناشناخته در ايران با مشكل مواجه باشد.

در توضیح این مطلب این که من در انتخاب اثر برای ترجمه آخرین گزینه‌ای را که در نظر می‌گیرم نام نویسنده است. به عبارت دیگر برای من همواره موضوع اثر در درجه‌ی اول اهمیت قرار داشته است. شاهد این مدعی نیز این که برای اولین بار حدود شش سال پیش آن تایلر را با رمان «وقتی بزرگ بودیم» به خوانندگان ایرانی معرفی کردم و بعد از آن نیز چهار اثر دیگر از همین نویسنده (مرگ مورگان، حفره‌ای تا آمریکا، قطب‌نمای نوح و راهنمای وداع برای مبتدیان) را ترجمه کرده‌ام. برای اولین بار ژان اشنوز فرانسوی را با رمان «پیانو» به جمع خوانندگان ایرانی آوردم. هنگامی که برای اولین بار به سراغ سو تونگ چینی رفتم و مجموعه داستان «زن دیوانه روی پل» را ترجمه کردم این نویسنده در ایران شناخته شده نبود و جالب این که یک ماه پس از چاپ ترجمه‌ی فارسی آن در ایران سو تونگ برنده‌ی جایزه‌ی بوکرز آسیا شد. برای اولین بار المر لئونارد، وسترن‌نویس آمریکایی، را با مجموعه داستان «قطار سه‌وده دقیقه‌ی یوما» معرفی کردم. در مورد سرگئی دوولاتوف روس و مجموعه داستان «چمدان» نیز از همین قاعده پیروی کردم. حتی به سراغ ریچارد فورد آمریکایی هم رفتم و برای اولین بار اثری از او را به فارسی ترجمه کردم که متاسفانه بعد از چندین بار اصلاحات هنوز رمان «زندگی وحشی» مجوز چاپ دریافت نکرده است. به همین دلیل فکر می‌کنم در انتخاب ترجمه در بیشتر موارد به سراغ نویسندگانی رفته‌ام که یا در ایران ناشناخته بوده‌اند و یا اثری از آنها ترجمه نشده بود.   

درباره‌ي رمان اگر بخواهيم صحبت كنيم به نظرم يكي از آن رمان‌هايي‌ست كه در اين سال‌ها مثل‌ش را كمتر ديده و خوانده بودم؛ رماني كاملاً خطي و در عين حال فوق‌العاده دلنشين. دريچه‌اي كه «يوكو اوگاوا» از آن به رياضيات نگاه مي‌كند، خواننده را شيفته‌ي خود مي‌كند. خواندنِ اين رمان براي من كه تجربه‌اي لذت‌بخش بود. البته با آثاري كه در ايران از ادبيات ژاپن ترجمه و منتشر شده كمي متفاوت است. در توضيح اين نكته بايد بگويم در آثار ژاپني سه رويكرد ديده‌ام. البته دقت داشته باشيد به شكل كُلّي اين رويكردها را مطرح مي‌كنم چون مي‌دانم به تبين جزئي‌نگرتر احتياج دارند. اما اجازه بدهيد اينطور بگويم كه در آثاري كه از ادبيات ژاپن خوانده‌ام يا سوژه انقدر با سُنّتِ ژاپني درگير است كه عملاً دارد به همان زبان صحبت مي‌كند (مثل آثار آكوتاگاوا يا كاواباتا) و يا سعي كرده از آن رها شود و در موضعي بينابين تلاش دارد خود را از آن جدا بداند (مثل برخي آثار موراكامي) كه گاهي هم عملا نمي‌تواند و سنت با نوعي خودفريبي (به نظر آگاهانه) در آثارش نمايان مي‌شود. و يا اينكه سعي مي‌كند آن را مخاطب قرار دهد (مثل برخي داستان‌هاي ايشي‌گورو). اما «خدمتكار و پروفسور» فارغ از اين رويكردهايي كه گفتم عمل مي‌كند. ژاپن و سنت‌هاي ژاپني براي «اوگاوا» گويي صرفاً نوعي پس‌زمينه براي شكل‌گيري داستان هستند. شما اثر بعديِ همين نويسنده را ترجمه كرده‌ايد. اگر با مطالبي كه عنوان كردم هم‌نظر هستيد مي‌خواستم بدانم آن اثر هم به همين شكل است؟

واقعاً از این که شما رمان خانم اوگاوا را خوانده‌اید و آن را دوست داشته‌اید خوشحالم. با کلیه‌ی نظرات شما درباره‌ی رویکردهای فوق در ادبیات ژاپن موافق هستم. رمان «خدمتكار و پروفسور» را تا حدی می‌توان در زمره‌ی رمان‌های رئالیستی زندگی‌نامه‌ای (Biographical Novel) دانست. اما از زاویه‌ای دیگر و با محور قرار دادن شخصیت پسربچه‌ی داستان نیز می‌توان این رمان را تا حدی شبیه به رمان‌های ساخت شخصیت (Bildungsroman) قلمداد کرد. در مجموع «خدمتكار و پروفسور»  منعکس‌کننده‌ي‌دلمشغولیت و عشق نویسنده‌ به مقوله‌ی ریاضیات است. به خاطر داشته باشیم که خانم اوگاوا ریاضی‌دان هستند و شاید این رمان به نوعی ادای دینی است به مقوله‌ی ریاضیات. اما در اثر جدیدی که از خانم اوگاوا ترجمه کرده‌ام خوانندگان با فضایی کاملاً متفاوت مواجه می‌شوند. در مجموعه داستان «انتقام: یازده داستان سیاه» با جنبه‌ی دیگری از نویسندگی این نویسنده آشنا می‌شویم که هیچ شباهتی به «خدمتكار و پروفسور» ندارد. داستان‌های این مجموعه به زیبایی به هم پیوند خورده‌اند و شاید فضای سرد و سیاه داستان‌های این مجموعه به نوعی تداعی‌گر زندگی ماشینی و بی‌روح ژاپن امروز باشد.   

در پايان دوست دارم باز هم شما به خاطر ترجمه‌ي اين رمان تشكر كنم. از آن رمان‌هايي‌ست كه مي‌توانم به هر قشري هديه كنم و لذت ناب ادبيات داستاني را به آن‌ها نشان بدهم؛ فارغ از اينكه مخاطب به لحاظ مطالعاتي جزو كدام قشر باشد.

از محبتی که به من دارید ممنونم و امیدوارم اثر جدید خانم اوگاوا را هم بپسندید.

 

(روزنامه هفت صبح-21/1/92)

ز كوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي

از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي

گفت و گو با «بابک واحد» نخستین مترجم آثار «پی. جی. وودهاوس» در ایران

طنز ناب انگلیسی

«بهترين آواز» مجموعه‌داستاني كوتاه از نويسنده‌ي طنزپرداز انگليسي، «پي. چي. وودهاوس» است. از اين نويسنده پيش از اين در ايران اثري ترجمه نشده بود و مجموعه‌ي مذكور نخستين كاري‌ست كه به فارسي ترجمه و منتشر شده. وودهاوس را بيشتر به خاطر داستان‌ها و رمان‌هايي مي‌شناسند كه با محوريتِ شخصيتِ «جيوز» نوشته شده؛ پيش‌خدمتي كه تلاش مي‌كند كمك‌كارِ اربابِ خود باشد اما در بسياري موارد كار را از آن كه هست، خراب‌تر مي‌كند. كتاب «بهترين آواز» را «بابك واحدي» ترجمه كرده كه ترجمه‌اي روان، دلنشين و خواندني‌ست. اين كتاب به همت انتشارات «كتاب‌سراي نيك» منتشر شده. به همين مناسبت گپ و گفتي كوتاه با مترجم انجام داده‌ايم كه مي‌خوانيد.

***

اغلب مترجمان، به خصوص در آثار اولي كه ترجمه مي‌كنند، سراغ نويسندگاني مي‌روند كه نوعي شناخت كلي درباره‌ي آن‌ها در قشر كتاب‌خوان وجود داشته باشد. اما شما سراغ نويسنده‌اي رفتيد كه هيچ اثري از او در ايران ترجمه نشده بود. اين انتخاب به هر حال نوعي ريسك به شمار مي‌رود. درباره‌ي انتخاب اين نويسنده بگوييد. چرا «وودهاوس» را انتخاب كرديد؟

 

درست نيست كه قصدي بتراشم براي انتخاب نويسنده‌اي ناشناس (البته فقط در ايران) براي آغاز راه ترجمه. دليل انتخاب وودهاوس براي ترجمه پس از خواندن داستان اول از سه داستان اين كتاب كه از ميان ده‌ها داستان اين نويسنده بزرگ انگليسي دست‌چين شده، پيدا شد؛ ساده بگويم، يك دل سير پيش خودم خنديدم. همين بود كه آستين بالا زدم و از بين چندين و چند كتاب كوچك قطع پالتويي كه روي ميز بود و من چند تاي‌شان را براي خواندن برداشته بودم، اين يكي را شروع كردم. و بايد اعتراف كنم اگرچه خيلي كند پيش مي‌رفتم، دانشم از انگليسي جوابم كرده بود، و هرازچندگاه دست‌به‌دامان اينترنت و انجمن‌هاي آن‌لاين مترجمان آن‌ورآبي وودهاوس مي‌شدم، از ترجمه جمله‌به‌جمله‌اش لذت مي‌بردم و چند ماهي با همين چند ده صفحه زندگي كردم. از اين مجموعه كتاب ديگري هم ترجمه كرده‌ام (آهن، پتاسيم، نيكل اثر پريمو لِوي) كه اتفاقاً آن هم در ايران ناشناخته مانده، به همان‌ اندازه وودهاوس دِين بزرگي بر گردن ادبيات جهان دارد، و همان‌قدر نثرش دشوار و پر از اصطلاحات غريب است.

كاري كه از «وودهاوس» ترجمه كرديد، زيرمجموعه‌‌ي بسته‌اي چند ده جلدي‌ست؛ مجموعه‌اي كه آثار نويسندگان بزرگ ديگري هم در آن هست. درباره‌ي اين مجموعه بفرماييد و آثاري كه از نويسندگان مختلف در آن قرار گرفته.

 

اين مجموعه را نشر خوش‌سليقه پنگوئن كه هميشه نشان داده علاقه زيادي به تدارك مجموعه‌هاي خوش‌رنگ و لعاب و خوش‌محتوا دارد، به مناسبت 70 سالگي خودش تهيه كرده بود. جعبه‌اي شكيل پر از كتاب كه سال 2005 منتشر شد و 70 جلد كتاب كم‌ورق و ارزان‌قيمت با طرح‌ جلدهاي شگفت‌انگيز توي آن بودند. خواندن كتاب‌هاي اين مجموعه سفري است كه خواننده را با بهترين‌هاي ادبيات جهان آشنا مي‌كند (البته نه همه‌ي بهترين‌ها!) و با آثاري از كساني چون آلبر كامو، رولد دال، هومر، جورج اوروِل، زيگموند فرويد، نابوكوف، ويرجينيا ولف، جاناتان سافران فوئر، اسكات فيتزجرالد، گابريل گارسيا ماركز، ترومن كاپوتي، جان اشتاين‌بك، پريمو لوي، جان آپدايك و خيلي‌هاي ديگر.

 

دبير مجموعه چه كسي بود؟ در انتخاب‌هاي شما مؤثر بود يا اينكه هر مترجمي بنا به ذوق و علاقه، كارش را انتخاب مي‌كرد؟

اين مجموعه را آقاي امرايي براي نشر كتاب‌سراي تنديس تدارك ديده بودند. جناب امرايي خودشان به مترجم‌ها پيشنهادهايي مي‌دادند اما در اوايل كار كه هنوز گزينه‌هاي زيادي روي ميز دفتر تنديس بود، مترجم‌ها حق انتخاب بيشتري داشتند، چندتايي كتاب را مي‌بردند، مي‌خواندند و اگر دوست داشتند دست به كار مي‌شدند. جا دارد از اين فرصت براي تشكر و قدرداني از آقاي امرايي كه بي‌ زحمت‌هاي ايشان اين كار به هيچ‌كجا نمي‌رسيد، استفاده كنم.

 

از اين مجموعه چند جلد منتشر شد؟ چرا ادامه پيدا نكرد؟

با تلاش‌هاي انتشارات تنديس و آقاي امرايي چندده‌تايي از كتاب‌ها ترجمه و منتشر شدند. چندين جلد هم تا جايي كه اطلاع دارم مدت‌هاست هنوز دست برادران/خواهران وزارت ارشاد را مي‌بوسند. شايد همين مشكلات مجوز، و بعدها مشكل همه‌گير گراني روزافزون كاغذ و مشكلات ديگر بود كه اين مجموعه را متوقف كرده. درهرحال اميدوارم هرچه‌زودتر كار دوباره از سر گرفته شود، اين مجموعه به سرانجام برسد و بشود آن مجموعه منحصربه‌فردي كه قرار بود بشود.

يكي از سختي‌هاي كار در ترجمه‌ي آثار «وودهاوس»، دوريِ زبان آن نسبت به زبان معاصر است. احتمالا براي پيدا كردنِ معني بعضي از كلمات يا اصطلاحات ساعت‌ها وقت گذاشته‌ايد. ضمن اينكه طنزِ پنهان و آشكار اثر هم بايد در زبان فارسي نمود پيدا كند و اين هم از ديگر مشكلات ترجمه‌ي اين نوع كارهاست.

 

درست است، كار سختي بود؛ ترجمه اصطلاحاتي كه غرابت كمي با انگليسي ادبيات امروز امريكا و انگليس دارند، يافتن لحني كه به لحن شوخ، ول‌انگار و در عين حال فاخر و اشرافي راوي داستان‌هاي وودهاوس نزديك باشد و نيز تميز دادن لحن و ادبيات جيوزِ نوكر با ووسترِ ارباب. براي آن‌كه از پس كار برآيم، دو كار كردم: اول اين‌كه اقتباس تلويزيوني سال 1990 كلايو اِكستون از داستان‌هاي جيوز را دانلود كردم و ديدم، و بعد هم انجمني يافتم كه مترجمان آثار وودهاوس به زبان‌هاي مختلف دنيا در آن با هم به گپ‌وگفت مي‌نشينند.

 

درباره‌ي آثاري كه زير چاپ يا در دست داريد بگوييد.

 

در حال حاضر مجموعه داستاني از اِرسي سوتيروپولو، از مهم‌ترين نويسندگان معاصر يونان و تنها كسي كه توانسته دو جايزه ادبي معتبر يونان را هم‌زمان به خانه ببرد، با عنوان «استاد دروغ‌هاي كوچك» را نشر افسون خيال در دست چاپ دارد. مدتي هم هست كه دارم روي داستان‌هاي ديگر ‌وودهاوس كار مي‌كنم؛ نويسنده‌اي كه گمانم تا پايان عمر افسون نوشته‌هايش رهايم نخواهم كرد. رماني پوليتزردار هم از استيون ميلهاوزر، نويسنده امريكايي، در دست دارم كه كار ترجمه‌اش دارد تمام مي‌شود.

 هفت صبح-پنجشنبه-۱۰/۱۲/۹۱

بدون شرح!

...امروز هم متوجه شدم یکی از آقایان زنجیره‌ای باعث ایجاد مشکل برای یکی از کتاب‌های نشر آموت و جمع شدنش از بازار کتاب شده؛ در جمع‌های روشنفکری خوب تحویلش می‌گیرند این آقا را و مثلا خودش رمان‌نویس است!

