X
تبلیغات
طوبا
نوشته های یاسر نوروزی

گفت و گو با بهاره رهنما

درباره‌ي كتاب «ماليخولياي محبوب من» كه بعد از 4 ماه از انتشار آن، در آستانه‌ي چاپ پنجم است

***

تأليف‌ها:

چهار چهارشنبه و يك كلاه‌گيس (داستان كوتاه) / 1388 / چشمه

ماليخولياي محبوب من (داستان كوتاه) / 1392 / نگاه

***

قبل از اينكه به داستان‌ها بپردازيم، در مورد روند انتشار كتاب‌تان بگوييد. چون قرار بود «چشمه» آن را منتشر كند.

بله. اول داده بودم «چشمه». دوست دارم با «چشمه» كار كنم و قرار هم بود كه همين نشر، كتاب را چاپ كند اما گذشته از مسائلي كه براي «چشمه» پيش آمد، خود فرايند تحويل كتاب و ارسال آن به ارشاد، زمان زيادي برد. مهدي يزداني خرم ويراستاري خيلي خوبي روي اين كتاب انجام داد كه به نظر من نثر آن واقعا بهتر شد. كار قبلي مرا هم مهدي ويراستاري كرده بود. خودم هم اصرار داشتم اين كتاب را هم خودش ويراستاري كند، چون به فضاي كارم آشنا بود. اين ويراستاري طبيعتا زمان مي‌خواست و تا «چشمه» كتاب را به ارشاد بفرستد، چند ماه طول كشيد. اداره‌ي كتاب هم كه آن زمان كلا كارهاي «چشمه» را عقب مي‌انداخت. مخصوصاً وقتي مي‌ديدند كاري از يك بازيگر معروف رسيده، بدتر لج مي‌كردند. لابد با خودشان مي‌گفتند ما فكر مي‌كنيم كه همه بايد كارمان را  چون بازيگر هستيم جلو بيندازند. لابد با خودشان مي‌گفتند اينجا اداره‌ي كتاب است و از اين خبرها نيست! به هر حال، كتاب در ارشاد ماند و كل جريان، به يك سال رسيد. اصلا هم نگفتند كه كتاب مشكل دارد يا نه. بعد هم كه «چشمه» تعليق شد. وقتي اين اتفاق افتاد، خيلي از بچه‌ها صبر كردند ببينند چه اتفاقي مي‌افتد. حتا بعضي‌ها حاضر بودند كتاب‌شان تا بازگشت دوباره‌ي «چشمه»، منتشر نشود. ولي من با آقاي كيائيان تماس گرفتم و گفتم اگر اجازه بدهيد من ناشرم را عوض كنم، چون به دلايلي دوست دارم هرچه‌زودتر بازخورد كتاب را ببينم. يكي از اين دلايل اين بود كه كتاب به دخترم، پريا، تقديم شده بود و يك كتاب عاشقانه بود و اگر تأخير در چاپ آن بيشتر مي‌شد، ديگر از اهميت مي‌افتاد. از طرفي، من يك گروه تأتري دارم كه متمركز شده بوديم روي كارهاي تك‌نفره. يعني بر اساس سياستي كه در گروه‌مان تعريف كرده بوديم، قرار بود كارهاي پرتابل و تك‌نفره اجرا كنيم. و حتا كارهايي كه بشود آن را در يك مهماني اجرا كرد. در همين راستا، چون خيلي وسواس دارم كه شخصيت‌هاي مرد در آثارم، منفي نباشد، دو تا نمايشنامه‌نويس مرد آورديم. در همين كتاب هم اگر دقت كنيد، مردهايي كه زن‌هاي داستان را رها كرده‌اند، پست نيستند و در واقع، ماجراها درباره‌ي روابطي است كه صرفاً تمام شده‌اند و محوريت داستان، زني است كه از اين مسئله آسيب ديده و ديگر نمي‌تواند به زندگي برگردد. در هر حال دو نمايشنامه‌نويس مرد آمدند و با همديگر نشستيم و داستان‌ها را تبديل به نمايشنامه كرديم كه هر دو، اولين كارگرداني‌هاي تأتر من بودند. بعد از آن، من يك نمايشنامه‌ي ديگر از روي اين داستان‌ها نوشتم: «چشم‌هايي كه مال توست». و از «نسيم ادبي» كه يكي از بچه‌هاي گروه‌مان است و خودش بازيگر و كارگردان باسابقه‌اي هست، خواهش كردم كه كارگرداني و دراماتولوژي و بازيگرداني را به عهده بگيرد. بعد آقاي نرگس‌نژاد آمد و آن كار را ديد و پسنديد و گفت من بر اساس همين داستان، مي‌خواهم يك كار دونفره بنويسم كه در نهايت تبديل شد به كاري كه با پژمان جمشيدي ديديد. كاري كه من نوشتم، يك نگاه تك‌نفره و واقع‌گرايانه‌تر داشت و كار آقاي نرگس‌نژاد، فضايي سورئال و ذهني‌تر.

