نوشته های یاسر نوروزی

گفت و گو با عادل فردوسي‌پور به مناسبت چاپ دهم كتاب «هنر شفاف انديشيدن»

حال و هوای کاغذ و سرب

ياسر نوروزي

***

در اين سال‌ها بعضي از سلبريتي‌ها دست به قلم شدند، داستان نوشتند، دل‌نوشته چاپ كردند، مشق‌هاي شاعري‌شان را روي كاغذ ريختند يا سراغ آثار خارجي رفتند و زبان‌داني‌شان را به رخ كشيدند. در اين ميان البته بودند كساني كه در اين عرصه هم خوش درخشيدند اما معدود بودند و عادل فردوسي‌پور يكي از آن‌هاست. او سال 89 سراغ كتابي رفت كه خيلي‌ها گمان كردند فقط درباره‌ي فوتبال است، در حالي كه «فوتبال عليه دشمن» فراتر از اين‌ها بود و در كنار اين فراگيري، درباره فوتبال هم بود. نويسنده، سايمون كوپر، 22 كشور جهان را گشته بود و در روايتي انديشمندانه و در عين حال جذاب و ساده، زمين‌هاي خاكي تاريخ را پابه‌توپ رفته بود. در واقع نويسنده توپ را از مستطيل سبز بيرون آورده بود و به زمين سياست و تاريخ و فرهنگ انداخته بود. رد نگاه مترجم اينجاست كه نمود پيدا مي‌كند؛ جايي كه مي‌فهمي از سر تفنن كتاب دست نگرفته يا براي دست و پا كردن حيثيتي در اين عرصه سراغ ترجمه نرفته. از آن سال به بعد،‌ كتابي ديگر هم با نظارت عادل فردوسي‌پور به چاپ رسيد با عنوان «كتاب جامع فوتبال» كه كار مرد محبوب فوتبال‌مان در آن،‌ كم و بيش فقط نظارت بود. اما عادل امسال به كمك دوستانش (بهزاد توكلي و علي شهروز) كتابي ديگر ترجمه كرد كه بيشتر از كتاب قبلي اقبال داشت. «هنر شفاف انديشيدن» نوشته رولف دوبلي با ترجمه عادل و دوستانش ارديبهشت امسال از سوي نشر چشمه چاپ شد و در عرض مدتي كوتاه (كمتر از ده ماه) به چاپ دهم رسيد. اين كتاب از آن دست آثاري است كه بعد از چند صفحه مطالعه آن را زمين نخواهيد گذاشت؛ پر از مثال‌هاي نغز و خواندني درباره اشتباه‌هاي بشري‌ست؛ 99 خطايي‌ كه من و شما شبانه‌روز در حالا انجام دادن‌شان هستيم و چه بسا ناخواسته چشم بر روي‌شان بسته‌ايم. رولف دوبلي مي‌نويسد: «پاپ از ميكل‌آنژ پرسيد: "راز نبوغت را به من بگو. چگونه مجسمه داوود، شاهكار تمام شاهكارها، را ساختي؟" جواب ميكل‌آنژ اين بود: "ساده است. هر چيزي را كه داوود نبود تراشيدم." بيا صادق باشيم. ما به‌درستي نمي‌دانيم چه چيزي عامل موفقيت ماست. نمي‌توانيم به‌دقت بگوييم چه چيزي خوشحال‌مان مي‌كند. ولي با قاطعيت مي‌توانيم بگوييم چه چيزي موفقيت و شادي‌مان را نابود مي‌كند... شفاف‌انديشي و زيركانه عمل كردن به معناي به‌كارگيري شيوه ميكل‌آنژ است: بر داوود تمركز نكن. به جاي آن، بر هر چيزي كه داوود نيست تمركز كن و آن را بتراش. در مورد ما: تمام خطاها را كنار بزن. در اين صورت شفاف‌انديشي ظاهر مي‌شود.» (ص 314) اين چند خط ساده اما عميق را از كتاب نقل كردم تا بگويم چرا بايد اين كتاب را خواند. دوشنبه‌شب رفتم به جشن امضاي چاپ دهم آن و بين جمعيت زيادي كه براي ديدن مترجم به كتاب‌فروشي چشمه آمده بودند، او را ديدم. گفت‌وگويي كه در ادامه خواهيد خواند، ماحصل قرار من براي مصاحبه با او در اين مراسم بود؛ جشن «هنر شفاف انديشيدن».