 

«نامحرم» از نگاه بهار 

(رامبد خانلری)

 

...«نامحرم» كتابي‌ است كه مورد استقبال مردم قرار گرفته و در طول يك سال به چاپ سوم رسيده. شخصيت‌هاي نامحرم به‌خوبي ساخته و پرداخته شده‌اند. چندتايي‌شان درخشان‌تر از بقيه. به عنوان مثال.... (ادامه مطلب...)

تمام نقدها و نظرات راجع به نامحرم را اینجا بخوانید....

براي پوريا عالمي و اميلي امرايي

  

اول. اتهام اين دو دوستِ عزيز (كه به‌خوبي آن‌ها را مي‌شناسم)، به هيچ وجه برايم قابل قبول نيست. انقدر كه مي‌گويم اگر به اين دو نفر اتهامي وارده كرده‌اند «پس در همه شهر يك مسلمان نبود»!

دوم. چرا؟! دو روزنامه‌گار دستگير شده‌اند و خانواده‌هاي‌شان نگران و چشم‌انتظارند. آن‌وقت يكي از مقامات گفته‌اند كه فعلا بررسي‌هاي لازم در حال انجام است و تحقيقات ادامه دارد.... برادر من! تحقيقات را قبل از دستگيري انجام مي‌دهند نه بعد از آن!

سوم. قلم طنز «پوريا عالمي» و تلاش «امیلی امرایی» در عرصه روزنامه نگاری ادبی، جاي دست‌مريزاد و تحسين دارد. به خدا اگر در مملكت ديگري بود،‌ آنها را روي چشم شان مي‌گذاشتند. واقعا متأسف‌م....

چهارم. خيلي از روزنامه‌نگاران در اين سال‌ها مي‌توانستند مهاجرت كنند (كه كردند)، اما كساني كه مانده‌اند، دليلي بهتر از اين، براي مبرا دانستن‌شان موجود نيست. آن هم چه كساني؟! «اميلي امرايي» و «پوريا عالمي» كه وصل كردن‌شان به زندان و اتهام و .... واقعا برايم خنده‌دار است.

پنجم‌. براتيگان: «آخرين غافلگيري زماني‌ست كه ديگر از هيچ چيز غافلگير نشوي». با دستگيري اين دو دوست عزيز، فكر كنم داريم به اين جمله نزديك مي‌شويم....

گزارشي درباره فروش بالاي رمان «سلطانه» در ايران

حريم سلطان رسيد!

با ماژيك سياه، درشت و پررنگ، نوشته‌اند: «حريم سلطان رسيد»! با خَطي كج و معوج؛ عجول و بدسليقه. جماعتِ مشتاق هم وارد مي‌شوند و مي‌گويند: «يه حريم سلطان مي‌دين؟» من هم صف را كنار مي‌زنم، داخل مي‌شوم و اين جمله‌ي مُضحك را تكرار مي‌كنم: «يه حريم سلطان لطفاً!» محل فروش كتاب، جايي‌ست شبيه لوازم‌التحريرفروشي، مُزيّن به انواع و اقسام تابلو و پُر از دست‌بند و كيف و پيراهن و تَنديس و سَرديس و البته چند رديف كتاب! در اين ميان فروشنده از فروشِ گُل و گياه هم مضايقه نكرده و چندتايي كاكتوس هم اين‌طرف آن‌طرف، كنارِ هم چيده. خدا را چه ديدي؟! بلكه مشتري‌، كنارِ اين‌همه خنزر پنزر، به سرش زد و هوسِ كاكتوس هم كرد!

جمعيت را كنار مي‌زنم، مي‌ايستم در انتظار «حريم سلطان». اين كتاب را پيش از اين‌ها هم ديده بودم اما نمي‌دانستم همان رماني‌ست كه سريالِ «حريم سلطان» بر اساس آن ساخته شده. يكي دو دقيقه‌اي كه مي‌گذرد، رمان را دستِ مابقي مشتري‌ها مي‌بينم؛ كتابي نسبتاً حجيم (در حدود هفتصد صفحه) است با جلدِ گالينگور و طرحِ جلدي دَمِ‌دستي كه به خطِ نستعليق روي آن نوشته «سلطانه»، نوشته‌ي «كالين فالكنر»، ترجمه‌ي «جواد سيداشرف». به تحليلِ طرحِ جلدِ خلاقانه كتاب مشغول م كه مغازه‌دار آن را به دست‌م مي‌دهد. به رسمِ وضعيت اقتصادي اين روزها، اول از همه پشت جلد را نگاه مي‌كنم كه خب، توقع‌ش را هم دارم: «20000 تومان». داخل كتاب را باز مي‌كنم؛ چاپ اول 1376، چاپ نهم 1387. يعني حدود چهارده پانزده سال قبل از پخش سريال «حريم سلطان»، اين كتاب در ايران ترجمه و منتشر شده و اتفاقاً استقبال خوبي هم در بين مخاطبان داشته. كه البته خوب‌تر هم خواهد شد.... از آن دست رمان‌هاي عامه‌پسند است با مضمون بُرهه‌اي از تاريخ عثماني... البته نيازي به توضيح قصه نيست. به هر حال، حتا اگر بيننده‌ي سريال هم نبوده باشيد، قطعاً حول و حوش آن شنيده‌ايد. «خُرّم»نامي هست كه به دربار سلطان سليمان عثماني راه پيدا مي‌كند و حرم‌سرا را به آشوب مي‌كشد و خُدعه در خُدعه مي‌چيند و سرآخر مي‌شود زنِ اول دربار و همه‌كاره‌ي مملكت؛ يك كنيز تاتار چنان دل و دين از شاه مي‌ربايد كه تسلط تمام امور را به دست مي‌گيرد و در اين راه از هيچ فريب و نيرنگي دريغ نمي‌كند. فارغ از اينكه ماجراي اين زن، به لحاظ تاريخي با هزاران «اما» و «اگر» همراه است، اما نويسنده به شخصيتي پرداخته است كه به هر حال، دستِ قصه‌پردازي و داستان‌سرايي را باز مي‌گذارد. البته بگذريم از اينكه اين آقاي «كالين فالكنر»، نويسنده‌ي درجه‌ي هفتادم هشتادمِ غربي هم نيست.... او را در كشورش، به عنوان نويسنده‌ي داستان‌هاي «عامه‌پسند» مي‌شناسند و خب، رمان «سلطانه» هم دقيقاً در همين طبقه جاي مي‌گيرد. براي فهمِ اين نكته كافي‌ست چند مؤلفه‌ي مهمِ رمان‌هاي عامه‌پسند را به حافظه بسپاريد تا بتوانيد با ساختار كُلي اين ژانر آشنايي پيدا كنيد. اول اينكه اين رمان‌ها، مظهر تقابل‌هاي دودويي هستند؛ آدمِ بد در مقابل آدمِ خوب، خوشبخت در مقابلِ بدبخت، فقير در مقابل ثروتمند و.... يعني رمان پر است از شخصيت‌هايي كه به اصطلاح يا كاملاً سفيد هستند يا سياه. دومين مؤلفه‌ي اين نوع رمان‌ها، همراهي آن‌ها با تفكر عامه و تأييد ايدئولوژيِ رايج است. به عنوان مثال اگر چنين باوري در جامعه وجود دارد كه «ماه هرگز پشت ابر نمي‌ماند»، در اين رمان‌ها نيز ماه پشت ابر نمي‌ماند، حقيقت در نهايت روشن مي‌شود و «آدم بد»ها در همين زندگي به سزاي اعمال خود مي‌رسند. يا اگر ذهنيت كُلّيِ مردم بر اين باور است كه «هميشه پاي يك زن در ميان است»، رمان‌هاي عامه‌پسند نيز بر اين باور تأييد مي‌كنند و شخصيتِ زني دارند كه غالباً خبيث است و همه را به جان هم مي‌اندازد و.... سومين مؤلفه‌ي اين نوع رمان‌ها، عدم تخطي از ساختار و زبانِ معيار است. معمولاً رمان‌هاي عامه‌پسند يك نوع خط روايي را دنبال مي‌كنند؛ يعني داستان از نقطه‌ي «الف» شروع مي‌شود و در نهايت به «ب» مي‌رسد. شما هيچ چرخش يا پيچشي در روايتِ داستان نمي‌بينيد و مخاطب از اول تا پايان، با يك قصه‌ي سرراست طرف است. ضمن اينكه دقت داشته باشيد نثرِ اين نوع رمان‌ها نيز نثرِ معيار و مورد قبول عامه است. يكي ديگر از مؤلفه‌هاي اين نوع رمان‌ها، حديث نفس‌هاي فراوانِ شخصيت‌هاست. نويسنده‌ي رمان عامه‌پسند به جهتِ عدم توانمندي در شخصيت‌پردازي، با يك مونولوگ يا حديث نفس، سر و ته ماجرا را هم مي‌آورد و پرده از رازِ دروني شخصيت‌ها برمي‌دارد! واي كه خواندنِ چنين جملاتي چقدر خسته‌كننده و ملال‌آورند:

«ولي خُرّم نقشه‌ي دقيقي در سر داشت. با خود گفت: چنان رفتار مي‌كنم كه تو باور كني واقعاً شيفته‌ي تو هستم و زندگي بي تو برايم معنايي ندارد. كاري مي‌كنم كه تو باور كني واقعاً‌ حاكم جهان و برتر  و بهتر از ديگراني.... كاري خواهم كرد كه نتواني مرا فراموش كني... من سوگلي تو خواهم شد!» (سلطانه، ص 69)

«سليمان با خود گفت: چه خوشبختي بزرگي كه در وجود يك زن تمام خواسته‌هاي خود را بازيافته‌اي! آري، امروز را به كارهاي بهتر بگذران؛ فردا به اندازه‌ي كافي فرصت خواهي داشت كه مقصد جنگ بعدي را تعيين كني. خوشا به حال تو اي سليمان!» (همان، 231)

«عباس از خود پرسيد: چرا هنوز هم مرا زجر مي‌دهي و شكنجه مي‌كني؟ تو كه بر زخمِ دلم مرهمي نمي‌گذاري، چرا همچنان به اين آتش بيهوده دامن مي‌زني؟ شايد اين، خالص‌ترين و بي‌رياترين نوع عشق است. خالص‌ترين نوع عشق و وحشتناك‌ترين نوعِ شكنجه....» (ص 285)

و....

از اين دست مثال‌ها، مثل نقل و نبات، در اين رمان و رمان‌هاي عامه‌پسند ريخته‌اند. كافي‌ست يك صفحه را باز كنيد و چنين مثال‌هايي بيرون بكشيد. شخصيت‌هاي داستان، گويي جاي اينكه با يكديگر گفت و گو كنند، در حال گفت و گو با مخاطب هستند. و نويسنده جاي اينكه آن‌ها را به تقابل يا تعامل رودرروي يكديگر بكشاند، گويي قصد دارد هر چه سريع‌تر آن‌ها را با مخاطب آشنا كند و به ضيافتِ قصه‌سازي خود بپردازد!

در مجموع و با تمامِ حرف و حديث‌هايي كه ذكرش رفت، من رمان را خريدم و براي نوشتن اين گزارش مجبور شدم تا پايان آن را بخوانم. و حيرت كردم از ضعفِ نويسنده در شخصيت‌پردازيِ «خرّم». خب، اين درست است كه «خرّم»، كنيزي‌ست كه او را از خانواده‌اش جدا مي‌كنند و به خدمت به سلطان وامي‌دارند. اما آيا اين گذشته (هر چقدر هم كه عذاب‌آور)، براي اين‌همه جنايت كه در سراسر رمان روايت شده كافي‌ست؟! كتاب را كه مي‌خوانم، خدابيامرزي مي‌فرستم به جد و آباد نويسندگان فيلم‌نامه‌ي سريال. هر چند سريالي سخيف بود و پُرعيب و ايراد، اما نويسندگان فيلم‌نامه لااقل تلاش كرده بودند، انگيزه‌هاي دروني شخصيت اصلي (خرّم) را براي توطئه‌ها و خدعه‌هايش بازنمايي كنند؛ حال‌آنكه در رمان، شما با زني طرف هستيد كه پشت سر هم يا دستور قتل صادر مي‌كند، يا توطئه مي‌چيند و يا در گوش سلطان به وزوز كردن مشغول است. در پايان هم كه رو مي‌كند به سلطان سليمان عثماني و مي‌گويد: «هِي مَرد! من اصلاً از خودِ تو هم بدم مي‌اومد» - «چرا؟!» - «چون منو به زور آوردي اينجا»! انگار نه انگار كه در آن حرمسرا، سيصد زنِ ديگر هم بوده‌اند و سيصد نفرِ ديگر هم به زور و اجبار به دربار آمده بودند! گويي فقط يك خرّم بوده و يك سلطان....

كتاب را كه بستم به 20 عدد هزاري بي‌زبانِ از كف رفته ام فكر كردم و اينكه هيچ كاري از دستم ساخته نيست. جز اينكه به عنوان يك مال‌باخته، در پايان اين گزارش خطاب به شما بگويم: «دوستِ من! ارزش پول و وقتِ تو، بيشتر از اين‌هاست. نَخَر! كه در حريم سلطان خبري نيست....»

هفت صبح/شنبه/91.11.7

گفت دانایی که: گرگی خیره‌سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر

 

لاجرم جاری‌ست پیکاری سترگ

روز و شب، مابینِ این انسان و گرگ

 

زورِ بازو چاره‌ی این گرگ نیست

صاحبِ اندیشه داند چاره چیست

 

ای بسا انسانِ رنجورِ پریش

سخت پیچیده گلویِ گرگِ خویش

 

وی بسا زورآفرین‌مردِ دلیر

هست در چنگالِ گرگِ خود اسیر

 

هر که گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته می‌شود انسانِ پاک

 

‌وآنكه از گرگش خورد هر دم شكست

گرچه انسان مي‌نمايد، گرگ هست

 

 وآنکه با گرگش مدارا می‌کند

خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند

 

در جوانی جانِ گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر!

 

روزِ پیری، گر که باشی همچو شیر

ناتوانی در مصافِ گرگِ پیر

 

مردمان گر یکدگر را می‌دَرَند

گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این‌سان دردمند

گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند

 

وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند

گرگ‌هاشان آشنایانِ هم‌اند

 

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

 

با که باید گفت این حال عجیب؟!

 (فریدون مشیری)

 

«نامحرم» از نگاه یک وبلاگ‌نويس

در توضیح رمان نوشته اند: «دختری به نام سونیا از خانه فرار کرده و توسط ناصر و دوستانش پناه داده می‌شود...» اما رمان «نامحرم» این هست و چیزی غیر این است. اگر ماجرا را از زبان ناصر گوش کنی، ماجرا کاملا متفاوت میشود. یکی از مهمترین ستون های استوار رمان، پیدا کردن لحن مناسب و زبان عالی برای ناصر است...

(مابقی را اینجا بخوانید...)

 تمام نقدها و نظرات راجع به نامحرم را اینجا بخوانید....

 

به گزارش ایسنا 

رمان «نامحرم» نامزد دریافت جایزه کتاب فصل شد.

 

تمام نقدها و نظرات راجع به نامحرم را اینجا بخوانید....

نقد رمان "نامحرم"

از عام‌پسند تا خام‌پسند

محسن حکیم معانی

"متن لذت‌بخش: متنی که خشنود می‌کند، برآورده می‌کند، شادی می‌بخشد؛ متنی که از دل فرهنگ می‌آید و گسستی از آن ندارد، متنی که با رویه راحت خواندن پیوند خورده است. متن سرخوشی‌بخش: متنی که نوعی فقدان به بار می‌آورد، متنی که ناراحت می‌کند (شاید تا حد نوعی ملال)، پنداشت‌های تاریخی، فرهنگی و روانی خواننده، همبستگی سلایق، ارزش‌ها و خاطرات او را برمی‌آشوبد و رابطه او را با زبان به بحران می‌کشد.»