در هر حال كتاب را به انتشارات نگاه داديد و الان 4 ماه از چاپ آن مي‌گذرد و در آستانه‌ي چاپ پنجم است. سوال من اين است چرا؟ چرا استقبال از اين كتاب زياد بوده؟ به هر حال بازيگرهايي مثل شما بوده‌اند كه كتاب چاپ كرده‌اند، ولي به چاپ دوم هم نرسيده.

ببينيد. من سر كتاب اولم دچار اين شك بودم. فكر مي‌كردم مخاطب كتاب برايش عجيب است كه من داستان نوشته‌ام. چون مخاطب كتاب، با مخاطب من (به عنوان بازيگر) تفاوت دارد. من در سينما بازيگر تجاري به حساب مي‌آيم و فقط در فضاي تأتري هست كه كارهاي ديگري ارائه مي‌دهم. مخاطب تأتر هم كه خيلي كم است. بنابراين اكثر مخاطب‌هاي من، جزو طبقه‌ي عامه‌ي مردم هستند و واقعيت اين است كه كتاب‌خوان نيستند. پس من اين اتهام را وارد نمي‌دانم كه به خاطر بازيگر بودنم، آمده‌اند و كتاب را خريده‌اند. كساني كه كتاب مرا مي‌خرند و مي‌خوانند، جزو طبقه‌ي متوسط هستند. ضمنا توجه داشته باشيد كه اين كتاب دوم من است. ممكن بود درباره‌ي كتاب اول شور و شوقي وجود داشته باشد و مثلا مخاطبان با خودشان گفته باشند كه برويم و بخوانيم و ببنيم بهاره رهنما چطور نوشته، اما حالا بعد از سه چهار سال، ديگر اين مسئله هم منتفي شده. در كنار اين قضيه، من در مطبوعات و مجلات هميشه نوشته‌ام و اختصاصاً 5 سال است در روزنامه‌ي شرق مي‌نويسم. مي‌خواهم بگويم نوشتنِ من، ديگر اتفاقي نيست كه خواننده‌هاي مرا به تعجب وادارد. ببينيد. آقاي ابوالفضل جليلي راجع به كتابم حرفي زد كه شايد جواب سوال شما باشد. گفت خيلي جالب است كه آدم‌ها ديگر از عشق نمي‌نويسند! آقاي شهسواري هم كه از داستان‌نويس‌هاي باسابقه است، گفت اكثرا فكر مي‌كنند از عشق گفتن يا از عشق نوشتن، از مُد افتاده! انگار ديگر زشت است كه آدم حرف عاشقانه بزند! براي همين شايد علت توجه مردم به اين كتاب، همين بوده. شايد انتخاب سوژه هوشمندانه بوده؛ هرچند غيرارادي.

در وجه اول با نظر دوستان موافقم. يكي از مضامين كتاب شما «عشق» است و اغلب ماجراها درباره‌ي مردي است كه گذاشته و رفته و زن را رها كرده. در واقع اينطور به نظر مي‌رسد كه بحران زنِ داستان‌هاي شما، فقدان حضور معشوق است. اما سوال من اينجاست، فرض كنيم معشوق برگردد. فرض كنيد داستان را ادامه مي‌داديد و معشوق برمي‌گشت. آيا بحران اين زن‌ها حل مي‌شد؟ آيا ديگر مشكلي نداشتند؟

خب زن‌هاي اين كتاب بيمار هستند؛ زن‌هايي معتاد به رابطه‌ي عاطفي. دوست بسيار خوبي دارم كه روان‌پزشك است و در اين كتاب هم با نام دكتر رضا حضور دارد. ايشان در اين سال‌ها درباره‌ي موارد  مختلفي با من صحبت كرده‌اند كه شبيه زن‌هاي اين كتاب است. اين زن‌ها در واقع ميل به حرمان دارند. يعني حتا اگر به قول شما، معشوق برگردد هم، بحران‌شان حل نمي‌شود. فقط زن آخر داستان است كه به نوعي رهايي مي‌رسد.