***

شما با «فوتبال عليه دشمن» كار ترجمه را شروع كنيد. در اين كتاب، فوتبال حضور داشت اما مناسبات آن با سياست، تاريخ، جامعه و فرهنگ عمومي بيشتر به چشم مي‌آمد و حتا مهم‌تر بود. اما در ترجمه دوم‌تان يعني همين كتاب «هنر شفاف انديشيدن» رفته‌ايد سراغ يك حوزه ديگر كه اصلاً ارتباطي با فوتبال ندارد. با اين مقدمه مي‌خواهم بدانم بنا به چه شيوه‌اي كتابي را براي ترجمه دست مي‌گيرد؟ درباره نحوه انتخاب كتابي كه ترجمه مي‌كنيد بگوييد.

 

درباره كتاب اول (فوتبال عليه دشمن) بگويم كه من مدتي دنبال يك كتاب فوتبالي خوب مي‌گشتم و اين كتاب  را يكي از دوستان به من داد و خواندم و خيلي خوشم آمد و ترجمه‌اش كردم. در اين حد فاصل، يعني از سال 89 به اين سمت، يك كتاب ديگر هم چاپ كردم كه البته كار من در اين كتاب نظارت بر ترجمه بود؛ «كتاب جامع فوتبال». و دنبال كتاب خوب هم در اين مدت بودم. هم خودم جست‌وجو مي‌كردم و هم گفتم برايم بگيرند ولي كتاب فوق‌العاده‌اي كه چشمم را بگيرد نديدم و دستم نرسيد. تا اينكه بهمن‌ پارسال، عموي همان كسي كه «فوتبال عليه دشمن» را برايم آورده بود، كتابي ديگر برايم آورد به نام «هنر شفاف انديشيدن» كه خيلي برايم جذاب بود و واقعا خوشم آمد. چون بهمن‌ماه هم بود و سريع مي‌خواستيم كتاب را به نمايشگاه كتاب برسانيم، سريع با دو تا از دوستان ديگر دست‌به‌كار شديم و ترجمه كرديم. در واقع دليل اصلي همين بود كه گفتم؛ خيلي از اين كتاب خوشم آمد.

 

پس لزوما مطالعه شما منحصر به كتاب‌هايي درباره فوتبال نيست؟

 

نه. كتاب خوبي به دستم برسد مي‌خوانم و اين كتاب هم خيلي مرا جذب خودش كرد و در نتيجه كاملاً ناخواسته رفتم در يك حوزه ديگر ترجمه كردم.

 

فكر مي‌كنم دليل استقبال مردم از «هنر شفاف انديشيدن» فراگيري آن باشد. به هر حال «فوتبال عليه دشمن»، عنواني فوتبالي را با خودش يدك مي‌كشيد. هرچند صرفاً درباره فوتبال نيست و به مباحث تاريخي و سياسي و جامعه‌شناختي حول محور فوتبال مي‌پردازد. اما به هر حال مخاطباني كه از محتواي اين كتاب خبر نداشتند احتمالا حدس مي‌زدند فقط درباره فوتبال است و براي همين هم نسبت به «هنر شفاف انديشيدن» كمتر از آن استقبال كردند. الان «هنر شفاف انديشيدن» به چاپ دهم رسيده؛ آن هم در عرض يك سال. در حالي كه «فوتبال عليه دشمن» در اين چند سال چند بار چاپ شده. در واقع مي‌خواهم بگويم مخاطب «هنر شفاف انديشيدن» خيلي گسترده‌تر از «فوتبال عليه دشمن» است و شايد به همين خاطر هم فروشش بيشتر بوده.

 

بله. ولي من كماكان مي‌گويم «فوتبال عليه دشمن» كتاب بسيار خوبي بود و دلم مي‌خواست اين كتاب هم به اندازه «هنر شفاف انديشيدن» خوانده شود. هرچند چاپ ششم «فوتبال عليه دشمن» هم تمام شده و به چاپ هفتم مي‌رسد.

 

اما خب هفت چاپ در چند سال با ده چاپ در يك سال به هر حال تفاوت دارد.