این مقدمه و این حرف‌های به ظاهر قلنبه سلنبه، از رولان بارت است و این ترجمه‌ی پر دست‌انداز هم ... بماند!

اما به زبان ساده بارت می‌گوید که "لذت" و "سرخوشی" از متن، دو روی یک سکه‌اند؛ سکه هنجارها! هنجار و عرف، عادت مالوف جامعه است. به عبارت دیگر فرهنگ مجموعه‌ای از هنجارهای مشخص است که یک جامعه به آن باور دارد یا عمل می‌کند. و از همین روست که رفتار هنجارمند رفتاری مقبول و لذت‌بخش است و باز از همین روست که رفتار ناهنجارمند نیز با نوعی ارضای درونی و سرخوشیِ بیمارگونه اما واقعی و طبیعی همراه است. چرا بیمارگونه؟ زیرا در رضایت غیرقانونی (یا غیرعرفی) آنی هست که در رضایت قانونی (یا عرفی) نیست. (مثل تفاوت خوردن تخم مرغ آب پز با نمک، یا بدون نمک!). گفتم این دو، دو روی یک سکه‌اند.

راستش این که، رولان بارت لازم نیست راه به این درازی برود، در واقع هر متن ادبی (می‌گویم متن ادبی، نه هر متنی) واجد این دو خصیصه ذاتی است. آیا معنای دقیق این سخن چنین است که هر متن ادبی، هنجارهای فرهنگی را بازتولید می‌کند و در عین حال آن‌ها را مورد سوال قرار می‌دهد؟

برای توضیح این سخن متناقض‌نما اجازه بدهید به رمانی از جنس فرهنگ خودمان نگاه بیندازیم. رمانی که بدون شک رولان بارت آن را نخوانده است! رمان "نامحرم" نوشته یاسر نوروزی.

چه از این رمان خوشمان بیاید چه نیاید، با متنی سر و کار داریم که سکه‌اش دو رو دارد (و مگر می‌شود سکه یک رو داشته باشد؟ بله می‌شود. توضیح خواهم داد که چگونه بعضی‌ها خودشان دو رو دارند، اما سکه‌شان یک رو بیشتر ندارد!)

روی اول: محرم: لذت متن

بازگردیم به سخن رولان بارت در طلایه این بحث: "متنی که از دل فرهنگ می‌آید و گسستی از آن ندارد...". رمان نامحرم روایت زندگی چند نوجوان است در تهران، دقیق‌ترش در تهران اوایل دهه هفتاد. ماجراها بیشتر در دو مکان آشنا رخ می‌دهند: شهرکی متوسط‌نشین و خانه‌ای قدیمی در محله‌ای قدیمی! پیداست که فضا و محیط را به شدت بوی نوستالوژی انباشته است. (و اصلا نوشتن از نوجوانی یعنی همین نوستالوژی‌ها) خواننده به ناگاه خود را در محیطی آشنا می‌یابد و بین آدم‌هایی که به خوبی می‌شناسدشان یا حداقل فکر می‌کند می‌شناسدشان، چون دستکم چند تا از هر نوعش را دور و بر خودش تجربه کرده است. مادر راوی مثال‌زدنی‌ترین شخصیت از این دست است. آن‌قدر مثال‌زدنی که کاملا تیپ است:

"– فکر کردی کم واسه‌ت مادری کردم؟

- من که چیزی نگفتم.

- هیچی، بیا یه چیزی هم بگو. یه کاره وایسا جلوم. مادر که نیستم؛ کنیزم. هتل درست کردم اینجا. صبح بپز، عصر بپز، شب بپز، آخرش هم بچه‌ات وایسه تو روت! همه‌تون پست‌اید. تا پشت لب‌تون سبز می‌شه، دل‌تون مثل سنگ سیاه می‌شه.

- آخه من که کاری نکرد...

- مرگ!

- چشم!"

همه آدم‌های داستان نوروزی نزدیک و قابل لمس‌اند، گو این که دیگران کمتر از مادر راوی ویژگی‌های قراردادی دارند و بنابراین رنگی‌تراند. سر دیگر این طیف، خود راوی است که علی‌رغم آشنایی‌های فراوانی که می‌دهد، شخصیتی کامل و پخته است. نوجوانی پر شر و شور، ماجراجو، دل‌مشغول، گاهی پخمه و گاهی آب زیر کاه، بد، خوب و... و البته قابل تغییر و مساله‌دار!

اما یکی از آشناترین جنبه‌های رمان نامرحم زبان آن است و اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم: نثرش. نثری محاوره‌ای با جمله‌های کوتاه و گاه بریده بریده که با کوشش فراوان سعی دارد بین لحن نوجوان‌های کوچه و بازار بماند و به نوشتار تن ندهد تا آن جا که مرز میان نثر و نقل و گفتگو از بین می‌رود و به بهانه راوی اول شخص، تمام داستان چون تک‌گویی بلندی یک نفس ادامه پیدا می‌کند. با این که این خصوصیت باعث شده داستان بسیار روان و خوشخوان باشد، اما نه تنها به ایجاد لحنِ شخصی برای آدم‌های داستان کمکی نکرده بلکه ریتم همسانی به وجود آورده که چه بسا مُخل تشخیص آن‌ها شده است. شاید به همین دلیل است که نویسنده خودآگاه یا ناخودآگاه اغلب از پشت سر هم قرار دادن گفتگوها حذر کرده و ترجیح داده در فاصله‌های کوتاه میان گفتگوها همیشه روزنه‌ای برای نفس کشیدن تعبیه کند، حتی شده با یک جمله وصفی ساده!

تا اینجا چه داریم؟ فضایی آشنا، شخصیت‌هایی خیلی آشنا و زبانی شدیدا آشنا. به نظر می‌رسد همه چیز آماده است تا با رمانی کاملا آشنا سر و کار داشته باشیم: یک رمان عامه‌پسند...!

اما... ناگهان...

روی دوم: نامحرم: سرخوشی متن

رمان عامه‌پسند رمانی است که فقط یک رو دارد. یعنی سر و کارش فقط و فقط با آشناهاست و دایم در حال آشنایی دادن است. هیچ عدولی از معیارهای همیشگی و هنجارهای پذیرفته شده و متقن ندارد و طبع نازک مخاطب را مانند بوی خوش گل رز نوازش می‌دهد. قطار رمان عامه‌پسند از ریل خارج نمی‌شود چون خواننده‌اش سوار همین قطار است و اگر اندکی انحراف پیش بیاید خیلی چیزها به هم می‌ریزد، در حالی که قرار است آب در دل مخاطبان تکان نخورد. در یک کلام رمان عامه‌پسند رمانی نیست درباره یک دختر هجده ساله‌ی عاشق، بلکه رمانی است برای یک دختر هجده ساله عاشق!

باز هم برگردیم به رولان بارت و پیشانی نوشتِ این مطلب: "متنی که نوعی فقدان به بار می‌آورد، ... و رابطه او [خواننده] با زبان را به بحران می‌کشد." آن‌چه رمان نامحرم نوروزی را نه تنها از سطح آثار عامه‌پسند بالا می‌کشد بلکه به رمانی شاخص بدل می‌کند، فرا رفتن نویسنده از همان هنجارهاست.

به نظر می‌رسد سختی کار داستان‌نویس دقیقا در نحوه فهم این سخن و به تبع آن ایجاد هنجار و سپس تلاش برای یافتن راهی به منظور به چالش کشیدن آن است. و در واقع این همان کاری است که هنر جدی همیشه در پی دست یافتن به آن بوده است: نشان دادن سطحی دیگر از واقعیت که به هر دلیل مغفول مانده و یا از اساس در حد یک امکان صرف باقی مانده و به فعلیت درنیامده است.

به سخن دیگر واقعیت یعنی تحقق تنها یک امکان از میان صدها و شاید هزاران امکان دیگر که هرگز به وجوب نرسیده‌اند. و کار داستان‌نویس این است که امکان‌های دیگر را نیز مد نظر قرار داده و بدین گونه جهان واقعی خود را بسازد. جهانی که تنها فرقش با جهان بیرونی در به تصویر کشیدن امکان‌های دیگر است. این گونه است که داستان می‌تواند ادعا کند پنجره‌ای نو رو به جهان گشوده است.

اما این امر مستلزم مقدماتی است که خارج از دنیای داستان اتفاق نمی‌افتد. یعنی داستان‌نویس تمهیدی فراهم می‌آورد تا در ابتدای امر جهانِ آشنا و هنجارمند به جلوه درآید و سپس این جلوه را به چالش کشیده نقضش می‌کند و هنجار خود را که همانا امکان دیگری از واقعیت پیش گفته است به جایش می‌نشاند.

این نکته به ظاهر ساده همان است که در حوزه عناصر داستان با عنوان "بحران" از آن یاد می‌کنیم. بحران بزنگاهی است که چرخشی اساسی در داستان به وجود می‌آید و آرامش دنیای داستان به هم می‌ریزد. و جالب اینجاست که در کلاسیک‌ترین تعاریف داستان یا هر مقوله روایی دیگری نیز بر این نکته تاکید شده است (و چه قدر تامل‌برانگیز است که در اصول و مبانی، هیچ تباین و تفاوتی میان کلاسیک‌ترین کلاسیک‌ها و پست مدرن‌ترین پست‌مدرن‌ها نمی‌یابید!) اما نکته اینجاست که بحران در خلا اتفاق نمی‌افتد. چنان که گفته شد، بحران، برهم خوردن نظمی است که پیش از آن وجود داشته است. پس این نظم نیز جزیی جدایی ناپذیر از داستان است. در واقع داستانی به کمال وجودی‌اش می‌رسد که نظم خود را زیر سوال می‌برد. بدفهمی این نکته ظریف ممکن است باعث شود نویسنده داستان را از همان بحران شروع کند بدون آن‌که مقتضیات آن را فراهم آورده باشد. این اشکالی است که متاسفانه بسیار دیده می‌شود؛ هنجارشکنی بدون تعریف هنجار عملا به پرت و پلاگویی می‌انجامد!

بازگردیم به رمان "نامحرم". به نظر می‌رسد نویسنده خودآگاه یا ناخودآگاه کاملا مطابق چنین نقشه‌ای حرکت می‌کند. رمان ابتدا تمام دنیای آشنای خود را واو به واو می‌نمایاند و سپس هر یک را درگیر چالشی جدی می‌کند.

یادتان هست درباره شخصیت‌ها چه گفتیم؟ شخصیت‌هایی بسیار آشنا و حتی تیپ‌هایی ساده؟ مهم‌ترین شخصیت نامحرم راوی آن است که با نام ناصر می‌شناسیمش و در بخش اول با نهایت ظرافت پرداخته شده است. تا جایی از رمان، ناصر نمونه نوعی نوجوان‌هایی از طبقه متوسط دهه هفتاد است. متر و معیارها آن‌قدر دقیق‌اند که گاهی دست و پاگیر می‌شوند، اما اشکالی ندارد به زودی با شرایطی طرف خواهیم شد که او را به شخصیت مساله‌دار و عمیقی تبدل می‌کند. این شرایط و این دگرگونی شخصیت (یا سعی در دگرگونی) همان هنجاری است که به چالش کشیده شده است. این که ناصر در تصمیم تازه‌ای که می‌گیرد شکست می‌خورد دلیل بر تاکید یا بازگشت دوباره به هنجار سابق نیست، بلکه امکان دیگری است که به فعل درآمده و شخصیتی ساخته که چه بسا مسیر به کلی متفاوتی پیش رو داشته باشد.

جالب این است که یاسر نوروزی همین بازی را با شدت کمتری در مواجهه با زبان نیز دنبال می‌کند. پیش‌تر گفتم که زبان رمان نامحرم، زبانی به شدت آشناست. این آشنایی بار نوستالوژیکی را نیز به دوش می‌کشد که در مجموع هنجار لذت‌بخشی را فرا روی خواننده شکل می‌دهد. اما حتی پیش از آنکه رابطه ناصر با جهان اطرافش دچار چالش شود زبان بازیگوشی‌اش را آغاز کرده و به تبع آن رابطه خواننده با زبان نیز به بحران کشیده می‌شود. هنر نویسنده اینجاست که این بحران را چنان ظریف نشان دهد که طوفانش، داستان و خواننده را با خود نبرد، بلکه او را بیشتر و بیشتر درگیر کند. اوج بحران زبانی داستان نامحرم در صحنه‌ای است که راوی و پدربزرگش بیت بیت برای هم شعر می‌خوانند و رفته رفته چنان جمله‌ها و واژه‌های هر دو در هم می‌رود که عملا به بی‌معنایی مطلق می‌رسد. "...صد بار توبه کردم و... دانم که تو می‌دانی... باغ بهشت... ای عشق، تویی جمله... برابر نمی‌کنم... ای عشق، تویی تنها... گفتم کنایتی... ای گوش... قصدی... هستی..."

این اتفاق (البته با غلظت کمتر) بارها در داستان رخ می‌دهد. و هر بار مخاطب را با سطحی از زبان مواجه می‌کند که ملال سرخوشانه‌ای را باعث می‌شود. ملال از معناگریزی زبان و سرخوشی به خاطر برآشفتن دیوانه‌وارِ هنجار زبانی. دقیقا اتفاقی که در شعر مولانا می‌افتد: "من قی‌قی و تو قوقو". و چه جالب و زیرکانه است که در جایی از رمان با همین شعر هم سر و کار پیدا می‌کنیم!

و اما عنصر دیگری که شدیدا در بافت رمان نامحرم آشنایی می‌دهد فضا و محیط است؛ وقایع داستان عمدتا در دو فضای اصلی اتفاق می‌افتد: یکی شهرک و دیگری محله و خانه‌ی قدیمیِ مادری راوی؛ فضای شهرک البته به اجزاء کوچک بسیاری قابل تجزیه است. از آپارتمان راوی گرفته تا پشت بام‌ها و بلوک‌های دیگر، فضای باز بیرون بلوک‌ها، انباری، خیابان‌های اطراف و... تمام این فضاها به خوبی پرداخت شده و قابل لمس است. خواننده، ناصر را جا به جا در شهرک تعقیب می‌کند و ارتباط او با محیطش را به خوبی درک می‌کند. راوی عمدتا یا در خانه است یا با بچه‌های شهرک همان دور و برها می‌پلکد. در واقع تا وقتی قرار با آشنایی دادن است محیط امن شهرک هم برای ناصر بهترین جاست و هم برای خواننده. شهرک با تمام بلوک‌ها و زیرزمین‌ها و پشت‌بام‌ها و آن پناهگاه متروکه‌اش مامن است، آشیانه است. تا آن‌جا که برای فراری‌ها هم محل مناسبی به نظر می‌رسد.