پس موافق‌ايد كه اگر معشوق برگردد، باز هم زنِ داستان‌هاي شما از بحران خارج نخواهد شد. با اين تفسير، به اين نتيجه مي‌رسيم داستان‌هاي شما درباره‌ي «عشق» نيست، بلكه درباره‌ي «آرامش» است. و بحران زن‌هاي شما «فقدان معشوق» نيست، بلكه «فقدان آرامش» است. چرا؟ چرا آرامش ندارند؟

واقعا سوال خوبي است. من خودم بالنسبه زن موفقي هستم و تنها مسئله‌اي كه در اين سال‌ها آزارم داده اضافه‌وزنم است. واقعا در اين باره دچار چالش ذهني شده‌ام. چون آدم بااراده و بابرنامه و منظمي هستم و در اين سال‌ها تقريباً به خيلي چيزهايي كه خواسته‌ام، رسيده‌ام. اما نتوانستم از پس اين موضوع بربيايم. البته چون آدم اهل چالشي هستم در برنامه‌ي امسالم اين موضوع را لحاظ كرده‌ام. مي‌خواستم اين را بگويم كه ممكن است آدم در زمينه‌هايي موفق باشد، اما به هر حال هميشه در زندگي، هر طور هم كه خوب پيش بروي، انگار بايد جايي تناقضي وجود داشته باشد. اين مسئله‌ي «آرامش» كه تو از آن حرف مي‌زني، مسئله مهمي‌ است و من «چرا»يي مشخصي براي آن ندارم. غير از اينكه بگويم شايد جنس زن به دليل آن فوران احساسي كه خداوند در وجودش گذاشته و آن ذات سودايي‌اي كه در آفرينشش لحاظ داشته، شايد اصلاً با آرامش عجين نباشد. اصلا به نظرم زن در لحظه‌اي كه مادر مي‌شود، آرامش از او گرفته مي‌شود. شايد بد نباشد بگويم كه شخصيت‌هاي مجموعه‌داستان بعدي من، همه مادر هستند؛ مادرهايي كه گرفتار آشفتگي موضوع مادر شدن هستند. يك جاي كتاب هم اگر خاطرت باشد از قول ابن سينا مي‌گويم كه «عشق، ماليخولياي عارض بر روح» است. در مجموعه‌ي بعدي من هم اين عشق، به شكل ديگري نمود پيدا مي‌كند؛ در شكل مادر. در مجموع به نظر من شايد اصلا آرامش براي زن ساخته نشده و براي همين هم هست كه به آن نمي‌رسد.

در هر حال هر داستان يا رمان، حاصل گفت و گوي ذهني نويسنده با خودش است. اينجا هم شاهد گفت و گوي بهاره رهنما با خودش هستيم؛ گفت و گويي درباره‌ي «فقدان  آرامش» كه در داستان‌هاي‌تان به شكل «مرد» متجلي شده. اما همانطور كه گفتم اين ظاهر ماجراست. زن‌هاي داستان‌تان به دنبال «مرد» يا «معشوق» نيستند. آن‌ها دنبال «آرامش»اند. كتاب شما هم همين را مي‌گويد. چون همانطور كه گفتم، اگر حتا عشق‌هاي اين زن‌ها به نتيجه برسد، باز هم اتفاقي نمي‌افتد و بحران همچنان سر جاي خود خواهد ماند. مسئله‌ي بعدي اين است كه اين زن‌ها ديگر تسليم شده‌اند. فقط دقت داشته باشيد بحث من، بحث كيفي نيست. يعني نه اعتراض مي‌تواند باعث بالا رفتن كيفيت ادبي يك اثر شود، نه تسليم. مقصودم صرفاً توصيف جهان داستاني شماست. زن كتاب قبلي شما معترض بود. اعتراض داشت و اين اعتراض را در قالب يك رفتار هنجارشكنانه نشان مي‌داد؛ مثل «خيانت». اما اينجا ديگر اعتراضي در كار نيست. زن، تسليم شده است.

شايد نتيجه‌ي گذر زمان باشد. آن كتاب مال 20 تا 30 سالگي بود. اين كتاب متعلق به دهه‌ي سوم زندگي من است. و كتابي كه حالا دارم مي‌نويسم، نتيجه‌ي 40 سالگي من. نمي‌دانم بعد از تسليم، آدم به چه مرحله‌اي مي‌رسد؟ ولي پيشنهاد من به جاي واژه‌ي «تسليم»، «پذيرش» است. بهتر است بگوييم «پذيرش».

قبول دارم. زن‌هاي اين داستان‌ها به اين نتيجه رسيده‌اند كه زندگي همين است؛ گاهي غم و گاهي شادي و گاهي شور و گاهي.... آن‌ها پذيرفته‌اند زندگي همين است كه هست.