 

بله خب. «هنر شفاف انديشيدن» هفت هشت ماهه به چاپ دهم رسيد و «فوتبال عليه دشمن» در عرض چهار پنج سال به چاپ هفتم رسيده. البته باز هم مي‌گويم «فوتبال عليه دشمن» كتابي فوتبالي نيست؛ بيشتر كتابي اجتماعي-سياسي است.

 

قبول دارم. كتاب فوق‌العاده‌اي است كه فوتبال در آن بيشتر شبيه نخ تسبيحي است كه مباحث مختلف سياسي و اجتماعي و غيره را به هم متصل مي‌كند. ضمن اينكه شيوه روايي سايمون كوپر در اين كتاب هم انصافاً جذاب و خواندني است. اما خب «هنر شفاف انديشيدن» قطعا مخاطبان بيشتري را پوشش مي‌دهد و شايد بشود آن را در حوزه كتاب‌هاي روان‌شناسي عمومي طبقه‌بندي كرد. براي كساني كه نخوانده‌اند كمي درباره محتواي آن بگوييد.

 

اگر بخواهم خلاصه درباره اين كتاب بگويم بايد اينطور بگويم كه اين كتاب درباره‌ خطاهاي واضحي صحبت مي‌كنم كه همه ما در طول شبانه‌روز در زندگي مرتكب مي‌شويم؛ شايد نسبت به اين انجام بعضي از اين خطاها آگاهي نداشته باشيم، شايد هم داشته باشيم اما باز در حال تكرارش باشيم. در واقع معرفي يك‌سري خطاهايي است كه ما در زندگي مرتكب مي‌شويم و اصلاً اينطور نيست كه بيايد براي جلوگيري از اين خطاها نصيحت كند يا راهكار ارائه بدهد. اصلاً اينطور نيست. از اين 99 خطايي كه در اين كتاب اسم برده فكر مي‌كنم همه ما حداقل سي چهل تاي آن‌ها را در زندگي مرتكب مي‌شويم و درگير آن‌ها هستيم. اين كتاب آمده اين خطاها را معرفي كرده و به نظرم شايد يكي از دلايلي كه عوام و خواص از اين كتاب خوش‌شان آمده و با آن ارتباط برقرار كرده‌اند به خاطر زبان ساده‌اي است كه نويسنده آن را در اين كتاب به كار گرفته و مفاهيم را بيشتر در قالب مثال‌هاي ملموس مطرح كرده. تا جايي كه دكتر شيري و دكتر خانباني، استادان رشته روان‌شناسي دانشگاه شهيد بهشتي، اين كتاب را به عنوان كتاب درسي براي دانشجوهاي‌شان معرفي كرده‌اند. اما در عين حال من فكر مي‌كنم با اينكه يك‌سري از اين كتاب به عنوان يك كتاب آكادميك ياد مي‌كنند ولي طوري نوشته شده كه يك آدم معمولي با تحصيلات معمولي هم به‌راحتي با آن ارتباط برقرار مي‌كند. و شايد يكي از دلايلي كه باعث شده اين كتاب با استقبال مواجه شود – غير از مسائل ديگري كه به فروش آن كمك كرده – همين باشد. يكي ديگر از دلايل استقبال مردم از اين كتاب هم همين نقل قول‌هاي شفاهي و دهان به دهان راجع به اين كتاب است.

 

بله. سنت شفاهي تبليغ كتاب دست‌كم در ايران بيشتر از هر شيوه‌ي ديگري موثر است. اكثر كتاب‌هايي كه به چاپ‌هاي متعدد رسيده‌اند، بواسطه پيشنهاد كتاب‌خوان‌ها و مردم به همديگر، به چاپ‌هاي بالا رسيده‌اند. فقط اين را هم بگوييد كه چرا سه نفره ترجمه كرديد؟

 

اين كتاب را اواخر بهمن‌ پارسال خواندم و مي‌خواستم چاپ آن به نمايشگاه كتاب برسد. وقت خيلي كم بود. در اسفند هم درگير برنامه‌هاي «نود» بودم. از دو تا از دوستان دانشگاه شريف كمك گرفتم كه....

 

بعد آمديد و زبان كتاب را يكسان كرديد...

