نوشته های یاسر نوروزی

شور نكن!

 

آقا اين كتاب «فرهنگ پارسي»، استرسي به من داده در حد شركت در آزمون دكتري. در آن نوشته به جاي «مایو» بگوییم «آبجامه» و به جای آکواریوم «آبخانه». يعني از واژگان غيرفارسي استفاده نكنيم و كلمات انگيس‌ها و عرب‌ها را يك‌دفعه از زبان‌مان بريزيم دور. خب فرض كنيم اين حرف متين، اما من بروم آبجامه (مايو) تن كنم، بپرم توي آب‌لانه (استخر)؟! مؤلفان محترم؛ خانم سيمين جلالي و آقاي هوتن اشتري و از همه مهم‌تر استاد كزازي! شما زحمت كشيده‌ايد و اين كتاب را چاپيده‌ايد اما آيا ما واقعاً اينطوري حرف بزنيم و مثل بچه‌ي آدم حرف نزنيم؟ مثلا اگر كامپيوترم ويروس گرفت و زنگ زدم يك شركتي بيايد درست كند چه بگويم؟ - «درود! رايانه‌ام را ويران كرده‌اند لشكرِ ديو و دَد»؟! - «ابليس‌هاي شوم رايانه‌اي بر مرزهاي رايانه‌اي‌ام تاختند»؟! - «هان اي مردِ سخت‌افزاري! پناهم دِه از بدخواهيِ اين دشمنِ نرم‌افزاري»؟! اصلا الان دم‌دماي تابستان است آقاي كزازي. كولرساز اگر بيايد براي سرويس كولر چه‌ بگويم؟ - «خنك‌سازِ مرا بساز درست‌ساز»؟! - «اين تو و اين سرمابخشِ خانه‌ي من! سامان‌سازي‌اش كن»؟! آقا اصلا فرض كن طرف فهميد من چه گفتم و آمد درستش كرد. بعد فرض كن فرداي آن روز سرما خوردم، زكامِ شديد شدم جلوي كولر. بعد دكتر آمپول نوشت برايم. وقتي رفتم تزريقاتي بگويم چه؟ - «يك فروند سوزنِ ‌فرو رَوَنده بزن آنجايم»؟! «بزن اندرونم»؟! «پشتِ رونَم»؟! «اونم»؟! عيب نيست؟ اين الان يعني نجات دادن زبان فارسي از شرِّ لغات بيگانه و عربي؟! اگر پيشنهاد شما را گوش كنم و به يك مهندس بگويم «اُهتوخُشی»، فكر مي‌كند ناسزاي بدي داده‌ام به او. مي‌دانم شما صلاح زبان فارسي را مي‌خواهيد اما باور كنيد من و آن مهندس سر همين «اُهتوخُشي» يقه به يقه بشويم احتمالاً. ببخشيد كه ياد اين ماجرا افتادم اما كاري‌ش نمي‌شود كرد: يك بار مربي به اكبر گفت: «اكبري! بازي كه شروع شد تو فقط مارادونا رو بگير!» اكبر گفت: «رو تخم چشمم مربي» بعد كه بازي شروع شد، اكبر را جَو گرفت و گُلي روانه دروازه‌ي خودي كرد. وسط نيمه، مربي كل بچه‌ها را كشيد كنار گفت: «مارادونا رو بي‌خيال! يكي اكبر رو بگيره!» حالا شده قضيه‌ي شما آقاي كزازي. الان يكي بايد بيايد زبان فارسي را از دست شما نجات دهد. با اين روشي كه شما پيش گرفتيد، هيچ بعيد نيست فردا اسم خودتان را هم عوض كنيد: ميرجلال‌الدين = دلاورهژبرِ شكوه‌آيين! آقا نكن! استاد نكن! به جان شما شيرين است اين زبان مادري. تو شور نكن!

(ستون هفتگي من در روزنامه هفت صبح. ممنون از فهيمه خضر حيدري بابت معرفي اين كتاب)

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 6:26 | لینک 

گفت و گو با شرمين نادري درباره‌ي رمان «ماه‌گرفته‌ها»

 ***

نظر اهالي ادبيات راجع به اين رمان (1 تا 5)

محسن آزرم: 3.5

نازنين جودت: 4

رامبد خانلري: 4.5

نيلوفر لاري‌پور: 4

هفت صبح: 3.5

***

چند سال است كه در مطبوعات و براي رسانه‌هاي مختلف مي‌نويسيد. كتاب‌هاي متعددي هم چاپ كرده‌ايد. چطور بعد از اين‌همه كار، تازه به فكر چاپ رمان افتاديد؟

 

نوشتن رمان به نظر من مثل ساختن یک دنیاست با زمان و مکان مختص به خودش، با آدم‌ها، قصه‌ها، شرایط آب و هوایی و تاریخی که نویسنده می‌سازد و دوست دارد. نوشتن برای مطبوعات، یا نوشتن برای برنامه‌های تلویزیونی و رادیو هیچ‌کدام این مشخصه بزرگ و مبهوت‌کننده را ندارند. شاید باید بگویم تمام آن سال‌ها داشتم این دنیا را خلق می‌کردم.