شخصيتي هست در يكي از نمايشنامه‌هاي نيل سايمن (يكي از اپيزودهاي «هتل پلازا»ست) كه من خيلي دوستش دارم. هميشه مي‌گويم اميدوارم در ده سال آينده بتوانم آن را بازي كنم، چون سن اين شخصيت، از سن من بيشتر است. اين زن، زني‌ست كه 24 سال از ازدواجش گذشته و اضافه‌وزن دارد ولي زيبا و موفق است. زندگي‌اش ظاهرا بد نيست، زن شاد و شوخي‌ست و شوهرش را دوست دارد. حالا شوهرش را آورده در اتاقي كه 24 سال پيش در آن ماه عسل‌شان را گذرانده‌اند. شوهر، پركار است و با مشغله‌هايي كه دارد، يادش نمي‌آيد كه اين اتاق، اتاق ماه عسل‌شان است و اين زن مي‌خواهد به هر ترتيبي شده، شب را شاد برگزار كند. در خلال اين شب، ما مي‌فهميم كه شوهر به او خيانت كرده و با منشي‌اش رابطه دارد و پسرش از دانشگاه اخراج شده و دخترش سمت هرزگي رفته. اين زن در واقع تمام اين مسائل را مي‌داند اما پذيرفته و نسبت به تمام اين‌ها بي‌خيال است. نمايشنامه به‌شدت نمايشنامه‌اي كميك است و در عين حال به‌شدت غم‌انگيز. از اواسط‌ نمايشنامه احساس مي‌كنيد كه اين زن تسليم شده؛ تسليمِ اضافه‌وزن‌ش، خيانت شوهرش، وضعيت فرزندانش و در كل تسليمِ زندگي. اما اين زن به نظر من و به نظر خيلي از نمايشنامه‌نويسان، زني بسيار قدرتمند است. او خودش را به جريان زندگي سپرده و شرايط زندگي را پذيرفته. نمايش فوق‌العاده‌ي‌ست. البته زن‌هاي داستان من اينطور نيستند ولي مي‌خواستم بگويم اين همان حالت پذيرشي است كه صحبتش را كرديم.

در پايان مي‌خواهم اين را هم بگويم كه با چينش داستان‌هاي‌تان موافق نيستم. در يك مجموعه‌داستان، داستان اول خيلي مهم است. داستاني كه اسم مجموعه‌داستان مي‌شود هم، اهميت زيادي دارد. داستان اول شما بيشتر شبيه حكايت است. شخصيت‌هاي اين داستان محو هستند، پيشنه‌ي ذهني و زيستي‌شان چندان مشخص نيست و ما مي‌توانيم هر پسر و دختر ديگري را (با كمي اغماض)، جاي آن‌ها بگذاريم و ماجرا را جلو ببريم. ضمن اينكه داستان‌تان (همانطور كه تاريخ هم گذاشته‌ايد)، متعلق به 14 سال پيش است و قابل مقايسه با داستان‌هاي ديگر نيست. مشكل من با چينش شما اين است. البته اسم مجموعه هم از داستاني انتخاب شده كه بين داستان‌هاي شما، يك داستان خوب به شمار مي‌آيد.

داستان اولي را كه من در اين كار گذاشتم، در واقع مال اين مجموعه نبود. يك داستان بود كه در كتاب قبلي‌ام مجوز نگرفت. گذشته از اينكه دوست داشتم بالاخره چاپ شود، دليل ديگر اينكه آن را در اين كتاب گذاشتم اين بود كه احساس كردم ابتداي مجموعه، احتياج به يك داستان «آشنايي» دارم. يعني مجموعه با داستاني شروع شود كه هنوز يكي از طرفين ديگري را رها نكرده. دوست داشتم داستاني بگذارم از رابطه‌اي كه در حال شكل گرفتن است. خانم فريده حسن‌زاده هم ويراستاري‌اش كرد تا از نظر زباني، به داستان‌هاي ديگر نزديك شود و يك‌دست باشد. حالا اينكه مي‌گويي با چينش آن مخالف هستي، شايد حرفت درست باشد. چون دوستان ديگري هم بودند كه اين نكته را گفتند. اما درباره‌ي داستان آخر، اين نكته را دوست دارم كه بالاخره آن زن، آن وِردها را مي‌ريزد داخل آب و مي‌رسد به اينكه اصلا نمي‌خواهد كه طرف مقابل برگردد. يعني به نوعي قدرت مي‌رسد. مي‌خواستم داستان آخر، زني باشد كه به زندگي بر‌گردد، چون اعتقاد دارم در هر شراطي و در هر وضعيتي، مي‌شود دوباره به زندگي برگشت.