اوج این پرداخت هوشمندانه در شرایطی به چشم می‌آید که راوی را خارج از شهرک می‌بینیم. جایی که گیر اوباش و اراذل افتاده و چاره‌ای جز فرار ندارد. ناگهان تمام امنیت تعریف شده سابق به هم می‌ریزد، راوی می‌گریزد اما به کجا باید بگریزد؟ راوی آن‌قدر می‌دود تا خودش را از لای فنس‌ها می‌اندازد داخل شهرک! به آشیانه که می‌رسد غائله باید ختم شود، چراکه تا به حال چنین بوده، اما برای اولین بار این اتفاق نمی‌افتد. غائله تا صحنه فجیع مرگ یکی از شخصیت‌ها ادامه می‌یابد و ناخودآگاهِ خواننده را به چالش می‌کشد. این چالش مقطعی است، اما رفته رفته در ادامه داستان هر چه بحران شخصیت واضح‌تر و پررنگ‌تر می‌شود، فضای امن شهرک و حضور راوی در آپارتمان کم‌رنگ می‌شود. گویا ناصر حاشیه امنیتش را از دست داده است.

این امر همزمان است با نیت و نذرِ راوی، که خود بحرانی است مقدماتی برای بحرانی بزرگ‌تر. اما نذر ناصر در ماه رمضان بحران بزرگی است که مخاطب را درگیر خود می‌سازد. آیا هنوز ناصر همان نوجوان قبلی است؟ کسی که زن‌های دوره مادرش را مسخره می‌کرد و در عین حال از تمامشان پرهیز داشت؟

کم‌کم اتفاق در شرف وقوع است، شاید اصلا واقع شده باشد! ناصر مدام یک پایش بیرون از امنیت خانه است. شب‌های قدر اوج این انتظار و دگرگونی است. این وسط ماجرای ازدواج دایی راوی هم خودش موتور محرکه‌ای است! ازدواجی که چیزی جز تایید پنجه قدرتمند تقدیر نیست گیرم که چند ماه بعد!

ناصر بسیار تنهاست، بار عظیمی را بر دوش می‌کشد و اینک راز عظیمی هم بر آن افزوده شده که می‌داند عمری باید در دلش پنهان دارد. و تمام این انقلابات در تقابل با امنیت، سکون، آرامش،... و در یک کلام هنجاری قرار می گیرد که خود رمان از پیش تدارک دیده است.

تمام آنچه درباره رمان نامحرم گفتم شاید در همین چند جمله خلاصه شود که ادبیات و به خصوص داستان، لذت و سرخوشی‌اش را مدیون یک امر است: هنجار گریزی و خَرق عادت! اما گریز از هرگونه هنجاری بدون شناخت و تعریف آن هنجار ممکن نیست. این شناخت و تعریف نیز هیچ جای دیگری جز در همان متن اتفاق نمی‌افتد. و این دو امرِ به ظاهر به شدت متناقض در واقع دو روی همان سکه‌ای‌اند که نامش ادبیات داستانی است.

وعده کرده بودم که بگویم چگونه بعضی‌ها سکه‌های تقلبی‌شان فقط یک رو دارد، یادم نرفته است! داستان نه فقط آیینه هنجار است و نه فقط سنگی بر آیینه هنجار. داستان هر دو این‌هاست. هیچ داستانی از بحران تشکیل نمی‌شود، بلکه بحران نتیجه آرامشی است که همان داستان پدید آورده است. به سخن دیگر مادام که متنی فقط آشنایی بدهد هیچ قدمی از عامه پسندی فراتر نگذاشته است و در عین حال مادام که بحران و هنجارگریزی متنی از دلِ هنجاری تعریف شده بیرون نیامده باشد، خام دستی یا شاید شیادی‌ای بیش نیست. چرا که این هر دو ادعای سکه بودن دارند اما یک رو بیشتر ندارند.

مطلب را با نقل قولی از رولان بارت اغاز کردم، خوش دارم با نقل قولی دیگر از همو به پایان ببرم: "یک قصه هر چه درست‌تر و خوش کلام‌تر، بی‌شیطنت‌تر، و با لحنی یک دست‌تر، واگویه شود واژگون کردن آن، آسان‌تر خواهد بود... این واگردانی، این خلاقیت ناب، به شکل باشکوهی لذت متن را گسترش می‌دهد."

 (مجله سینما ادبیات/دی ماه ۹۱)

تمام نقدها و نظرات راجع به نامحرم را اینجا بخوانید....

گفت و گو با شيوا مقانلو

به مناسبت انتشار مجموعه‌داستان «آن‌ها كم از ماهي‌ها نداشتند»

شما در اين مجموعه يك نويسنده‌ي خلاق هستيد؛ نويسنده‌اي كه تلاش مي‌كند در داستان‌هايش مضامين متنوع داشته باشد، شيوه‌هاي روايي گوناگوني را به كار بگيرد و در نهايت به لحاظ زباني هم متنوع عمل كند. اين خلاقيت براي منِ منتقد قابل احترام و ستايش است اما قابل بحث هم است. يعني خلاقيتِ شما همانقدر كه موفقيت‌هايي براي‌تان به ارمغان آورده، به جاهایی هم ضربه‌هايي زده. با اين مقدمه، اول از آن موفقيت‌ها صحبت مي‌كنم و بعد به معضلي كه ديدم مي‌رسم. براي من خيلي جالب است كه يك نويسنده‌ي زن، جاي نوشتن از دغدغه‌هاي زنانه‌ي تكراري مثل «زندگي يك زن تنها در كلان‌شهر»، «مشكلات زن در رابطه با همسر»، «كم‌توجهي جامعه نسبت به حقوق زنان» و امثالهم، سراغِ مضامين ديگري مثل «معضلات يك خانواده‌ي اشرافي در بستر تاريخ»، «افسانه‌ي زني در جماعت ماهيگران» و شوخ‌طبعي‌هايي از قبيل جعل تاريخ و بازي با شخصيت‌هاي تاريخي رفته. كمتر زنِ نويسنده‌اي را ديده‌ام كه حاضر باشد چنين ريسكي را به جان بخرد و سراغِ مضامينِ اينچنيني برود. چقدر در استفاده از اين مضامين تعمد داشتيد؟

 

درست است. اولا که اگر کاری ریسکی و سخت نباشد من اصلا به سراغش نمیروم! و بعد, من در عين حال كه زن هستم و با دغدغه‌هاي اين جنسيت زاده شده‌ام و همواره درگیرش بوده‌ام، اما در آثارم مایل به ابراز مستقیم و نمايش‌هاي گل درشت فمينيستي نبوده و نيستم که مثلا شعار بدهم که زن اینطور و مرد آنطور. از این جور بازیهای تقلیلی خوشم نمیاید که انسان و هویت را به چند جمله کلی تقلیل بدهیم و حکم صادرکنیم که زنها و مردها... به عنوان يك نويسنده و يك زن، براي صحبت درباره آن دغدغه‌ها دليلي ندارد که راويِ كاستي‌ها باشم. يك زن، با شيوه‌ي زندگي و شيوه‌ي نگارشش، میتواند توان و رویکردش به زندگی را نشان بدهد؛ و جاي اينكه راويِ بخش سلبي ماجرا باشد، روي بخش ايجابي مسئله تمركز كند. اگر به گفته شما در مبحث ادبيات زنان غالباً درباره‌ي حقوق پايمال‌شده‌ي زنان صحبت شده و سعي در برجسته‌سازي اين مسئله بوده, خب حرف من اين است که مي‌شود با همين مسائل واقعی و نامنصفانه, از زوایای دیگر و طنز و فانتزی و بازی تاریخی برخورد كرد. نمي‌شود كسي بيايد و آن جدیت تاریخی مردانه را در ادبیات به بازي بگيرد و دست بيندازد؟ بنابراين در پاسخ به پرسش شما بايد بگويم بخشي از ماجرا عامدانه بود و بخشي هم غيرعامدانه. غيرعامدانه از اين حيث كه اگر در زندگي به بینش یا دستاوردهایی رسيده‌ام که کم و زیادش را خودم میدانم, دليلي ندارد که در بوق و كرنا كنمشان اما شاید از پس ذهنم بیرون بزنند و در داستانم هم ردپا را به وضوح نشان دهند. اما از نظر خودآگاه, من شاهد نوعي فقر مضموني در ادبيات داستاني ايران هستم و باز معتقدم به جای شكايت و انتقاد از این فقر، سعي كنم خودم به عنوان يك نويسنده كاري را که به نظرم درست است انجام دهم و غنای مضمونی و زبانی مورد نظرم را منتقل کنم. یعنی اگر از خواندن داستان‌هاي فقيری ناراحت مي‌شوم که همه شخصیتها فقط یا نویسنده اند یا روزنامه­نگار یا ویراستار یا کارمند کتابفروشی، با تحقیق  درمورد باقی شغلها و شهرها و رسم و رسومات آدمهایم را متنوع کنم. دوست نداشتم پشت ميزم بنشينم و فقط از تهران و شمالِ شهر و اين قبيل فضاها بنويسم, یا حتا برعکس فقط از جنوب شهر و کاراکترهای کلیشه­ای. درست است که تجربه‌ي زيستيِ عینی ما همیشه محدود  است, اما به عنوان یک نویسنده باید تجربه زیستی ذهنيِ وسیعتر و غیرمحدودی داشته باشیم.

 

قصه‌ي اول‌تان (پري‌ماهي)، به نظرم تلاش موفقي در اين زمينه است. فضاي باورپذيري از جنوب ايران ارائه داده‌ايد و زبان دلنشيني را هم به كار گرفته‌ايد. چقدر با جنوب ايران آشنايي داريد؟ تا به حال آنجا زندگي كرده‌ايد؟

 

من متاسفانه تا به حال پايم هم به جنوب نرسيده و هرگز آنجا را ندیده ام!

 

... خيلي جالب است كه يك داستانِ پري‌وارِ جنوبيِ عالي نوشته‌ايد، در حالي كه اصلاً به جنوب ايران نرفته‌ايد. يك شخصيتِ پري‌وار در فضايي موهوم واردِ جماعتي از ماهيگرانِ جنوبي مي‌شود، داستان به سمت واقع‌گرایی پیش می­رود، فضا از آن وهم بيرون مي‌آيد و در نهايت، پري (توأم با فضاي داستان) به دلِ وهم و رؤيا برمي‌گردد. چطور مي‌شود وقتي نويسنده، تجربه‌ي زيستيِ يك فضايي را ندارد، بتواند آن را به‌خوبي بسازد و بپردازد؟

 

نوشتنِ اين داستان، آزمون دشواري بود, چون همانطور كه گفتم تا به حال جنوب را نديده‌ام. البته «كيش» رفته‌ام ولي اين منطقه لوکس و بخشی از کیش را که در معرض دید توریستها قرار دارد نمي‌شود در فرهنگ سنتی بومی جنوب و مردمش قرار داد. این میشود همان بحث تجربه‌ي زيستي ذهني. حالا چطور؟ به عنوان يك نويسنده دائماً سعي مي‌كنم جاي انسان‌هاي مختلف در ذهنم زندگی كنم، جاي آن‌ها رنج بكشم، عشق بورزم و در كل، به بازسازي بازی زندگی آن‌ها در ذهنم بپردازم؛ اما همیشه هم آن داستانها را به عنوان یک بازی خوش­ساخت از زندگی واقعیم دور نگه دارم, و درگیر بازیهای ذهنی خودساخته برای شخصیتهایم نشوم, و در عمل مطابق معیارهای مشخص و ساده خودم – یک آدم معمولی با یک زندگی معمولی - پیش بروم. اين داستان هم از دل اين تلاش‌ها و درگيري‌ها بيرون آمد و توانستم دهنا در آن فضا زندگي كنم و بسازمش. ضمن اينكه بالاخره من آدمِ تصوير هستم و حافظه تصویری ام و فيلم‌ها و عكس‌ها و مستندهاي فراواني كه از اين منطقه ديده‌ام، خیلی کمکم کرد. ما الان ديگر در دنياي بزرگان رفته­ای چون چوبك و ساعدی نیستیم که برای نوشتن درمورد چیزی شش ماه با آن زندگی کنیم. بايد بپذيريم جهان تغيير كرده. ما الان پشت كامپيوترمان مي‌نشينيم و در یک ثانیه يك سفر فرازمانی انجام مي‌دهيم. اصلا باید به این شكل ديگر در مكان‌ها و زمانهایی هم كه در آن‌ها زندگي نكرده‌ايم، زندگي كنيم.

 

در داستان «متل بلور» هم با چنين تجربه‌اي مواجه هستيم. يك تيم باستان‌شناسي به منطقه‌اي می­روند و خاك را كنار مي‌زنند تا به سازه‌هاي قديمي برسند. اما سرآخر جايِ اينكه آن‌ها به چيزي برسند، خواننده از بعضي ماجراها آگاه مي‌شود. در اين قصه هم، مضمونِ خلاقانه به شدت خودنمايي مي‌كند. فقط مشکلِ داستان این است که این حجم، گنجایِ مضمونِ پرمایه و قابل پرداخت شما نیست. یعنی داستان «متل بلور» به شدت تمایل به بلند شدن و رمان شدن دارد اما شما آن را محدود کرده­اید. مثلاً وقتی ناچار می­شوید در روایت «والده خانم» بنویسید «و من که والده خانم هستم فکر می­کنم که...»، معلوم است ناچار بوده­اید اسمِ شخصیت را بیاورید و آن را به ما معرفی کنید. در صورتیکه اگر این داستان رمان بود، در فرایند یک حجم گسترده، خودمان متوجه حضور شخصیت می­شدیم و به این برجسته­سازی و مداخله­ی آشکار نویسنده نیازی نبود. انگار داستان احتیاج به گسترش دارد و ناچار آبستن انفجاری حجمی­ست که شما جلویش را گرفته­اید, مثل دیگِ پر از آبِ دربسته­ای که روی آتش قرار گرفته! این داستان باید به شکل رمان پرداخته می­شد.