 

«ماه‌گرفته‌ها» رمان اول شماست. انصافا هم رمان قابل تأملي است. اما تعجبم اين است كه چرا ديده نشده. در واقع سوال من دقيقا اين است كه چرا بايد بيشتر از 10 كتاب چاپ كنيد و تازه احساس كنيد به نوشتن رمان علاقه داريد؟

 

ممنونم و اینکه چرا دیده نشده را می‌گذارم به حساب شانس یا چه می‌دانم، همان نحسی و سعدی که بازی قصه من است در «ماه‌گرفته‌ها». اما این احساس از روز اول با من بوده که باید بتوانم روزی شهری برای خودم خلق کنم و گمانم بشود گفت همه آن پس‌لرزه‌ها، باعث و بانی نوشتن «ماه‌گرفته‌ها» شده. یعنی من روز اول حق نداشتم و نمی‌توانستم بنشینم و رمان بنویسم. آن احساسی که شما صحبتش را می‌کنید، کم کم آمد و ماند البته.

 

و البته سراغ موضوع دشواري هم رفتيد. در اين رمان (اگر اشتباه نكنم) زندگي چهار يا پنج نسل از خانواده قجري كه اصالتاً افشار هستند روايت مي‌شود. ساختن چنين فضايي براي رمان اول، ريسك بالايي بوده. هم زبان بايد متناسب با موضوع باشد، هم اينكه تا حدي به تاريخ آن دوره آشنايي داشته باشيد و مهم‌تر اينكه بتوانيد فضاي مربوطه را بازتاب دهيد. درست است كه رمان در بستر تخيل شكل مي‌گيرد اما محمل تاريخي شما چنين مسائلي را كه گفتم ايجاب مي‌كند. كار دشواري را انتخاب كرديد.

 

می شود گفت ساختار این داستان یا همان پی و رگ و ریشه‌اش در خاک همه کارهایی که قبلا چاپ و منتشر کرده‌ام، جوانه زده و شکل گرفته. شما از تاریخ مثال زدید. بخش تاریخی «ماه‌گرفته‌ها» و دست یافتن به آن جزئیات، حاصل چند سال خواندن بی‌وقفه است برای نوشتن کتاب «قمر در عقرب» که چند سال پیش با نشر حرفه‌هنرمند کار کردم و مجموعه‌ای بود از قصه‌های تاریخی. چهار سال هم ستونی به اسم نوستالژی درباره تاریخ شفاهی در چلچراغ داشتم و البته دو سال سابقه قصه‌گویی برای بچه‌ها در کاخ گلستان که البته برای نوشتن رمان تاریخی تجربه چندانی محسوب نمی‌شود اما برای شیفتگی من به تاریخ کافی بود. راستش اگر به خودم باشد «ماه‌گرفته‌ها» را رمان محسوب نمی‌کنم. این کتاب یک جمع‌آوری قصه‌گونه از خرافات و قصه‌های عامه است و همان جزئیات قشنگ و ریزی که در تاریخ دوست دارم. بیشترین سهم من هم گردآوری و تدوین است تا خلق.

 

اما به نظرم اين كتاب، رمان است. حالا اگر شما اصرار داريد اسم ديگري روي آن بگذاريد نظر شماست. در هر حال رمان محصول دستكاري نويسنده در خوانده‌ها و شنيده‌ها و در كل واقعيت است. درست است كه ما از اين موضوع به عنوان عناصر رمان ياد نمي‌كنيم اما اين جزو يكي از مراحل شكل‌گيري رمان است. من مطمئنم كه شما عين به عين قصه‌ها را نقل نكرده‌ايد و در آن‌ها دست برده‌ايد. همينطور زبان اين رمان. زبان اين رمان زباني هست مختص به خود اين رمان كه براي رسيدن به آن هم كار كرده‌ايد. ممكن است با برخي موارد رمان‌تان مخالفت داشته باشم اما در مجموع تمام نكات مثبتي كه گفتم حاصل تلاش شما براي خلق يك رمان بوده.

 

دقیقا آرزوی من خلق یک رمان بوده؛ دست بردن در تاریخ و بازی با زنگوله‌های رنگی‌رنگی روزهای دور؛ خلق روزگاری که حتی به گمانم وجود خارجی نداشته و فقط در ذهن من جان دارد. نظر شما هم کاملا صائب است. این کتاب رمان هم هست، اما من مثل هر پژوهشگری خودم را مدیون منابعم می‌دانم. مثلا همین زبانی که شما درباره‌اش می‌گویید، چیزی نیست که من مخترعش باشم. موسیقی قشنگی است که در قصه‌های دوره قاجاری مثل نوش‌آفرین گوهر تاج یا امیرارسلان جاری است. البته به سبک و سیاق قصه‌نویسی همان روزها و اینجا فقط به دنیای من آمده و سازش عوض شده. راستش من با زبانی که توی کتابم هست متولد شدم. این یک راز است گمانم؛ راز خانوادگی. پدربزرگم عادت داشت برای بچه چهارساله‌ای که من بودم از روی کتاب‌های خطی قصه بخواند. حاتم طایی و امیر ارسلان را گمانم هزار بار خوانده‌ام. و نوش‌آفرین گوهر تاج را بعد از مرگش، سال‌ها بعد توی کتابخانه‌اش کشف کردم. تأثیر این زبان و آن نوشتار و نقاشی روی من به قدری بود که تا مدت‌ها به شکل دیگری نمی‌توانستم بنویسم.