من نظراتم را درباره‌ي «ماليخولياي محبوب من» گفتم اما تعجب من از يكي از جلسات نقد كتاب‌تان است. شنيدم با منتقد جلسه دعوا كرديد! يعني كار به مجادلات لفظي و اين حرف‌ها كشيده. به نظر نمي‌رسد كه صحبت با شما به گفت و گوي تنش‌زايي تبديل ‌شود (مثل همين حالا). در آن جلسه چه اتفاقي افتاد خانم رهنما؟

چند وقت پيش در يكي از شبكه‌هايي راديويي از من پرسيدند: انتقاد سازنده يعني چه؟ گفتم اگر قرار باشد به طرف بربخورد، من آن را انتقاد سازنده نمي‌دانم چون به تأمل درباره‌ي اثرش منجر نمي‌شود. انتقاد يعني تو از كلماتي استفاده كني كه طرف مقابل به دلش بنشيند و برود و اثرش را بازبيني و اصلاح كند. در آن جلسه، منتقد مي‌گفت كه من در كتابم زن‌ها را كوبيده‌ايد. و دوم اينكه زن‌هايي بدبخت و مستأصل ساخته‌ام كه به هر شرايطي تن مي‌دهند. مي‌گفت شما اصلا زن را نشناخته‌اي! من گفتم كتاب من آسيب‌شناسي اين جريان است، نه تأييد آن. من دست روي يك بيماري گذاشته‌ام كه نمونه‌هاي آن را زياد ديده‌ايم. خانم‌هايي را مي‌شناسم با مدرك فوق‌ليسانس يا دكترا، با درآمد ماهيانه‌ي بسيار بالا كه درگير اين ماجرا هستند. آن‌ها زن‌هاي موفقي هستند اما به خاطر اينكه شريك زندگي‌شان گذاشته و رفته، نمي‌توانند به زندگي عادي برگردند. حتا گاهي مي‌بيني ده سال از اين ماجرا گذشته، اما زن همچنان درگير است. چرا بايد زندگي اين خانم به اشك و آه و حتا فالگير و رمال كشيده شود؟! خب من به عنوان يك زن، به عنوان يك مادر، آمده‌ام يك نگاه آسيب‌شناسانه ارائه داده‌ام. مثلا اگر پيمان قاسم‌خاني «برره» را مي‌نويسد، مقصودش تأييدِ تمسخر و استهزاء است؟! «برره»، بازتاب اجتماعي مشكلات جامعه بود. كتاب من هم به همين شكل است. منتقد جلسه مي‌گفت تو مي‌خواهي اينجور زن‌ها را تسري بدهي! من فمنيست نيستم اما حدود يك دهه است كه در حوزه‌ي حقوق زنان و كودكان فعاليت مي‌كنم. وقتي كسي مي‌آيد و با سابقه‌ي فعاليت‌هاي اجتماعي‌تان، چنين حرفي مي‌زند، واقعا ناراحت‌كننده نيست؟ منتقد جلسه مي‌گفت تو مي‌خواهي بگويي زنِ جامعه‌ي ما اين است! گفتم: نه، من مي‌خواهم بگويم يكي از مشكلات زنان جامعه‌ي ما اين است، چون براي بعضي از اين‌ها اينطور جا افتاده كه فقط با يك رابطه‌‌ي عاطفي مي‌توانند موفق باشند و اگر در اين رابطه به موفقيت نرسند، زندگي‌شان تمام شده و قابل ترميم نيست.

روزنامه‌ي هفت صبح-21/12/92

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 1:10 | لینک 

رمان «نامحرم» نامزد جايزه‌ي هوشنگ گلشيري شد

 

تمام آنچه را تاكنون درباره‌ي «نامحرم» گفته‌اند و نوشته‌اند اينجا بخوانيد.

 

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 4:6 | لینک 

در حال و هواي غريزه

«آذر، شهدخت، پرويز و ديگران» دومين رمان مرجان شيرمحمدي است كه اقتباس سينمايي همسرش، بهروز افخمي، از اين رمان، نظر منتقدان و هيئت داوران جشنواره‌ي فيلم فجر را به خود جلب كرد.