 

بله. در چاپ اول و دوم يك بار اين كار انجام شد و بعد از نمايشگاه هم براي چاپ چهارم يك بار ديگر براي يك‌دست كردن متن روي آن كار كردم.

 

حرف آخر اينكه مي‌دانستيد كتاب «فوتبال عليه دشمن» به شكل غيرقانوني و در قالب پي. دي. اف. روي اينترنت قابل دانلود است؟

 

راستش چيزهايي شنيده بودم. متأسفانه از اين اتفاقات عجيب و غريب كلا در ايران زياد مي‌افتد.

 

و خب اگر بخواهم سورپرايزتان كنم بايد بگويم كه كتاب جديدتان هم در حال حاضر به شكل غيرقانوني در اينترنت موجود است!

 

به به! (خنده)

 

آقاي فردوسي‌پور، متأسفانه در حال حاضر با معضل دانلود غيرقانوني در انواع محصولات فرهنگي مواجه هستيم. يعني از سينما گرفته تا موسيقي و كتاب. يك مقدار هم كافي‌ست محصول فرهنگي مورد نظر شهرتي پيدا كند تا ميزان دانلود آن چندبرابر شود. مثلا درباره كتاب كافي‌ست به چند چاپ برسد تا به شكل غيرمجاز، بدون در نظر گرفتن حق مؤلف و ناشر، آن را بردارند و پي. دي. اف. كنند و روي فضاي مجازي بگذارند.

 

براي خود من يكي كه ورق زدن كتاب هنوز خيلي لذت‌بخش‌تر است از مطالعه آن پاي كامپيوتر. من خودم اگر قرار باشد كتابي را بخوانم، ترجيح مي‌دهم آن را ورق بزنم و در حال و هواي بوي كاغذ و سرب باشم.

 

البته خيال‌تان راحت كه با اين پيشنهاد باعث نمي‌شويد كتاب‌تان را دانلود نكنند!

 

بله؛ اينكه صد در صد! همين حالا خيلي‌ها ديگر روزنامه نمي‌گيرند و مي‌روند از روي سايت‌ مطالب آن را مي‌خوانند اما من اينطور نيستم. ضمن اينكه بگويم روزنامه‌ شما را هم هر روز مي‌خوانم و اگر قرار باشد يك روزنامه در روز بخوانم، آن روزنامه قطعا «هفت صبح» است.

 

(روزنامه هفت صبح، 94/10/23)