 

به نظر برخی دوستان دیگر هم – و حتا خودم! - اين قابلیت افزایشی که شما میگویید در خيلي از داستان­های كوتاه دیگرم هم حضور دارد. دقیقا براي همين است که دوست دارم كارِ بعدي­‌ام يك رمان درام تاريخي باشد. تا حدی با شما موافقم و گاهی پس از چاپ کارم فكر مي‌كنم خودم دست و پاي خودم را بسته ام. اما شاید این ماجرا از ذهنیت من به عنوان یک تدوینگر سینما هم میاید چون از پرگویی خوشم نمیاید. ما تدوینگرها همیشه حواسمان هست که اطلاعات زیادی و خسته­کننده ندهیم, ریتم جذاب را حفظ کنیم, و بیرحمانه قطع کنیم! از طرف دیگر, قبول دارید خیلی از رمان‌هاي منتشره در اين سال‌ها در واقع داستان­های كوتاهي هستند كه نویسنده بی­جهت و با بازیهای نقطه دیدی آن­ها را طولانی کرده به اسم رمان تحویل داده، حال­آنکه قابلیت­های رمانی ندارند؟

 

به هر حال به رغم این مشکل حجمی داستان «متل بلور», باز هم اعتقاد دارم داستان بسیار خوبی­ست و قدرت شما را در ساخت قصه نشان می­دهد. این هم یک وجه دیگر از خلاقیت شماست که در جهت داستان­نویسی قرار گرفته. اما وجه دیگر خلاقیت، خارج شدن از مرزهای داستان­نویسی­ست؛ همان چیزی که اول به آن اشاره کردم. در خیلی از داستان­های شما چیزی به نام «شخصیت» (در معنای متعارف داستان­نویسی) وجود ندارد در حالی که به نظر می­رسد یکی از مهم­ترین عناصر داستان، همین «شخصیت» باشد. مثلاً در داستان «اولیسه» این عنصر وجود ندارد. ضمن اینکه چرا در این داستان از متن کهن غربی استفاده کرده­اید؟ شما که در این مجموعه نشان داده­اید با زبان و متون فارسی آشنایی دارید و می­توانید مهارت خود را در این زمینه به کار بگیرید. به نظرم استفاده از متون غربی در داستان­های ایرانی موجب تداخل نشانه­های فرهنگ غرب با نشانه­های فرهنگ ایرانی میشود و در نهایت چیزی که قرار است از داستان بیرون بیاید، ابتر می­شود. چرا صرفا از متون کهن فارسی استفاده نمی­کنید؟

 

اول این که من بیش از این که به عنوان یک خواننده ادبی وامدار و مجذوب ادبیات ایران (در شکل متون کهن یا ادبیات داستان­نویسی معاصر  و نوپای صد ساله­مان) باشم, مجذوب ادبیات غرب – و کلا دنیا - با آن سنت کمی و کیفی چند صدساله­ و از جهاتی چندهزار ساله­اش بوده ام. شناخت با علاقه فرق میکند. من شاید بزرگان سخن فارسی را اندکی بشناسم و اثارشان را هم کم و بیش خوانده باشم ولی اعتراف میکنم کارهایشان برایم چندان علاقه­برانگیز نبوده و مثلا خواندن آثار دانته را به نظامی ترجیح داده ام (دلایل و ریشه­یابی این رویکرد هم به هر حال بحث دیگری دارد که به گمان خودم به دلزدگیم از متون رنج­آور و مرگ­اندیش و خسته­کننده کتابهای فارسی دوران تحصیلم برمیگردد). دوم این که فکر میکنم برخی مفاهیم و معضلات و سوالهای اساسی بشر نه در طول تاریخ فرقی کرده اند و نه در عرض فرهنگها و کشورها. فقط نحوه نگرش یا پاسخگوییمان به آنها عوض شده و بنابراین در داستانهایمان هم این گونه نشانشان میدهیم. من عاشق تاریخ ام, پدرم هم دبیر تاریخ بود و از کودکی رمانهای تاریخی بخش مهمی از اوقات مرا مشغول میکردند و در بزرگی هم دغدغه‌ي بازي با شخصيت‌هاي تاريخي و تاريخ مكتوب، هميشه همراهم بوده. مثلا داستان مورد اشاره شما (اوليسه) حرفش همین است که آیا از پنه­لوپه تا محبوبه, و از یونان تا ایران, و از زمان اسطوره­ای تا امروز دهه 90 شمسی, مفهوم انتظار عاشقانه تغییر چندانی کرده است؟ شاید پاسخ – متاسفانه! - نه باشد, اما حالا رویکرد ما عوض شده است. اینجا شخصیت من برای من بهانه است, بهانه­ای برای مطرح کردن یک حرف. من این نقل فلسفی پست‌مدرن را خیلی قبول دارم که «History» ‌» را «His Story» می­خواند و تاریخ را روایت مردان پیروز و غالب جهان میداند. حالا, به قول شما, من به جای اینکه بيايم یک داستانِ گلایه­مندِ غرغرو بنويسم، ترجيح دادم متنِ «هومر» را به بازی بگیرم و نهايتاً هم آن را به سمت طنز بكشانم, در عین این که حرف اصلی داستان تلخ است. اینجا به ایراد شما در مورد کمرنگ شدن وجه شخصیت­پردازی هم میرسیم. شخصیتهای من برایم خیلی سیال اند, حتا اسم گذاشتن رویشان برایم سخت است. از این جهت همیشه سنت رمان نو فرانسوی را خیلی بیشتر درک میکنم, سنتی که در آن ادمها خیلی راحت "او, مرد, زن, من, و تو" تعریف میشوند. از طرف دیگر داستان کوتاه ذاتا خیلی هم جای مانور دادن روی شخصیت را ندارد. پس بیایید صبر کنیم تا اصل شخصیت والده خانم را در رمانم ببینیم!  بعد بايد اذعان كنم که بالاخره خوداگاه و ناخودآگاه متاثر از ادبیات پست­مدرن هستم. نه این که هیچوقت بگویم خب حالا میخواهم یک داستان پست­مدرن بنویسم، نه؛ ولي ناخودآگاه رد پاي خوانده‌ها و ترجمه‌ها و مواجهه­ام با آن جهان در کارم دیده خواهد شد. نسل من, دنبال سر چند استاد پیشرو, با ترجمه­هایمان پای مباحث ادبی پست­مدرن را به ایران باز کرده ایم. شخصا هيچ‌وقت نخواسته­ام و نمیتوانم مثل غولهایی چون «بارتلمي» يا «بارت» بنویسم که خودم ترجمه­شان کردم. آنجور نوشتن را برای خودم دوست ندارم و باب طبعم نیست, ولي به عنوان یک آدم فرهنگی معتقد بوده ام این نویسنده­ها بايد در ايران معرفي بشوند و این کار را هم كرده ام. و حالا نمی­توانم بگویم این معرفی­ها و ترجمه­ها روی کار نویسندگی­ام تأثیر نگذاشته.

 

با این پاسخ اينطور استنباط می­كنم كه اگر من بعضي از داستان‌هاي‌تان را (از دریچه­ی تعريف متعارفِ داستان)، داستان ندانم، مشکلی ندارید. فقط همچنان بر سر سوالم هستم که چرا بیشتر از متون فارسی استفاده نمی­کنید؟ شما دارید یک متن تودرتو می­سازید که یکی از قطعه­های آن متنِ امروز است و قطعه­ی دیگر متنِ «هومر». خب یک متنِ فارسی کهن قرابت بیشتری با متنِ امروزِ ما دارد. چرا از متنِ کهن فارسی استفاده نکردید؟

البته در داستان «كهن‌دژ» شما کاملا و صرفا با تاريخ ايران سر و کار دارید, از سالها قبل از حمله مغول تا سالها پس از آن. اما درباره‌ي داستان «اولیسه» و حتا چند داستان در مجموعه­های قبلیم حق با شماست. من دوران كودكي و نوجواني‌ام را بيشتر با كتاب‌هاي ترجمه‌شده‌ي خارجي گذرانده‌ام تا كتاب‌هاي ايراني, و مثلا بیشتر با «تَن تَن» بزرگ شده ام تا کتابهای کانون پروروش فکری. در عین حال درگیر تاریخ خودمان هم بوده ام. و البته اين مسئله را نه حُسن مي‌دانم نه عيب؛ این يك ويژگي است که نقش مهمی در شکل دادن شخصیت یک آدم دارد.  اما دلیل مهم دیگر این است که شوخي و بازی با اسطوره­های غربی به هر حال حساسيت‌هاي كمتري ايجاد می­كند تا دست انداختنِ اسطوره­های ایرانی. به نظرم ما هنوز پذيرش این مسئله را نداريم كه بعضي از اسطوره‌هاي فرهنگي­مان را (كه بالاخره هويت خودمان را بر اساس آن‌ها تعريف كرده‌ايم)، از دریچه­ی دیگری نگاه کنیم. البته همینجا لو میدهم که در داستان کوتاه جدیدم با رستم شوخیهای گزنده­ای کرده ام, و البته رد پای راپونزل را در همین داستان خواهید دید!

 

باز هم معتقدم اين شوخ‌طبعي‌ها و آزمون‌ها و دست‌كاري در مؤلفه‌ها و رد شدن از مرزهاي داستان و رسيدن به فراداستان‌، غالباً در رمان اتفاق مي‌افتد تا در داستان كوتاه. شما خودتان با ادبيات جهان آشنايي داريد و جزو كساني هستید كه يك‌سري از نويسندگان پسامدرن را در ايران مطرح كرده‌ايد. قبول داريد كه بازي با مؤلفه‌های داستان، بيشتر در رمان شکل می­گیرد؟ موفقیت این آزمون­ها در ادبیات جهان با رمان­ها مرتبط هستند نه داستان­های کوتاه. سنگ بزرگي كه شما از آن صحبت مي‌كنيد را نمي‌شود در داستان كوتاه برداشت.

 

حرفتان درست است که بازی با مولفه­های داستانی که به تایید جهانی هم برسد, جایش رمان است؛ و اکثر شخصيتها تأثيرگذار ادبی در رمان خلق می­شوند نه داستان کوتاه. ولی همانطور كه گفتم خودم بايد مطمئن مي‌شدم (هم به لحاظ زباني و هم لحاظ ساختاری) تواناييِ كمي و كيفي رویکردم را که به قول خودتان رویکردی سخت است, در شکل محدودتری تجربه میکردم تا برای نوشتن رمان مطمئن‌تر شوم. به تعبیر دیگر، استارتِ کار را اينجا زده ام.

 

بله. آسيب‌شناسي يك خانواده در داستان «متل بلور»، خيلي بزرگ‌تر از خود داستان است. اين داستان، فوق‌العاده خواندني‌ست اما قصه­ی اصلی انقدر جای کار دارد که نمی­شود آن را به داستان کوتاه محدود کرد. قصه­ی شما انگار دارد فریاد می­زند که من باید به شکل رمان نوشته بشوم! حرف اصلی من این است که شما نویسنده­ی خوبی هستید که نباید دست خودتان را ببندید.

 

موافق ام! آن قصه اصلی که میگویید, قصه اصلی همه ما و رگ و ریشه های ماست. دوست دارم اگر این کار را بسط دهم, روزی به رمانی درباره تاریخ خراسان برسم که طبعا بهتر و بیشتر لمسش کرده ام؛ روابط خان­ها و فئودال­های زمیندار, و تغيير تدريجي خانواده‌های اربابی یا رعیتی از یک مقطع زمانی به بعد, و این قبیل مسائل. اما این بازی تقدیری بین سنت و مدرنیته فقط مال یک استان نیست, مقطع مهمیست که همه ایران با آن روبرو بوده. و به این بهانه می­شود سوالاتی مطرح کرد که چه بوده­ایم و كجا بوده­ایم و چرا بوده ایم. امیدوارم فراغ بال ذهنی و اجتماعی نوشتن چنین رمانی برایم فراهم شود.

 (روزنامه هفت صبح-سه شنبه-۲۸ آذر ۹۱)

گزارش نشست نقد رمان «نامحرم»

(كتابخانه‌ي علامه جعفري)

 

محمدرضا گودرزي: «نامحرم» هم به لحاظ ادبي قابل توجه و ارزشمند است و هم ارزش مطالعات فرهنگي دارد....

***

علي شروقي: در «نامحرم»، نويسنده مؤلفه‌هاي رمان عامه‌پسند را براي ويران كردنِ ساختار رمان عامه‌پسند به كار مي‌گيرد....

***

(منتقدان: محمدرضا گودرزي،‌ علي شروقي / نويسنده: ياسر نوروزي / ناشر: آموت)

***

علي شروقي:

در ابتدا بگويم زماني كه آقاي «گودرزي» براي نقد رمان «نامحرم» با من تماس گرفتند، من هنوز اين كتاب را نخوانده بودم. بعد از اينكه خواندم، خيلي خوشحال شدم كه براي حرف زدن درباره‌ي اين رمان آمده‌ام. چون واقعاً جزو معدود كارهايي بود كه در اين سال‌ها راضي بودم كه بيايم و راجع به آن صحبت كنم. چون ما جلسات ديگري هم بوديم و آمده‌ايم (كارهايي بود كه بد نبود و يك كارهايي هم بود كه تلاش‌هايي در آن ديده مي‌شد) اما «نامحرم» جزو معدود كارهايي بود كه براي صحبت كردن راجع به آن با روي باز آمدم چون اگر بخواهم به شكل خودماني صحبت كنم بايد بگويم كه اين رمان واقعاً به من چسبيد. حالا به هر حال هر اثري ايرادهايي هم دارد، اما وقتي كاري به آدم مي‌چسبد، اين ايرادها ديگر خيلي مهم نيست.

من در ابتدا عرض كنم هم‌زمان با انتشار اين رمان، بحثی مطرح شد كه مرا ناگزير كرده توضيحاتي راجع به رمان عامه‌پسند و نسبت آن با اثر آقاي نوروزي بدهم. اين مباحث تقريباً هم‌زمان با چاپ اين رمان بود (شايد هم آگاهانه نبوده و اتفاقي بوده)، اما يك‌دفعه يك موجي (اين‌سو و آن‌سو) راه افتاد مبني بر اينكه رمان‌هاي عامه‌پسند بازار را تسخير كرده‌اند و فلان شده است و ادبيات دارد از بين مي‌رود و اين حرف‌ها. و البته من تعجب كردم كه چرا آن‌موقع به آن شكلِ ناگهاني همچين بحثي مطرح شد و از طرف ديگر اينكه، آن نهادهايي كه اين مسئله از طرف‌شان مطرح مي‌شد، بيشتر نهادهايي بودند كه احساس مي‌كردم يك‌جور فرافكني‌اي دارند شكل مي‌دهند در حالي كه موضوع كاملاً برعكس بود. يعني ما در اين سال‌ها با مجموعه‌اي از رمان‌هاي لاغر مواجه بوديم كه در عين عامه‌پسند بودن (خيلي ببخشيد كه به صراحت اين را مي‌گويم) خيلي فريبكارانه خودشان را نخبه‌گرا معرفي مي‌كردند، درحالي‌كه تمام اِلِمان‌هاي عامه‌پسند در لايه‌هاي زيرين آن‌ها در جريان بود. من درباره‌ي بعضي از اين‌ رمان‌ها در اين جلسات صحبت كرده‌ام و نيازي به تكرار مصاديق نمي‌بينم. اين رمان‌ها سطحي بودند و دغدغه‌هايي داشتند كه وانمود مي‌شد عميق هستند؛ رمان‌هايي كم‌رمق كه بيشتر نمايشي از نخبه‌گرايي بودند تا نخبه‌گرايي. ولي اتفاقا به نظر من «نامحرم» رماني است كه در عين استفاده از مؤلفه‌هاي عامه‌پسند در سطحِ يك رمانِ سرگرم‌كننده باقي نمانده و آن به دليلِ نوعِ رفتاري است كه نويسنده با اين مؤلفه‌ها داشته. براي روشن‌تر شدنِ اين قضيه شايد بد نباشد از يك تعبيرِ «اسلاوي ژيژك» راجع به سينماي عامه‌پسند وام بگيريم. «ژيژك» درباره‌ي سينماي عامه‌پسند از جمله فيلم‌هاي هيچكاك بحثي را مطرح مي‌كند و در مقايسه با سينماي «هيچكاك» با سينماي آوانگاردِ نامتعارفي كه اصلاً با جريان غالب هم‌سو نبوده مي‌گويد: يك اثر هنري آوانگارد مي‌آيد و به طور مستقيم با عناصرِ عامه‌پسند كه عناصرِ غالبِ روايت هستند و مرسوم و رايج و مخاطب‌پسند هستند، درگير مي‌شود. اثر آوانگارد با اين‌ها رودرو مي‌شود و آن‌ها را ويران مي‌كند ولي آثار هنري از نوعِ هيچكاك مي‌آيند و كار ديگري مي‌كند. در واقع كاري كه هيچكاك مي‌كند اين است كه همين عناصر را به كار مي‌بندد ولي آن‌ها را به هم مي‌ريزد تا يك وجه ناكشوفي از حقيقت را نشان بدهد. «ژيژك» در اين مبحث اولويت را به آثارِ اينچنيني مي‌دهد تا به آثار آوانگارد. البته من خودم زياد با اين اولويت دادن موافق نيستم چون هميشه هم آن اتفاقي كه «ژيژك» از آن صحبت مي‌‌كند، نمي‌افتد. ضمن اينكه به هر حال در اين تقسيم‌بندي (البته در پرانتز مي‌گويم) سينماي آثار كساني مثل «بونوئل» و «برگمان» و «گدار» و «بونوئل» و امثالهم ناديده گرفته مي‌شود....