 

در ضمن فقط از هم تاريخ متأثر نيستيد. به نظرم از بخشي از ادبيات ايران هم متأثر هستيد. مثلا رد پاي رمان‌هايي مثل «سمفوني مردگانِ» معروفي در آن ديده مي‌شود. به‌خصوص بعضي از فضاها كاملاً نزديك مي‌شود به «رازهاي سرزمين منِ» براهني. در عين حال كه رئاليسم جادوي شما هم باز متأثر از ادبيات داستاني است.

 

گمانم هر نویسنده‌ای از هر کتابی که می‌خواند متأثر است. این کتاب‌هایی که اسم می‌برید  برای من مثل لالایی شبانه‌اند که سال‌ها در گوش کودکی بخوانند و بعد یک روز کودک بزرگ شود و شروع کند لالایی جدیدی نوشتن. قصه به همین سادگی است. من یکی خودم را متأثر از همه دنیاهای قشنگی می‌دانم که قبلا ساخته شده و چه بهتر که مخاطبم هم این را بداند و دوست داشته باشد. البته بايد اين را اضافه كنم كه تاریخ توی کتاب، تاریخی است تحریف‌شده؛ دنیا و زمانی است که نمی‌تواند حقیقت داشته باشد چون با رویاها و آرزوهای نویسنده آمیخته شده. اشاره‌های گاه به گاه من به اتفاقات تاریخی را بگذارید به حساب تصور من از فضا، لباس پوشیدن‌ها و حرف زدن‌های مردم قصه‌ام که دلم می‌خواست عینا توی ذهن مخاطبم شکل بگیرد.

 

چرا «ماه‌گرفته‌ها» را با ناشرهايي كه منحصراً آثار داستاني منتشر مي‌كنند، چاپ نكرديد؟ اين كتابي كه حالا چاپ شده به لحاظ صفحه‌بندي و طرح جلد كار شكيلي شده اما فكر مي‌كنم بخشي از ناديده گرفتن كتاب در جمع‌هاي ادبي يا جوايز به خاطر اين بود كه به ناشر حرفه‌اي ادبيات داستاني رجوع نكرديد.

 

ناشر این کتاب یک دوست خوب بود و یک ناشر شناس در زمینه کتاب‌های تاریخی که طبعا از علاقمندی‌های من است. یک روز در کتابفروشی آمه، قصه کتابم را برایشان تعریف کردم و  راهنمایی خواستم برای چاپ این کتاب که می‌ترسیدم با این فضای و ادبیاتی که شما هم اشاره کردید، پسند هر ناشری نباشد که ایشان گفتند دل‌شان می‌خواهد خودشان کتاب را چاپ کنند و زحماتی که برای چاپ این کتاب، بدون کوچک‌ترین تغییری کشیدند برای منی که حتی باور نمی‌کردم رؤیاهام کتاب بشود خیلی باارزش بود. باقی ماجراها هم مثل دیده شدن و دیده نشدن بگذارید به حساب بخت و اقبال. اگر به عقل من شک نمی‌کنید!

 

البته يك بخش ماجرا هم برمي‌گردد به فضاي رمان شما. در حال حاضر چيزي كه بيشتر ناشرها مي‌پسندند داستاني است كه در فضاي شهري بگردد و تاريخ وقوع آن همين يكي دو دهه‌ي اخير باشد. ولي به نظرم قصه‌گويي شما در اين كار باعث مي‌شود هر مخاطبي بتواند با رمان‌تان ارتباط برقرار كند. غير از اشعاري كه اول هر فصل گذاشتيد، مابقي كتاب براي هر مخاطب از هر سنخي قابل خواندن است و جذابيت دارد.

 

ممنونم. امیدوارم این‌طور باشد و طیف رمان‌خوانی که فقط عادت به فضاهای پر از دود سیگار و ماشین و شهر دارد هم بتواند چند روزی دل بدهد به قصه من. ولی راستش فکر نمی‌کردم شعرهای قشنگ قدیمی این‌قدر سخت و ناخوانا باشند. شما این شعرها را مثل قفل زنگ‌زده و بامزه‌ای تصور کنید که هنوز هم خیلی منسجم‌تر از حکایت‌های امروزی‌اند و در صندوقچه اسرار خیال من را خوب بسته نگه می‌دارند.

 

هفت صبح (93/10/17)

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 3:34 | لینک