Facebook: yasser noruzi  

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 20:35 | لینک  | 

حاضريد كتاب‌تان را بسوزانيد؟

«پل آستر» مي‌گويد نويسنده، نويسندگي را انتخاب نمي‌كند بلكه اين نويسندگي‌ست كه سراغ نويسنده مي‌آيد. يعني از يك جايي به بعد مي‌فهميد بهترين كاري كه از دست‌تان برمي‌آيد نوشتن است. تعبير و تفسيرهاي بعدي با شما. مي‌توانيد فكر كنيد همايِ سعادت روي دوش‌تان نشسته يا اينكه بختك به جان‌تان افتاده. راه ميانه‌اي هم هست. اينكه بدانيد كارتان هيچ تفاوتي با كفاش و بقال و بزّار و خرّاز ندارد. اين به معناي آن نيست كه كار كوچك يا بزرگي مي‌كنيد بلكه صرفاً به اين معني‌ست كه كار مي‌كنيد. همين. اگر هم ننويسيد مثل قنادي هستيد كه كركره‌ي مغازه را پايين كشيده و رفته است. اينكه چرا «يوسا» مي‌گويد ادبيات كارهاي عجيب و غريب مي‌كند، نمي‌دانم. برنده‌ي نوبل ادبيات 2010، اعتقاد دارد ادبيات جادو مي‌كند. در كتاب «چرا بايد ادبيات بخوانيم؟» مي‌گويد ادبيات فلان و بهمان مي‌كند. بله، قبول دارم كه بعد از نوشتن «اليور توئيست»، حكومت وقت مجبور شد بسياري از زاغه‌هاي اطراف لندن را جمع كند. اما همين حالا روزي 800 ميليون نفر در جهان گرسنه مي‌خوابند. ادبيات براي اين‌ها چه دارد؟ كتاب‌هاي نويسندگان بزرگ چه دارد؟ آن‌ها گرسنه‌اند و «كاغذ» نمي‌تواند پروتئين‌ها و ويتامين‌هاي لازم براي بدن‌شان را فراهم كند! خَيّرين هم با خواندن كتاب‌ به اين نتيجه نرسيده‌اند كه بهتر است به فكر ديگران باشند. هزار و يك علت دست به دست هم داده‌اند كه آن‌ها به اين نتيجه برسند (كه شايد يكي از آن‌ها خواندن كتاب‌هاي نويسندگان بزرگ باشد!) با اين حساب، نويسنده‌ي بزرگي هم اگر باشيد، با يك واسطه در آرامش ديگران نقش داشته‌ايد؛ آن هم واسطه‌اي در ميان هزار و يك واسطه‌ي ديگر. يعني طرف، كتاب شما را خوانده و همراه با هزار و يك علت ديگر، به اين نتيجه رسيده به جاي شرور بودن بهتر است خَيّر باشد. به عكسِ اين مصاديق هم فكر كنيد. گاهي كتاب‌هاي بزرگ، نتيجه‌ي عكس هم داده‌اند. طرف مي‌نشيند، صدها كتاب از نويسندگان بزرگ مي‌خواند تا صرفاً لذت ببرد يا سيگارش را راحت‌تر دود كند. همين! «آيزاك بابل»‌ را مي‌گيرند، به شكنجه‌سراي «ان. كا. و. د.» مي‌برند و او را آنقدر مي‌زنند تا مقر بيايد جاسوس امپرياليسم بوده! همه‌ي اين‌ها هم زماني اتفاق مي‌افتد كه استالين مشغول خواندن يكي از شاهكارهاي بزرگ دنيا، (فرض كنيد) «هملت» است. پس بزرگ‌ترين نويسنده‌ي دنيا هم اگر باشيد، كتاب‌تان به درد خودتان مي‌خورد! يخ‌بندان امسال جان عده‌اي را گرفت؛ در آمريكا و اروپا و آسيا. حاضريد كتاب‌تان را براي گرم كردن آن‌ها بسوزانيد؟ كتاب كه هيچ؛ حاضريد بيرون برويد و آن‌ها را براي يك شب شده، به خانه بياوريد؟ چنين نويسندگاني كم هستند؛ درست مثل آدم‌هاي خوب كه كم هستند. نويسندگاني مثل من در خانه مي‌نشينند، مي‌نويسند و در انديشه‌ي كاري سترگ هستند. همانجا، پايين خانه، يك نفر «دارد مي‌سپارد جان»!

روزنامه‌ي آرمان-7/11/92

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 0:6 | لینک 

گفت و گو با آيدا مرادي آهني درباره‌ي رمان «گلف روي باروت»

نظر اهالي ادبيات درباره‌ي اين رمان:

يوسف انصاري 2

رامبد خانلري 4

سينا دادخواه 3

مجتبي گلستاني 3

مهام مِيقاني 3

***

آيدا مرادي آهني، تهران، 1363

پونز روي دم گربه (داستان كوتاه)، چشمه، 1390

گلف روي باروت (رمان)، نگاه، 1392

***

دو كتاب داري: «پونز روي دم گربه» و «گلف روي باروت». جراحتي آنچناني روي دم حيوان، دردناك است و پي‌آمد ناگواري در پي خواهد داشت؛ گلف روي باروت هم همينطور. اين‌ها كُنش‌هايي هستند كه به واكنشي هراس‌آور و دلهره‌آميز مي‌رسند. در كتاب اولت، بيشتر به دنبال تصوير واكنش‌ها بودي. در آن كتاب بركه‌ي متلاطمي را مي‌ديدم كه نمي‌دانستم چرا به هم ريخته و آشفته است اما آشفتگي‌اش را مي‌ديدم. انسان‌هايي مي‌ديدم با شخصيت‌هايي ازهم‌گسيخته و رفتارهايي نابه‌هنجار. در اين كتاب بيشتر رفته‌اي سراغ كُنش‌ها. داري سنگي را نشانم مي‌دهي كه به سمت آبگير پرتاب شده. ديگر كمتر به تصويرِ تلاطم دريا كار داري. مي‌خواهم بگويم دو تجربه‌ي متفاوت از تو خوانده‌ام. چقدر با اين حرفم موافقي؟