***

مرجان شيرمحمدي / نويسنده، بازيگر و نقاش

تأليفات:

بعد از آن شب / داستان كوتاه / 1380

يك جاي امن / داستان كوتاه / 1383

اين يك فصل ديگر است / رمان / 1387

آذر، شهدخت، پرويز و ديگران / رمان / 1392

جوايز:

برنده‌ي جايزه‌ي گلشيري در سال 1380 براي كتاب «بعد از آن شب» 

***

اولين كاري كه منتشر كرديد، «بعد از آن شب» بود؛ مجموعه‌داستاني كه موفقيت آن در مؤلفه‌هاي مختلف اعم از تنوع مضامين، تنوع شخصيت‌ها، شخصيت‌پردازي خوب و... قابل بررسي‌ست. اين‌ها نكاتِ قابل تحسين اولين كتاب شما بود. داوران جايزه‌ي گلشيري هم در سال 80 قطعا چنين نكاتي را ديدند كه مجموعه‌ي شما را به عنوان اثر برگزيده، انتخاب كردند. بعد، مجموعه‌داستان دوم‌تان با عنوان «يك جاي امن» را چاپ كرديد. رمان «اين يك فصل ديگر است»، سومين اثر و اولين رمان‌تان بود و بعد هم كه رمان «آذر، شهدخت، پرويز و ديگران». اگر بخواهم تحليل كلي خودم را در مورد آثار داستاني شما بگويم، يك نوع حركتي در آن‌ها مي‌بينم؛ حركت از سمت «شخصيت» به سمت «ماجرا». داستان‌هاي شما در ابتدا داستان‌هاي «شخصيت» بودند. بعد هر چقدر جلو رفتيد، «ماجرا» (در داستان‌نويسي)، براي شما اهميت بيشتري پيدا كرد. اين نگاه كلي من درباره‌ي چهار اثري‌ست كه تا به حال منتشر كرده‌ايد.

در رمان «آذر، شهدخت...» موافقم. در اين رمان، تمركز روي شخصيت‌ها نيست، بلكه ماجرايي است كه براي اين خانواده پيش مي‌آيد ولي تمركز بر آذر، شهدخت و پرويز بيشتر از بقيه‌ي آدم‌هاي داستان است. اما در مورد «اين يك فصل ديگر است»، موافق نيستم چراكه شخصيت اصلي داستان، «عماد» است و رمان روي اين شخصيت تمركز مي‌كند.

كلا با اين تحليل چقدر موافق‌ هستيد؟

داستان‌نويسي من، يك نوع داستان‌نويسي غريزي است. هيچ ادعايي هم ندارم. دنباله‌روي هيچ نظريه‌اي هم نيستم. من كاملاً غريزي داستان مي‌نويسم و در داستان‌هايم به دنبال خلق لحظاتي هستم كه خواننده را درگير كند؛ نه به اين معنا كه بار عاطفي داستان را سنگين كنم يا بخواهم احساسات مخاطب را به بازي بگيرم. بلكه به اين معني كه بتوانم  خواننده را سوار موجي كنم كه همراه من تا پايان داستان برود. اين براي من يك اصل است: يعني تعريف كردن داستان بدون بازي‌هاي زباني و بدون اَدا و اَطوارهاي تكنيكي و فرمي. اصل براي من اين است كه يك داستان را سرراست و راحت تعريف كنم و خواننده را درگير كنم؛ درگيرِ آدم‌ها و ماجراها و اتفاقات...

بله. قصه‌گويي در داستان‌هاي شما، مهم‌ترين بخش ماجراست و تكنيك‌ها يا توجه به فرم‌هاي نامتعارف اصلا وجود ندارد. اما سوال من اينجاست كه دغدغه‌ي «آذر» چيست؟ ما با او همراه مي‌شويم و مشكل خانوادگي‌اش را مي‌فهميم اما اين درگيري كه از آن صحبت مي‌كنيد، در ادامه قرار است به كجا برسد؟ به هر حال رمان، يك جستار است؛ يك سفر دروني. هم سفر نويسنده است و هم سفر شخصيت داستان. در طول اين سفر (كه اتفاقا با سفر فيزيكي «آذر» آغاز مي‌شود)، چه اتفاقي براي او مي‌افتد؟ در پايان آذر به چه چيز مي‌رسد؟