اما درباره‌ي «نامحرم» بايد بگويم كه اين رمان به نظر من از نمونه‌هاي موفق در گستره‌ي رمان‌هايي است كه آن مؤلفه‌هاي عامه‌پسند را به كار مي‌گيرد ولي آن‌ها را به هم مي‌ريزد؛ يعني همان استفاده‌هاي مرسوم و قراردادي را از آن‌ها نمي‌كند. آن‌ها را به كار مي‌گيرد ولي در عمق‌شان پيش مي‌رود و در سطح نمي‌ماند. يعني استفاده‌ي خلاقانه‌اي از اين مؤلفه‌ها مي‌كند. به فرض اگر در اين رمان راوي دروغ‌گو نبود، اگر شخصيت در پايان متحول مي‌شد، اگر در پايان خواب نمي‌ماند، اگر به معشوقش مي‌رسيد يا «اگر»هاي ديگر، آن‌زمان ما مي‌توانستيم بگوييم اين يك رمان عامه‌پسند است در راستاي همان قراردادهاي مرسومي كه براي اين نوع رمان‌ها قائل‌ هستيم؛ رمان‌هايي كه صرفاً براي سرگرمي نوشته شده‌اند و راضي كردنِ مخاطب و تأييد وضع موجود. ولي اين اتفاق‌ها هيچكدام در «نامحرم» نمي‌افتد و اينجاست كه مي‌گويم آن عناصر به كار گرفته ‌شده‌اند ولي عليه خودشان عمل كرده‌اند.

ساختارِ اين رمان به نظر من (استعاره‌اي را اگر بخواهم به كار ببرم)، ساختارِ «بازي» است. كه با زمينه و شخصيت‌هاي رمان كه يك‌سري نوجوان ساكن در يك شهرك هستند هم‌خواني خوبي دارد. يعني اتفاقا وجه ساختارشكنانه‌ي رمان (آن روزني كه نويسنده از آن وارد مي‌شود تا آن مؤلفه‌هاي عادي و رايجِ رمان عامه‌پسند را وارونه كند و به هم بريزد) همان مؤلفه‌ي «بازي»ست.

نويسنده در اين رمان در عينِ اينكه وانمود مي‌كند يك چينشِ ساختارگرايانه‌ي مرتب و منظم را پَسِ ذهن‌ش داشته (در كنارِ مواردي كه به نظرم مي‌رسيد كه اگر نبودند خيلي اتفاق خاصي نمي‌افتاد و به نظرم اضافه آمدند ولي اين ايراد را غالب نمي‌دانم)، مي‌آيد و همين ساختار را به هم مي‌ريزد. يعني نويسنده در عينِ اينكه به ساختار توجه داشته، بازيگوشانه آن ساختار را به هم ريخته و من اين را ويژگي مثبتي مي‌بينم. اين به خاطر همان حال و هواي «بازي» و طنزي‌ست كه در اين رمان وجود دارد و همين هم باعث شده كه آن قراردادها مخدوش شوند و به هم بريزند.

وجه ديگر اين رمان كه به نظرم ممكن است در نگاه اول به چشم نيايد (چون ديده بودم خيلي‌ها نظرشان عكسِ اين بود)، اين است كه اين رمان خيلي مردانه است. من نظري عكسِ اين دارم؛‌ اتفاقا به نظرم «نامحرم» رمانِ بسياري زنانه‌اي‌ست. ولي زنانه بودنِ آن به معناي حضور فعالانه‌ي زن در مركز رمان نيست. و اين ويژگي، باعث شده رمان از آن دسته از رمان‌هاي شعارگونه و قراردادي و آن رمان‌هايي كه با يك‌سري پيش‌فرض‌ها مي‌خواهند زنانه نشان دهند، جدا شود. اين مسئله شايد ناخودآگاه اتفاق افتاده كه البته چندان هم مهم نيست. اين عدم حضور فعالانه‌ي زن در مركز رمان و در واقع فقدان زن، به عنوان يك عنصر «نامحرم» خودش را نشان مي‌دهد كه همان اسم رمان هم هست. زنان، حضور فيزيكيِ پررنگي در رمان ندارند و حضور فيزيكيِ مردان پررنگ‌تر است. زن، در رمان، حضورِ فيزيكي (به اندازه‌ي مردان) ندارد اما همان حضورِ مردانه‌ي پررنگي هم كه هست، همه حول همان فقدان و خلأ و نبودِ زن مي‌گردد. ما مي‌بينيم كه زن در انباري مخفي شده و داستان دارد حول محورِ همين عنصرِ مخفي‌شده مي‌گردد. يعني نويسنده با به نمايش گذاشتنِ يك خلأ، عنصري مخفي و سركوب‌شده را در گفتمان رسمي و غالب مي‌آورد. و در واقع جهانِ مردانه‌اي كه حولِ اين خلأ در گردش است، جالب است. باز به يادِ خوانش لاكاني ژيژك از آثار هيچكاك مي‌افتم. مي‌گويد آثار هيچكاك، هسته‌اي مركزي دارند كه به شكل حفره‌ي خالي، نگاه‌هاي خيره را به خود جلب مي‌كند. در اين رمان هم آن عنصر زنانه اين كاركرد را پيدا كرده است. براي روشن‌تر شدنِ موضوع صحنه‌اي از رمان را مثال مي‌زنم؛ صحنه‌ي افشاي خيانتِ خانم «كياني»؛ در لحظه‌اي كه مأموران آمده‌اند و دارند اين زن را مي‌برند. در اين صحنه، آن نگاه‌هاي خيره‌اي كه به اين زن است، دقيقا مثل كساني هست كه دارند يك اعدامي را مشايعت مي‌كنند؛ يعني احساسِ ما به عنوان مخاطب، به اين زنِ تك‌افتاده معطوف مي‌شود، نه به آن كساني كه دارند به او نگاه مي‌كنند. يعني زاويه‌ي ديد ما، زاويه‌ي ديدِ آن زني است كه دارند او را مي‌برند، نه آن كساني كه دارند او را نگاه مي‌كنند و نگاه آن‌ها كاملاً مثل كساني‌ست كه در اين محاكمه به شكل زيرجلكي هم‌دست هستند و دارند اين زن را بدرقه مي‌كنند به سمتِ طنابِ دار. اين زن، نوع رفتارش و كاراكتري كه از او (به عنوان يك آدمِ تك‌افتاده نشان داده مي‌شود) نشان داده مي‌شود، زني‌ست كه گويي انگار با همه تفاوت دارد.

شخصيت‌ها در اين رمان به اين شكل هستند كه هر چقدر جلوتر مي‌رويم تازه مي‌فهميم چرا در اول رمان نويسنده آن‌ها را معرفي كرده. و همينطور زندگي مخفي و ممنوعِ يك‌سري آدم در يك شهرك خيلي خوب درآمده. يعني نويسنده آن نقطه‌هاي مخفي را در زندگي شهركي خيلي خوب توانسته افشا كند؛ بدون اينكه خيلي رو قرار باشد نشان داده بشنود. همان فضاي بازيگوشانه هم در اين مسئله لحاظ شده و فضا اصلاً جدي و اغراق‌شده نيست.

درباره‌ي ساختار پازل‌گونه‌اي هم كه رمان دارد، باز آن عنصرِ «بازي» براي شما تداعي مي‌شود. جابه‌جايي‌هاي متعددِ زماني و شكستنِ روايي خطي، خيلي نرم در اين رمان اتفاق مي‌افتد. يعني در عينِ اينكه آن ساختار مرسوم را شكسته، چهره‌ي عبوسي پيدا نكرده و به نظرم اين هم از جنبه‌هاي مثبت رمان است.

 ***

محمدرضا گودرزي:

من از آنچه در فضاي مجازي راجع به اين كتاب گذشته اطلاعي ندارم فقط مختصر بگويم كه اين رمان هيچ ارتباطي به رمان‌هاي عامه‌پسند ندارد. من پرخواننده بودن را عامه‌پسند بودن نمي‌دانم. رمان «نامحرم» رمان پرفروشي بوده و الان به چاپ سوم رسيده و اگر اين قضيه را دليل بر عامه‌پسند بودن بدانيم پس بايد آثار «دانشور» يا «دولت‌آبادي» را هم كه در مقياسي بسيار گسترده‌تر پرفروش هستند، عامه‌پسند بدانيم! اين دو مسئله ارتباطي به هم ندارند.

***

من براي پرداختن به رمان «نامحرم» از ديدگاه روايت‌شناسي و پساروايت‌شناسي سراغ اين رمان رفته‌ام:

* نكته‌ي اول اينكه

«نامحرم» به شكل فصل‌هاي «پيش‌نگاه» و «پس‌نگاه» (يا به تعبير ديگر فلاش‌بك و فلاش‌فوروارد) تقسيم‌بندي شده؛ «چند روز قبل»، «چند روز بعد» و.... اين رفت و برگشت‌هاي زماني در تقسيم‌بندي فصول رعايت شده كه من فكر مي‌كنم خيلي خوب انجام شده. يعني در عين حال كه يك نو‌‌آوري به شمار مي‌رود، در عين حال هم كمك مي‌كند به وقايعي كه از نظر زماني، هم‌زمان نيستند توجه كنيد.

***

از نظر ژانري، داستان «واقع‌گراي اجتماعي»ست اما شيوه‌ي روايتِ آن «مدرن» است. اما شيوه‌ي روايت، خطي نيست و در واقع آميزه‌ي پازل‌واري را ارائه مي‌دهد. ولي مسئله‌ي داستان، يكي مسئله‌ي خيلي وسيعي‌ست و عناصر وسيع‌ترِ جامعه را درگيرِ خودش مي‌كند و بازتاب بخش‌هايي از جامعه را ما در اين رمان مي‌بينيم.

***

كل رمان، ماجراي زندگي فردي پانزده‌شانزده‌ساله است كه در موقعيت‌هاي مختلف درگيرِ اتفاقات متفاوتي مي‌شود. قبل از اين اشاره كنم كه زيرمتنِ اين كتاب (نامحرم) را «ناتور دشتِ» سلينجر مي‌دانم ولي مي‌خواهم بگويم كه اين زيرمتن بودن، به معنيِ منفي نيست چراكه هيچ متني از خلأ به وجود نمي‌آيد و اگر جاهايي يك نوع شباهت‌هاي ساختاري‌اي هم وجود داشته باشد باز به نظرم منفي نيست چون اين روايت، در «نامحرم» كاملاً ايرانيزه شده و اصلاً‌ ماجرايي‌ست كه اگر ما «ناتور دشت» را هم نخوانده باشيم، با مشكلي مواجه نمي‌شود. فقط جالب است بگويم شما نه در «ناتور دشت» و نه در اين رمان، رخداد مركزي نمي‌بينيد. يعني رخدادها و موقعيت‌هاي مختلف حول محورِ چند خرده‌روايت مي‌چرخند. ساختار اين رمان به شكل است. من با اين جمله كه مي‌گويند بعضي از رمان‌ها ساختار ندارند، مخالفم. اين بحث را عده‌اي مطرح مي‌كنند و صحبت‌شان را مستند به آراء «دريدا» مي‌دانند و اين برداشتي سوء، از نظرات «دريدا»ست چون خودِ او هم در بحث‌هاي نظري‌اش از اصطلاح ساختار استفاده مي‌كند. هر متن يا كتابي را كه شما برداريد، از اول تا آخر، به شكل يك ساختار، نظام يا كُل است. چطور مي‌شود ساختار نداشته باشد؟ ولي حرف اين است كه نوع ساختار،‌ ممكن است با آن ساختارهاي مألوف و دقيق و هندسي متفاوت باشد،‌ مركزگريز باشد،‌ ساختار تكه‌تكه داشته باشد و.... ولي به هر حال وقتي مي‌گوييم ساختار، يعني داريم از يك نظام و يك كُل صحبت مي‌كنيم. در نهايت بايد بگويم «نامحرم» به شكل خرده‌روايت‌هايي‌ست كه مركزيتِ آن، خود شخصيت اصلي‌ست؛ دقيقاً مثل «ناتور دشت». من حقيقت امر براي اين مسئله دوباره برگشتم و «ناتور دشت» را مطالعه كردم. مي‌خواستم ببينم آيا در اين رمان يك رخداد مركزي وجود دارد كه نويسنده بخواهد آن را دنبال كند يا نه و ديدم نه؛ در «ناتور دشت» هم ما با خرده‌روايت‌هاي يك سال از زندگيِ شخصيت اصلي مواجه هستيم.

***

موقعيت‌هاي متفاوتي در اين رمان مطرح مي‌شود كه راوي نسبت به آن‌ها واكنش نشان مي‌دهد و يا در آن موقعيت‌ها قرار مي‌گيرد.

من چند تا از اين موقعيت‌ها را اسم مي‌برم:

* تلاش براي پيدا كردن همسر براي داييِ مُجرّد

* قرار گرفتنِ سونيا (دختر فراري) در آن انبار و برخوردِ او با افراد محل و راوي

* ورق‌بازي در خانه‌ي فرشاد (دوست راوي) و ماجراي دزديده شدنِ سكّه در آن خانه

* ورق‌بازي در خانه‌ي بهرام (برادر سما كه راوي تعلق خاطر به او دارد) و دزديدن قاب عكس پدر سما به جاي سما

* تلاش براي كشيدن سيگار در يك جاي خلوت كه به رفتن راوي به خانه‌اي متروك مي‌انجامد و تقلاي راوي براي فرار از معتادان و در نهايت قتل مسعود

* كشمكش راوي با مادرش بر سر درس‌نخوان بودنِ راوي

* ماجراي محمود و سما و باخبر شدنِ راوي از رابطه‌ي محمود با سما و باخبر شدن از حضور محمود در خانه‌ي سما و درگير شدنِ راوي به اين مسئله

اين هفت موقعيت، موقعيت‌هايي هستند كه باعث مي‌شوند راوي متمركز شود؛ هر چند كه اين موقعيت‌ها تمركز محوري به رمان نداده‌اند و همچنان هيچ ماجراي مركزيت ندارد.

بنابراين مي‌شود گفت رمان، به‌نوعي رمانِ شخصيت است كه از طريق لحن، دغدغه‌ها، دايره‌ي واژگان و شخصيت اصلي ساخته شده. اينطور ساختارها به اين شكل هستند كه مي‌شود بعضي صحنه‌ها را از آن حذف كرد، بدون اينكه اتفاق خاصي در آن بيفتد. اين مسئله در رمان «ناتور دشت» هم وجود دارد. هم مي‌توان از اين گونه رمان‌ها كم كرد و هم مي‌شود اضافه كرد. مثلا در اين رمان، صحنه‌ي فوتبال يا ماجراي دوربينِ سعيد و مردي كه آن دوربين را از آن مي‌گيرد، قابل حذف است. حتا ماجراي آرش و خانم كياني هم يك‌جور خرده‌روايت است كه مركزيت ندارد. ولي باز هم مي‌گويم اين مسئله در نمونه‌‌هاي موفق كشورهاي ديگر هم ديده مي‌شود؛ ساختاري كه خرده‌روايت‌ها براي ارائه‌ي يك كليت در كنار هم قرار مي‌گيرند.