راستش به ذات هم دو تجربه‌ی متفاوت هستند. داستان کوتاه و رمانْ سخت در جایگاه مقایسه قرار می‌گیرند. مگر این‌که از همین منظرِ تو به آن نگاه کنیم. در «پونزروی دم گربه» سعی کرده بودم آن درد، آن کلافه‌گی که شخصیت‌ها تحمل می‌کنند به خواننده هم منتقل شود نه تحمیل. و شاید به همین دلیل و برای این‌که بی‌طرف بایستم اکثراً راوی دوربین را انتخاب کرده‌ بودم. بنابراین کاملاً با نظرت در مورد «پونز روی دم گربه» موافقم. اما به نوعی فکر می‌کنم نویسنده نباید در خودش درجا بزند. این‌که اثری قائم به ذات باشد و جدا از اثر قبلی و اندوخته‌های نویسنده اصلاً موردی نیست که بشود ازش گذشت. عدم تجربه‌ی متفاوت در اثر جدید نه تنها خواننده بلکه به مرور خود نویسنده را سرخورده می‌کند.

وقتي از «كافكا» حرف مي‌زنيم، از تمام «كافكا» حرف مي‌زنيم؛ يعني از آن نويسنده‌ي «مسخ» و «قصر» بگير تا نويسنده‌ي آن داستان‌هاي كوتاه و حتا «كافكا»ي نويسنده‌ي نامه‌ها و دست‌نوشته‌هايش. اين‌ها همه با هم «كافكا»يي مي‌سازند كه در تاريخ ادبيات و انديشه به آن اشاره مي‌كنند. بنابراين جالب اينجاست كه يك اثر، تنها در ذهن مخاطبان عام است كه به شكل قائم به ذات، تحليل مي‌شود يا در ذهن‌شان مي‌ماند. من و شما اتفاقا به خاطر نگاه تخصصي، جهان يك نويسنده بيشتر به چشم‌مان مي‌آيد تا اثر يك نويسنده. اما از اين بحث گذشته، در ادبيات داستاني كمتر كسي هست كه تجربه‌هايي تا اين حد متفاوت داشته باشد. لااقل از آن‌ها كه من مي‌شناسم، شايد «ايتالو كالوينو» فعلا به ذهنم برسد. هر چه فكر مي‌كنم مي‌بينم نويسنده‌هايي كه در هر كتاب، تجربه‌‌ورزي‌هايي تا اين حد متفاوت داشته باشند، خيلي كم‌اند. اجازه بده راحت بگويم: احساس مي‌كنم به اين نتيجه رسيده‌اي كه در «پونز...» اشتباه رفته‌اي و حالا آمده‌اي بگويي داستان‌نويسي يعني اين: يعني «گلف...». البته نه به معناي اينكه بخواهي ادعا كني، به معناي تصحيحِ تفكرِ خودت از داستان‌نويسي.

بگذار اول برگردیم سر همان بحث «جهان نویسنده». منظور من از قائم به ذات بودن یک اثر این نیست که جهان‌بینی مؤلف در هر کار باید کاملاً متفاوت باشد. منظور این است که یک خواننده چه در سطح حرفه‌ای و چه عام مجبور نباشد تا مجموعه‌داستان نویسنده‌ای را نخوانده یا مثلاً فلان داستان او را نفهمیده به سراغ رمان برود. اما در مورد جهان فکری کاملاً واضح است که بینش، معرفت یا آن شناخت که درباره‌اش حرف می‌زنیم در آثار نویسنده به مرور به یک شکل می‌رسد. نوع نوشتن من در «پونز روی دم گربه» با «گلف روی باروت» دو نوع متفاوت است اما به لحاظ جهان‌بینی اتفاقاً فکر می‌کنم جرقه‌های درگیری با قدرت در «پونز روی دم گربه» بود. آن‌جا هم کاراکترها دیدی مبارزه‌طلبانه نسبت به گذشته داشتند. در تمام داستان‌ها توجه‌ام به مرجع قدرت در خانواده بود. در «گلف روی باروت» این کانون قدرت شکل و ابعاد دیگری به خودش گرفت. «پونز روی دم گربه» داستان‌ آدم‌هایی بود در مرز فروپاشی تمرکز روی شخصیت‌ها بود که به منظور ضدیت با قدرت در خانواده دست به نابودی می‌زنند. هنوز هم اگر برگردم داستان‌ها را با همان دید می‌نویسم که خواننده هم حس مرض و جنون را در داستان حس کند. اما در «گلف روی باروت» حادثه‌ها هستند که به شخصیت‌ها فرصت نمایش می‌دهند. پلات و شخصیت‌های «گلف روی باروت» نوع دیگری از نوشتن را می‌طلبید. راستش همین حالا که به فکر کار بعدی هستم دنبال یک تجربه‌ی متفاوت از آن دو هستم و نمی‌دانم چه‌ خواهد شد. فقط می‌توانم اعتراف کنم که جهان رمان فعلاً برایم جذاب‌تر است.