واقعيتش را بخواهيد من دنبال آنچه شما مي‌گوييد – نه در اين رمان و نه در داستان‌هاي ديگر – نبوده و نيستم؛ اينكه «آذر» چه دغدغه‌اي دارد يا اين سفر به چه معناست يا مسائلي از اين دست.... اصلا دنبال اين نيستم كه بخواهم پسِ پشت چيزي كه تعريف مي‌كنم، تفسيري بگنجانم. من داستانم را خيلي ساده روايت مي‌كنم و اين داستان قرار است همان چيزي باشد كه هست. در اين ميان اگر كسي برداشتي مي‌كند، بستگي به خودش دارد. كمااينكه ديدم منتقدي رمان را تحليل كرده و آن را با مسائلي درباره‌ي فمينسيم مرتبط دانسته كه واقعا مطمح نظر من نبوده. اين‌ها برداشت‌هاي منتقدان است و به من ارتباطي ندارد. آنچه مربوط به من است، روايت داستان است. «آذر» از يك خانواده‌ي متمول و فرهنگي‌ است. او براي ادامه‌ي تحصيل به خارج از كشور مي‌رود و در آنجا اتفاقاتي برايش مي‌افتد و برمي‌گردد. او به زادگاه و منشأ خود برمي‌گردد چراكه احساسات و غرورش مخدوش شده. دنبال التيام زخم‌هاست. يك جايي هم مشخصاً مي‌گويد كه دكترم به من گفته برگردم. گفته برگردم به جايي كه مرا به كودكي‌ام برمي‌گرداند چراكه اين كار مي‌تواند به من كمك كند. اين هم يك اتفاق بسيار طبيعي و واقعي است. هيچ چيز فرامتني‌اي وجود نداشت كه بخواهم در اين سفر تعبيه كنم. يا اينكه مثلا بخواهم «از اين سفر تا آن حضر» معنايي برايش بتراشم. نخير. چنين چيزي نبوده. داستان من ايجاب مي‌كرد اينطور باشد و من هم همينطور نوشتم. «آذر» با شوهرش به مشكل برمي‌خورد و برمي‌گردد به وطن؛ به خانواده و منشأ و زادگاهش. چرا؟ براي اينكه مي‌خواهد التيام پيدا كند. اين‌ها واقعيت‌هايي است كه همه مي‌دانند. وطن، پدر يا مادر، همه مفاهيمي هستند كه همه‌ي آدم‌ها به آن وابستگي دارند. اين‌ها واقعيت‌هايي انكارناپذير است و من دنبال خلق هيچ نكته‌‌ي فلسفي‌اي پشت آن نبودم. و نه اصلاً‌ طرح چنين چيزهايي را دوست دارم. اين‌ها اتفاقاتي واقعي و بسيار ملموس است.

در پايان، چه اتفاقي براي «آذر» مي‌افتد؟

پايانش مي‌تواند هر چيزي باشد. مي‌تواند برگردد. مي‌تواند بماند. اين به عهده‌ي خواننده است كه هر طور دوست دارد تصور كند. اين رمان در واقع ايجاب مي‌كرد كه برايش پاياني متصور نباشم و پاياني باز داشته باشد.

حالا فكر مي‌كنيد اين چيزي كه دنبالش بوديد در فيلم هم تصوير شده؟

درباره‌ي فيلم بايد با بهروز افخمي صحبت كنيد اما در جواب سوال شما به عنوان يك تماشاچي به نظرم اين اتفاق افتاده. در كتاب من نوعي خوش‌باشي‌ وجود دارد كه اين كاملا به فيلم منتقل شده. يعني لحني كه در رمان هست، كاملا در فيلم هم به نظر من وجود دارد. البته براي جزئيات بيشتر و تحليل فيلم و فيلم‌نامه بايد با بهروز افخمي صحبت كنيد. اما من به عنوان نويسنده‌اي كه داستانم را در اختيار كارگردان قرار دادم (صرف نظر از اينكه بهروز افخمي همسر من است)،‌ راضي‌ام. فيلم بسيار به رمان وفادار بوده. حتا 90 درصد ديالوگ‌هاي فيلم‌نامه، دقيقا از روي رمان برداشته شده. من راضي‌ام و فيلم را هم دوست دارم.

از ابتدا كه رمان را مي‌نوشتيد به اين فكر مي‌كرديد كه قرار است فيلم‌نامه شود؟

من فكر مي‌كردم كه اين داستان، بضاعت فيلم شدن را دارد. و بعد هم كه كتاب تمام شد، دادم بهروز خواند و نظر مرا تأييد كرد و از او خواستم كه فيلم‌نامه را بنويسد. اول هم خودم مي‌خواستم اين فيلم را بسازم. حتا با يك بازيگر ديگري هم براي نقش «آذر» صحبت كردم كه فيلم‌نامه را خواند و موافقت كرد. اما با گذشت زمان ترسيدم. براي اينكه اين فيلم‌نامه، تعدد شخصيت داشت و به‌اصطلاح فيلم‌نامه‌ي شلوغي بود و فكر ‌كردم ممكن است به عنوان كار اول، براي من سخت باشد. وقتي هم فيلم را ديدم به اين نتيجه رسيدم كار خوبي كردم كه خودم فيلم را نساختم چون واقعاً تجربه مي‌خواست و اين كار، كار من نبود. كار يك كارگردان مجرب بود.