***

شيوه‌ي روايت، راوي اول‌شخص است با لحن خاص و نگارشِ محاوره‌اي كه البته من يك‌مقدار درباره‌ي اين مسئله‌ي محاوره‌اي بودنِ آن حرف دارم. البته‌ي ترجمه‌ي «ناتور دشتِ» نجفي يا ترجمه‌هاي دريابندري يك‌سري محاوره‌هايي را ايجاد كردند كه من فكر مي‌كنم اين بدآموزي را داشته است كه خيلي وقت‌ها دوستان ترجيح مي‌دهند براي ايجاد لحن و صميمتِ روايت از محاوره استفاده كنند؛ به‌خصوص در اين حجم وسيع (يعني رمان نامحرم). چون عاميانه‌نويسي با محاوره‌نويسي متفاوت است. مثلا عاميانه‌نويسي، كارِ «جمال‌زاده» است و محاوره‌نويسي بيشتر كارِ «چوبك». فقط نكته‌ اينجاست كه در همين لحنِ «ناتور دشت» هم غلو شده و در تغييرِ شكل واژگان، افراط صورت گرفته، در صورتيكه در اين كتاب اينطور نيست. يعني مي‌خواهم بگويم كه اين محاوره‌اي بودن در «نامحرم»، آزاردهنده نيست؛ نثر در واقع از آن حالتِ عادي خودش دور نشده و لهجه‌ي تهراني مركز قرار گرفته. يعني اينكه ممكن است اگر يك كُرد، بلوچ يا غيرفارسي‌زبان‌ بخواهند اين رمان را بخوانند سخت‌تر بتوانند بخوانند اما اينطور نيست كه انقدر غلو شده باشد و واژگان انقدر دِفرمه شده باشند كه فهم و خواندن آن براي يك غيرتهراني غيرممكن باشد.

***

مهم‌ترين ارزش رمان، بر مبحث زمان‌مندي استوار ا‌ست. يعني چيزي كه ارزش ادبي به يك متن مي‌دهد و آن شاخصي كه يك متن را از متون ديگر جدا مي‌كند، استفاده از زمان‌مندي‌ست. در اين رمان كاملاً از زمان‌مندي به شكل درست استفاده شده است. زمان‌مندي در واقع جابه‌جا كردنِ زمانِ عاديِ زندگي‌اي است كه براي انسان‌هاي واقعي اتفاق مي‌افتد كه مي‌آيند و زمانِ گاه‌شمارانه را تبديل به زمانِ انساني و ذهني مي‌كنند. و رفت و برگشت‌هاي زماني و تند و كند كردنِ زمانِ رخداد در اين معني جاي مي‌گيرد. يعني ممكن است يك اتفاق در اين كتاب در ده دقيقه افتاده باشد، ولي سي صفحه را به خودش اختصاص داده باشد. كاري كه مثلاً در رمان «در جستجوي زمان از دست رفته» هم به نوعي صورت گرفته يا در «اوليس». اين‌ها ارزشِ رمان است كه به كمكِ زمان‌بندي ما با زماني روبه‌رو هستيم كه زمانِ ادبي، زمانِ ذهني و زمانِ داستاني‌ست. و نويسنده به نظرم با اين زمان بازي كرده است. ظاهراً لحظه‌ي روايت، زماني است كه راوي در حال نقل رخدادهاست. يعني زمانِ وقوعِ رخداد با زمانِ روايت متفاوت است. يعني زماني كه راوي دارد ماجرا را شرح مي‌دهد، اتفاق‌ها افتاده است. در صفحه‌ي 181 اگر دقت كنيد راوي از زمين‌چمني صحبت مي‌كند كه هنوز آن را خراب نكرده‌اند و تبديل به پناهگاه نشده. يعني زمانِ روايتِ راوي، زمين‌چمن را خراب كرده‌اند و آن موقع كه آن اتفاق‌ها افتاده بود، هنوز خراب نشده بود. براي همين راوي مي‌گويد آن روزها (در زمان جنگ)‌ همه جا پناهگاه بود. يك صحنه هم در رمان هست (ص 258) كه صحنه‌ي هجوم هواپيماهاست و راوي به همراه مردم به پناهگاه مي‌رود؛ همينجا هم شما مي‌توانيد اين مسئله را ببيند. به عبارت ديگر شگردي كه نويسنده استفاده كرده اين است كه راوي در اكنونِ روايت، با وقوعِ رخداد فاصله دارد و اينجاست كه راوي مي‌تواند از ديدِ ديگري هم به ماجرا نگاه بكند. اما اينكه لحظه‌ي روايت، راوي چه موقعيت دارد و چند ساله است و با چه انگيزه‌اي روايت كرده است، مشخص نيست. يعني اينكه الان ازدواج كرده، كارمند است، داستان‌نويس است و... مشخص نيست. يعني «يك هفته بعد» و «يك هفته قبل» مشخص نيست كه بر چه اساسي شكل گرفته. آيا نسبت به رخدادهاي گذشته است (كه ظاهراً اين است) و يا نسبت به اكنونِ روايت؟

***

گاهي هم احساس مي‌شود متن، مخاطبِ درون‌متني دارد. بحثِ مخاطب يك بحثِ اساسي در بحثِ روايت‌شناسي است و معتقدند كه پنجاه درصدِ مبحثِ متن، مربوط به مخاطب است تا راوي. مخاطب به دو شكل وجود دارد؛ يكي اينكه در متن مخاطب درون‌متني وجود دارد (كه راوي وقتي حرف مي‌زند سمتِ صحبت‌ش با اوست. مثلا مي‌گويد ديدي فلان چيز اتفاق افتاد. مثل ص 269: «ولي فكر مي‌كنين حرف‌ش راجع به اون غده هم چرت بوده؟» يا ص 8 مي‌گويد: «آخه تو بگو! يه همچين بخت و اقبالي نصيبِ كسي به اسم ناصر مي‌شه؟») اين مسئله در مواردي اندك ديده مي‌شود و به نظر كسي وجود دارد كه راوي دارد با او صحبت مي‌كند اما در اكثر موارد اينطور نيست. من براي همين «ناتور دشت» را خواندم و ديدم در آن رمان هم همين مسئله ديده مي‌شود. ديدم در «ناتور دشت»‌ هم بعضي موارد، راوي اينطور عمل مي‌كند اما در اكثر موارد اينطور نيست. يعني هم در «ناتور دشت» و هم در اين رمان (نامحرم) اينطور است كه راوي به نظر مي‌رسد دارد با كسي صحبت مي‌كند كه متن را مي‌خواند؛ يعني دارد با مخاطب تلويحي صحبت مي‌كند. مخاطب تلويحي مهم‌ترين مسئله‌اي است كه سمت و سوي روايت را تعيين مي‌كند. يعني اگر مخاطب تلويحيِ متن (مثلاً خانم خانه‌دار، آقاي نگهبان، راننده‌تاكسي يا.... اينطور كسي باشد) ما يك‌جور ديگر بايد روايت بكنيم. همينجا بگويم آن بحثِ عامه‌پسند را از طريق مخاطب تلويحي هم مشخص مي‌شود. يعني وقتي كه متن نوشته مي‌شود از نحوه‌ي روايت و ساختاري كه ارائه مي‌دهد،‌ شما مي‌توانيد بفهميد كه آيا اين سمتِ سخن‌ش عامه‌ست يا نه. پس به نظر من هيچ ايرادي ندارد كه اين سمتِ سخن مخاطب تلويحي باشد و گاه شما حس كنيد كه دارد با شما صحبت مي‌كند.

***

شگرد «چند روز قبل» و «چند روز بعد» هم جالب و نوآورانه‌ست. من نديده بودم كسي به اين شكل عنوان‌بندي كرده باشد. و گاهي هم از تداعي استفاده مي‌شود. در توضيح بايد بگويم بعضي‌وقت‌ها بازي‌هاي زماني با تداعي صورت مي‌گيرد و گاهي هم بدون تداعي. كلا قاعده‌ي آن اين است كه بازگشت به گذشته سه شكل است؛ يك نوع بازگشت به گذشته‌ي عمدي‌ست كه يك نفر اراده مي‌كند چيزي را به ياد بياورد. يكي به شكل تداعي‌ست كه چيزي پيش مي‌آيد و چيزي ديگر را به خاطر مي‌آورد. گاهي هم منطقي ندارد كه همان سيال ذهن است. در اين رمان، گفتار دروني، خيلي جاها به شكل تداعي صورت گرفته و بعضي موارد هم شخصيت به شكل ارادي گذشته را بررسي كرده.

***

راوي، اكثر صحنه‌ها كاملاً باهوش، زيرك و طنزپرداز است. سيگار مي‌كشد و توانايي مقابله با بعضي مسائل را دارد؛ مثلاً با آجر كسي را كه به او حمله مي‌كند، مي‌زند. در اين صحنه‌ها، شخصيت كاملا باهوش و زيرك و طنزپرداز است. ولي يك وقتي هم هست كه گريه مي‌كند. مثلاً در آن پناهگاه به بهانه‌ي آوارگي يا امكان بمبارانِ پناهگاه زير گريه مي‌زند كه اين صحنه را من نپسنديدم چون با كل متن و راوي هم‌خواني ندارد. چون اين راوي، راوي‌اي نيست كه در آن پناهگاه گريه كند. البته اين صحنه خيلي ملاكي براي برخورد با يك متن نيست.

***

مسئله ديگر كه بايد بگويم اين است كه كتابي داشت آقاي «سيامك گلشيري» به نام «يك روز تابستان» كه خيلي‌ها گفتند آن را بر اساس «ناتور دشت» نوشته. خود نويسنده هم اين مسئله را كتمان نكرده بود و گفته بود من نمي‌دانم ولي همه چيزِ من «ناتور دشتِ» سلينجر است چون انقدر اين متن را مي‌خوانم كه ممكن است تحت تأثير قرار گرفته باشم. ولي من مي‌خواهم بگويم زيرمتن‌هاي رمان «نامحرم»،‌ بيشتر از «ناتور دشت»، «براتيگان» و «وونه‌گات» هستند. جمله‌هايي كه راوي به زبان مي‌آورد و فوق‌العاده نغز و طنزآميز است عينِ جمله‌هاي «براتيگان» و «وونه‌گات» است كه معمولاً در پايان فصل‌ها آورده مي‌شود. مثلاً «وونه‌گات» در «سلاخ‌خانه...» مي‌گويد «آري، رسم روزگار چنين است!» و در نامحرم راوي مي‌گويد: «اين يه قانونه». البته اين تأثيرپذيري به معني منفي نيست يعني ما پدر و مادر متن را به قول «بارت» نمي‌خواهيم تعيين كنيم. خيلي خوب است اتفاقا اين جمله (اين يه قانونه) به شكل ضرب‌آهنگ در اين رمان هست و در «سلاخ‌خانه...» هم هست.

***

پس‌زمينه در اين رمان كه زمينه‌ي بيناذهني‌ست، سه چهار صحفه به جنگ و پناهگاه اشاره كرده اما مابقي متن ويژگي زماني خاصي ندارد يا متن نخواسته روي اين مسئله تكيه كند. البته ويژگيِ مكاني (خيابان پيروزي و حوالي آن)، كاملاً بارز است. لحن هم كه گفتيم لهجه‌ي تهراني‌ست و به خاطر راوي طبيعتاً‌ بايد تهراني صحبت كند. نثر به نظرم روان و سليس است. از اصطلاحات و ضرب‌المثل‌ها بسيار خوب استفاده شده. چون من درباره‌ي اين قضيه خيلي حساس هستم كه بعضي از دوستان مثلا ضرب‌المثل‌ها يا اصطلاحاتي را استفاده مي‌كنند كه در جاي نادرست است. در «نامحرم» (حالا يا به جهت تحقيق يا اينكه به هر حال نويسنده از طريق ديگر با اين ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات آشنا بوده‌اند)،‌ در شيوه‌ي بيان راوي من خيلي ايرادي از اين نظر نديدم.

***

محور معنايي متن، ساختنِ جهاني نوجوانانه است و تعمق بر تعلق خاطرهاي خاصِ آن دوران. كه به نظر من مهم‌ترين وجهِ معناييِ اين كتاب كه شايد آن را من خيلي در «ناتور دشت» حس نكردم ولي اينجا بيشتر حس كردم، مسئله‌ي تشرّف است؛ يعني كسب هويت. ببينيد! دغدغه‌ي راوي در اين رمان، ابراز وجود و كسب هويت مردانه است؛ به رغم اينكه هنوز به آن مرحله نرسيده. همين سيگار كشيدن، همين مطرح كردنِ خودش بين دور و بر، به دنبال موفقيت جسمي بودن، بي‌توجهي به درس، بي‌توجهي به دغدغه‌هاي بزرگسالان و... اين‌ها همه نشان دهنده‌ي فرديتِ در حال جستجوست؛ گذار از مرحله‌ي ماقبل بلوغ به بلوغ (به معناي مذكر از نگاه اسطوره‌اي). مخالفت با هنجار غالب از طريق گزينش از طريق نوعِ تفريحات و علايق و به خصوص عشق‌هاي نوجوانانه. يعني همه‌ي اين عناصر نشان مي‌دهد كه اين شخص نمي‌خواهد در آن موقعيتِ سني محدود بماند و به دنبال تشرف است؛ يعني عبور از اين مرحله و رفتن به مرحله‌اي ديگر. ببيند! «نورتورپ فراي» مي‌گويد همه‌ي رمان‌هاي مدرن همين است. يعني شخص در جستجوي خودش است. به‌خصوص وقتي راوي اول‌شخص است به دنبال چيستيِ خودش است و نسبت‌ش با جهان و جامعه و آدم‌هاي اطراف. يعني كنش‌هاي راوي همه‌ش در اين است كه نسبت‌ش را با جهان تعيين كند. كه خب! طبيعتاً نسبت به سن‌ش بعضي چيزها را ممكن است اطرافيان نپسندند. اين «تشرف» به نظرم مركز معنايي داستان است. و راوي كه بين نوجواني و جواني قرار دارد طبيعي‌ست كه اين سير را طي كند. اين رخدادهايي‌ كه در كل رمان اتفاق مي‌افتد باعث نوعي خودآگاهي مي‌شود كه اين را از مرحله‌اي به مرحله‌ي ديگر مي‌رساند؛ به‌خصوص در صحنه‌ي پاياني. ببيند! اين صحنه‌ي آخر كاملاً احساساتي‌ست اما از ‌آن مواردي‌ست كه مخاطب جذب مي‌شود و دوست دارد. راوي شكستِ عشقي را تجربه مي‌كند و اينجاست كه متوجه مي‌شود جهان آن چيزي نيست كه ما فكر مي‌كنيم هست. آن چيزي نيست كه ما فكر كنيم كه با اراده‌ي خودمان و با تلاش خودمان به آن خواهيم رسيد. فرد تا قبل از مرحله‌ي «تشرف» اين را نمي‌داند ولي وقتي به اين مرحله مي‌رسد كه شكستِ عشقي را تجربه مي‌كند و اندوهِ او را ما مي‌بينيم، صحنه‌ي پاياني به نظرم خيلي قوي‌ست و از نظر حِسّي خيلي تأثيرگذار بود. در صحنه‌ي آخر، دختر موردِ علاقه‌ي راوي در يك خانه‌اي رفته و او بيرون است. اينجا راوي مي‌گويد: «اگر هدفي داري بايد تا ته دنبال آن بروي چون هر چيزي يك تَهي دارد». ببيند! اينجا ديگر راوي به يك آگاهيِ ديگري رسيده است. مي‌گويد هر كسي هدفي دارد و بايد تا ته برود،‌ حتا اگر شكست بخورد. يعني راوي ديگر شكست را پذيرفته.