يكي از نقد‌هايي كه به رمانت وارد كردند اين بود كه «راويِ پرگويي داري». البته گاهي هم گفته بودند «چقدر زياد نوشته‌اي». اين دو جمله با هم متفاوت هستند. چرا؟ چون اگر شخصيت داستان پرگو باشد، نويسنده بايد او را زياده‌گو روايت كند. من با اين حرف موافقم. اما مي‌خواهم از تو بپرسم محدوده‌ي اين زياده‌گويي كجاست؟ نويسنده كجا بايد شخصيت زياده‌گوي خودش را مهار كند؟ كجا بايد حشو و زوائد جملات او را بگيرد؟ آيا بايد دستش را باز بگذارد براي زياده‌گويي؟ اگر باز بگذارد، انسجام رمان ممكن است از بين برود و هر خرده‌روايتي اجازه‌ي حضور پيدا كند. اگر هم باز نگذارد، چطور بايد پرگويي راويِ خودش را نشان بدهد. درباره‌ي اين مسئله چقدر فكر كردي؟ با آن نقدي كه بعضي‌ها به رمانت وارد كردند چقدر موافقي؟

 

مسلماً راوی پرگو با راوی حساس متفاوت است. راوی به تناسب حساسیت به مکان و زمان روایت می‌کند. و این تناسب مثل یک حدّ ریاضی حتماً به ویژگی و کارکتر او میل می‌کند. باور کنید خیلی راحت‌تر است که خانم سام برود توی لابیرنت (ماز) یا عمارت اقدسیه و فقط اصل حادثه را روایت کند. کدام نویسنده است که دوست نداشته باشد صحنه‌ای را هرچه سریع‌تر به سرانجام برساند؟ اما در آن صورت خانم سام دیگر خانم سام نیست. مارلو است. اسپید است.

 

مقصود من اين است ممكن است با اين شيوه‌ي روايت تو به شخصيت دلخواهت رسيده باشي، اما مخاطب تا چند صفحه‌ي رمان تو پيش خواهد رفت؟ به نظرم اگر خواننده حس كند راوي در حال پرگويي‌ست، آن را رها مي‌كند. اين تنها درباره‌ي رمان تو صادق نيست. درباره‌ي هر رماني مصداق پيدا مي‌كند. گرچه دوست دارم اين جمله را اضافه كنم كه بي‌تعارف انتشار چنين رماني شهامت زيادي مي‌طلبد. چراكه نويسنده احتمالا از بدو امر مي‌داند، به خاطر حجم صفحات (و قيمت كاغذ و مسائل نشر...)، رمانش در چاپ اول خواهد ماند....

 باز دوباره تأکید می‌کنم که من حساسیت را با پرگویی یکی نمی‌دانم. خواننده‌ی رمان‌های دهه‌ی نود باید از آن تنبلی که داستان‌های بلندِ دهه‌ی هشتاد او را عادت داده بودند بگذرد. اگر قرار است رمانی به‌خاطر حساسیت در روایت یا توصیف خوانده نشود هنوز فرهنگ رمان‌خوانی ما دچار ایراد است. در مورد احتمالاتی که مطرح کردید می‌توانم بگویم خوشبختانه ناشر تا این مرحله از فروش کتاب در چاپ اول رضایت دارد.

هفت صبح – 25/10/92

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 1:3 | لینک