***

«نامحرم» علاوه بر ارزش ادبي، ارزش مطالعات فرهنگي هم دارد. مقصودم باورها و آدابي‌ست كه در متن مطرح مي‌شود. نذري دادن، احيا گرفتن، خواستگاري، تحقيقات، نحوه‌ي رابطه‌ي دختر و پسر و... مسائلي هستند كه شما كاملاً مي‌توانيد از روي آن‌ها جامعه را رصد كنيد.

 ***

نكته‌ي بسيار مهم متن (كه اگر نگوييم بي‌انصافي كرده‌ايم) طنزِ اين رمان است. اين مسئله در لحن «براتيگان»ي، نكته‌سنجي، عبارت‌هاي پارادوكسيكال راوي، غلو در برخي صحنه‌ها و... كاملاً نمود پيدا مي‌كند. مثلاً در ص 22 راوي مي‌گويد: «احتملاً فكر مي‌كرد "به راه تو" يا "به راه ما" ارزش كشيدنِ گوشِ بچه‌ي مردم رو نداره». اين جمله خودش ارزشِ يك داستانِ كامل را دارد.

***

صحنه‌ها در اين رمان كاملاً ملموس و تصويري‌ست؛‌ به دليل لحن راوي. ضرب‌آهنگ داستان تُند است و با اين حجم به نظرم چنين كاري خيلي هنر است. در عين حال در بعضي از رمان‌ها مي‌بينيم ضرب‌آهنگ‌شان و حركت افقي‌شان (كه بعد چي شد) خوب است اما به حركت عمودي توجه نمي‌كنند، اما ما در اين رمان مي‌بنيم به اين مسئله هم توجه شده

***

با توجه به اينكه داستان، ماجراي مركزي و جذّابي ندارد كه شما را به سمت خود بكشد اما اين رخدادهاي جذاب و خرده‌روايت‌هاي جذاب طوري انتخاب شده‌اند و در كنار هم به شكل مجاز و مجاورت قرار گرفته‌اند كه اين نسبت توصيف و روايت به لحاظ زيباشناختي لحاظ شده. كه كار دشواري‌ست در اين نوع روايت‌ها. گاه در فُنت، شكل واژه‌ها يا اسامي كار شده (كه هر شخصيتي كه مي‌خواهد روي آن تأكيد بشود با فُنتِ درشت‌تر اسم‌ش آمده). يا ص 385 يا ص 386 نظرات شخصيت‌ها با فُنتِ درشت است كه قابل توجه است.

***

تقابل‌هاي داستان كه عامل حركت است در اين رمان است، تقابل نوجوان/بزرگسال است كه در آن شاهد دو ديدگاه است. تقابل مذكر/مؤنث است كه بخشي از گفتمان كتاب است كه آقاي «شروقي» كافي اشاره كردند.

***

تقابل‌هاي مرگ/زندگي هم در اين رمان قابل توجه هستند. به‌ويژه بن‌مايه‌ي «مرگ»: پدر «بهرام» مي‌ميرد. «مش كاظم» (خادم مسجد) مي‌ميرد. آقاي «وزيري» مي‌ميرد. پدر «بهرام» مي‌ميرد. «مسعود» كشته مي‌شود. اين آخري البته به دفاع از راوي مي‌ميرد كه به شكل خودخواسته است. يعني نوعي شخصيت از اين «مسعود» ساخته شده كه موقعيت‌ش خوشايندِ خودش هم نيست ولي نمي‌تواند از اين موقعيت گريزي داشته باشد. كه در حركت‌ها و تپش‌هاي زندگي، اين حضور زندگي وجود دارد. و جمله‌ي پاياني هم همين است (تا ته رفتن و به دنبال هدف رفتن) همين تقابل را نشان مي‌دهد.

***

همچنين بايد به كشمكش‌هاي رمان هم دقت كنيم؛ بين پدر راوي و دايي راوي، بين راوي و برادرش مسعود، راويِ درس‌نخوان و دوست‌ش سعيدِ خَرخوان. اين كشمكش‌ها هم به حركت داستان و وجه كارناوالي و سرخوشانه‌ي متن (كه آقاي شروقي گفتند) كمك مي‌كند.

***

از نظر شخصيت‌پردازي تقريباً به 34 شخصيت اشاره شده كه كاملاً قابل بحث هستند. البته من نمي‌گويم كه بعضي از اين‌ها شخصيت هستند و تيپ هستند. اين اصطلاح را اصلاً قبول ندارم. چرا؟ چون هر متني (مثل رمان يا فيلم) وابسته به پلات‌ش است. يعني در يك پلات، يك شخصيت بايد 50 صفحه باشد و يكي 2 صفحه. قرار نيست كسي كه 2 صفحه از آن صحبت مي‌شود، بگوييم اين شخصيت نيست و تيپ است! اصلاً اعتقاد دارم هر متنِ خوبي آميزه‌اي از اين دوست. طبيعي هم هست. براي همين من از شخصيت اصلي و شخصيت فرعي استفاده مي‌كنم.

شخصيت‌هاي اصلي اين‌ها هستند:

ناصر، نادر، مادر ناصر، پدر ناصر، اكبر، سعيد، بهرام، سما،‌ مجيد، سونيا (كه 3 تا از آن‌ها مؤنث هستند)

و شخصيت‌هاي فارعي اين‌ها:

خواهر راوي زهرا، آقاي كياني، خانم كياني، آرش، حامد، محمد برادر كوچك راوي، رضا،‌ مهديس، فرشاد، محمود، مسعود، مادر مسعود، خانم براتي، علي، كامران، آقاي وزيري، آقاي نوبخت، خانم نوبخت، پدر مجيد، پدر آرش، آقاي احدي، آقاي شاكري، آقامصطفي، خانم چهرقي و سعيده خانم.

كه از اين‌ها 24 تا فرعي و 10 تا فرعي هستند كه طبيعي‌ست به لحاظ پلات، اينطور باشد. همچنين راوي فعال است با لحني خاص و شخصيتي‌ست كه مي‌تواند در ذهن بماند. ولي مابقي شخصيت‌هاي متني هستند. ببينيد! من اينجا باز از اصطلاحات روايت‌شناسان استفاده مي‌كنند كه مي‌گويند شخصيت‌ها، واژگاني هستند و كاركردِ زبان هستند در يك متن،‌ براي ساخت و انتقال معنا. حالا چون روان‌شناسان و رئاليست‌ها مخالف هستند مي‌گويند شخصيت، گزينش و انعكاسي از شخصيتِ بيرون است. در كنار اين مسئله‌ بايد گفت ديدگاه خودِ من با ديدگاهِ پساروايت‌شناس‌ها نزديك‌تر است كه مي‌گويند شخصيت، آميزه‌اي از اين‌هاست. اما در اين رمان ما هم شخصيت‌هايي از نوعِ اول (يعني انعكاس بيروني دارند) مثل راوي و بعضي شخصيت‌هاي اصلي و هم شخصيت‌هايي داريم كه از آن نوع هستند و كاركردِ متني دارند و پيش‌برنده‌ي كاركردي كه در پلات دارند.

***

مهم‌ترين بخشِ اين رمان اما تكنيك تأخير است. ببينيد! مسئله‌ي تعليق، مسئله‌ي بسيار مهمي‌ست. تعليق، عامل جذابيت رمان و داستان است. يعني ايجادِ كشش. ابزارِ تعليق هم تأخير است. تأخير، تكنيكي‌ست كه به عقب انداختنِ اطلاعاتي كه خواننده نياز دارد و اينكه شما را كنجكاو كند كه بدانيد آن اطلاعات چه چيزي‌ست ولي آن جايي كه فكر مي‌كنيد مي‌دهد، ندهد. خب! ما مي‌گوييم چون اين رمان داستانِ مركزي ندارد تعليق خيلي خاصي نمي‌تواند داشته باشد. ولي استفاده از تأخير، باعث جذابيت شده.

* مثلاً در ص 10، بحث قفل و انباري و كليدي مي‌شود كه راوي به اكبر داده و در ص 162 دقيق مشخص مي‌شود كه ماجرا چه بوده و اكبر چرا اين كار را كرده. يعني 152 صفحه (البته همراه با نشانه‌هاي كم و بيش)، تازه كامل ماجرا مشخص شده. يعني نويسنده 152 ص اين تكنيك را استفاده كرده كه شما با او همراه بشويد. و اين به نظرم براي جذاب كردن، خيلي خوب است.

* يا جستجوي براي «اَرّه‌ي آهن‌بُر»: ص 67 راوي مي‌رود دنبال اَرّه و ص 142 اَرّه را مي‌گيرد. ببينيد چندين صفحه نويسنده توانسته است مخاطب را به همراه خودش بكشد و به تعبيري از تكنيك تأخير استفاده كند.

* ص 328 راوي نذر مي‌كند يك ماهه روزه بگيرد و تازه صفحه‌ي 347 معلوم مي‌شود كه اين بنده‌خدا براي چه مي‌خواهد روزه بگيرد و چه نيتي از اين روزه‌گرفتن دارد.

* ص 112 راوي براي نوشتن نامه‌ي عاشقانه از پدربزرگ‌ش كمك مي‌گيرد و ص 348 دقيق معلوم مي‌شود كه اين شعرها را براي چه مي‌خواسته.

* يا ماجراي اشتباهي برداشتنِ عكسِ سما.

* يا ماجراي محمود و سما كه در آخرهاي بخش معلوم مي‌شود كه سما منتظر محمود است.

* و مي‌رسيم به يكي از مهم‌ترينِ آن‌ها. رمان در ص 7 با ماجراي فالگير شروع مي‌شود و دنباله‌ي آن ص 192 است.

خب اين نشان‌دهنده‌ي اين است كه نويسنده از يك ساختار خاصي (پازل‌وار يا مركزگزيري) استفاده كرده و توانسته اين جذابيت را ايجاد كند كه ما اوائل در برخي از بخش‌ها با يك حالت ابهام قرار بگيريم، ولي وقتي حوصله كنيم و متن را بخوانيم پاسخ ابهامات داده مي‌شود.

***

اسم كتاب اما ص 266 از يك بيت شعر گرفته مي‌شود:

مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز / مدعي آمد و بر سينه‌ي نامحرم زد

اين بين به نظرم توجيهِ فرمي متن است. ولي يك توجيهِ بيناذهني هم دارد كه در بحث پساروايت به آن توجه مي‌شود؛ يعني جايگاه واژه در فرهنگي كه اين متن شكل مي‌گيرد. يعني چه چيزي را به ذهن ما متبادر مي‌كند. اين مبحث،‌ ارزش مطالعات فرهنگي دارد و كاري مي‌كند كه خودِ كلمه مي‌شود «متن». حالا ممكن است خيلي‌ها به اين شعر توجه نكنند چون مستقيم به آن توجه نكرده، اما تمام روابط انگار مدام دارد اشاره مي‌كند به همين. يعني يك سايه‌اي است كه در كل متن (به دليل همان بحث مطالعات فرهنگي) سنگيني مي‌كند.

پايان‌بنديِ رمان هم اگر يكي از محورها و موقعيت‌هاي مهم رمان باشد كه هست، يك نوع پايانِ ناگهاني است. «آيخن باوم» كه ديدگاه ريخت‌شناسي دارد جمله‌اي دارد كه مي‌گويد: «پايان غافل‌گيركننده پديده‌اي نادر در رمان است و اگر رماني اينطور تمام شود بدانيد نويسنده تحت تأثير داستان كوتاه است.» حالا اگر مركزيت را روي ماجراي سونيا و نسبتِ او با داييِ راوي بدانيم، بايد بگويم كه پايان، پاياني ناگهاني‌ست كه من نپسنديدم. البته درست است كه رمان اينجا تمام نمي‌شود و 14 صفحه بايد پايان مي‌يابد اما به نظرم نشانه‌ها بايد زودتر فاش مي‌شدند. اگر هم محوريت را ماجراي فرار سما و فرار او از انبار بدانيم، باز هم به نظرم با نوعي پايان باز مواجه مي‌شويم كه من چندان با آن موافق نبودم. چون محوريت ماجرا را نبايد به دوش مسئله‌اي انداخت و آن را باز گذاشت. البته دقت كنيد در فصل‌هاي قبل‌تر اشاره مي‌شود كه چه بلايي سر سما مي‌آيد و چطور از آن انبار خارج مي‌شود. اما باز هم تأكيد مي‌كنم كه پايان به لحاظ حِسّي بسيار تأثيرگذار بود. و آن شكست را مخاطب كاملاً مي‌تواند حس كند. راوي با واقعيت‌هاي جهان مواجه مي‌شود و آن توهمات و خيال‌بافي‌هاي اوليه همه در برابرش مي‌شكند.

***

ياسر نوروزي: از منتقدان عزيز بسيار سپاسگزارم. در اين مدت (طيِ نُه ماهي كه از انتشار رمان نامحرم مي‌گذرد)، بعضي از دوستان خبرهاي مربوط به كتاب را بازتاب دادند و بعضي‌ها هم مطالبي نوشتند و مصاحبه كردند و نكاتي را ديدند كه صميمانه ممنون‌شان هستم. اما نمي‌توانم از اين نكته بگذرم كه در اين جلسه، به شكل موشكافانه بسياري از جزئي‌نگري‌هاي رمان براي اولين بار ديده شد. من به عنوان نويسنده توقع تعريف و تمجيد نداشتم و ندارم فقط نكته اينجا بود كه من براي نوشتنِ اين رمان تلاش كرده بودم و ظرائفي به خرج داده بودم كه توقع داشتم اين تلاش (در كنار ايرادها و معايب) ديده شود نه اینکه یکی دو نفر بنشینند و جا به جا توهین کنند! در اين جلسه احساس كردم منتقدان از دريچه‌هاي مختلف تلاشِ مرا نقد و بررسي كردند و زحمتي را كه كشيده بودم ديدند و به همين جهت احساس مي‌كنم كه خستگي‌ام در رفته. واقعاً از اين عزيزان و همچنين مخاطباني كه حوصله به خرج دادند و كتاب را خواندند، تشكر مي‌كنم.

***

يوسف عليخاني (ناشر): من واقعا خودم را جزو كساني مي‌دانم كه هميشه از ريزبيني‌ها و جزئي‌نگري‌هاي آقاي گودرزي استفاده كرده‌ام و از اين حيث خودم را مديون ايشان مي‌دانم. واقعاً از ايشان سپاسگزارم كه اينطور دقيق رمان را خواندند و نقد كردند. همينطور از آقاي شروقي هم ممنونم كه به نكات جالبي درباره‌ي رمان اشاره كردند و پاسخِ يك عده را به‌زيبايي دادند. همچنين بايد از آقاي مهدي يزادني خرم هم بابت حرف‌هايي كه راجع به اين رمان و آثار ديگر نشر آموت گفتند تشكر كنم. ايشان از جمله كساني بودند كه به محض انتشار اين رمان (یعنی شش هفت روز بعد از چاپ رمان!) شروع کرد به توهین. و از هيچ تمسخري فروگذار نكرد و همينطور تا مدت‌ها بعد هم به اين كار ادامه داد؛ از مسخره كردنِ اسم رمانِ آقاي نوروزي گرفته تا به سخره گرفتنِ مضمونِ رمان و همينطور توهين‌هاي ادامه‌دار به نشر آموت و آثار نويسندگان ديگرِ اين نشر در مجلات خودش (آسمان و تجربه). از ايشان هم به خاطر نقشي كه در مطرح كردن اين رمان داشتند (هر چند اندك و البته متفاوت!)، سپاسگزارم! 

 

سه‌شنبه، 28/9/91، كتابخانه‌ي علامه‌ جعفري