موقع نوشتن، رمان را به سمت فيلم‌نامه نبرديد؟

نه. اينطور نبود. من وقتي داستان مي‌نويسم، به داستان فكر مي‌كنم. چون اگر دنبال چيزي كه شما مي‌گوييد بودم، طبيعتاً ديگر رمان نمي‌نوشتم؛ فيلم‌نامه مي‌نوشتم.

اين را گفتم چون احساس من به عنوان يك خواننده اين است كه نويسنده‌ي «آذر، شهدخت...»، حين نوشتنِ اين رمان، به يك مِدياي ديگر فكر مي‌كرده. يعني حين نوشتن، گوشه‌ي ذهنش، فكر فيلم‌نامه بوده.

شايد به خاطر اين است كه اين رمان، ديالوگ زياد دارد. يعني يكي از دلايلي كه اين تصور را براي شما به وجود مي‌آورد اين است كه ديالوگ در اين رمان پررنگ‌تر از توضيح صحنه و روايت است. يعني در واقع داستان با ديالوگ پيش مي‌رود و به همين دليل است كه بيشتر شما را ياد مدياي سينما مي‌اندازد و به قول شما به فيلم‌نامه نزديك شده است.

شايد اينطور باشد. به هر حال در ادبيات داستاني ما آثار ديالوگ‌محور كم هستند و اين فكر شايد به همين دليل در ذهن من به وجود آمده.

من خواستم اين نوع نوشتن را هم تجربه كنم و داستان را به اين شكل پيش ببرم. يعني براي خودم يك تجربه بود كه داستان بيشتر بر اساس ديالوگ باشد.

فيلم هم دقيقا با جملات اول رمان شما شروع مي‌شود. اين پايبندي به جملات رمان و راوي، پيشنهاد شما بود؟

نه. پيشنهاد من نبود. پيشنهاد بهروز بود.

فيلم‌نامه‌نويس يك پايندي ديگر هم به رمان شما داشته. خودتان هم اشاره كرديد. نوعي سرخوشي در رمان‌تان وجود دارد كه مي‌گوييد به فيلم منتقل شده. اما براي من جالب است كه در آثار قبلي شما چنين چيزي وجود نداشت. اين هم يك مسير ديگر است؛ مرجان شيرمحمدي از موقعيت‌هاي تراژيك به يك كار سرخوشانه رسيده.

نه. موافق نيستم. در رمان قبلي‌ام (اين يك فصل ديگر است)، با اينكه قصه‌ي غم‌انگيزي وجود دارد، باز نوعي خوش‌باشي در آن ديده مي‌شود و با نوعي طنز همراه است كه در شخصيت‌ها ديده مي‌شود. نمي‌شود گفت مطلقاً سياه است. اصلا روحيه‌ي من اينطور نيست كه بخواهم يك داستان سراسر سياه بنويسم.

ببينيد! بحث سياه و سفيد نيست. بحث جديت شخصيت‌ها در موقعيتي‌هايي‌‌ست كه در آن قرار مي‌گيرند. در سراسر اين رمان انگار «ديوان‌بيگي» يا «شهدخت»، خودشان هم چندان زندگي را جدي نمي‌گيرند. و اين در حالي‌ست كه سابق بر اين (در داستان‌هاي كوتاه‌تان)، موقعيت‌ها براي شخصيت‌ها به‌شدت مهم و جدي تلقي مي‌شدند. آن‌ها در شرايط يك عشق نافرجام يا نوعي فقدان قرار مي‌گرفتند و كاملا اسير آن موقعيت تراژيك مي‌شدند. در اين رمان، اصلاً اينطور نيست.

نمي‌دانم. در هر حال اين برداشت ممكن است وجود داشته باشد. در اين رمان، چند نفر كه به يك خانواده تعلق دارند و از يك فرهنگ و يك طبقه‌ي اجتماعي هستند. گرهي در زندگي‌شان ايجاد مي‌شود و با اين گره مواجه مي‌شوند. هر خانواده‌اي با سليقه يا تفكر متفاوت، ممكن است با اين مسئله يك‌جور برخورد كند اما رفتار اين خانواده در مواجهه با اين شرايط، اين است. شايد هم به خاطر اين است كه پولدار هستند و حداقل نگراني‌هاي اقتصادي ندارند. خب نگاه و رويكرد اينجور آدم‌ها در مقابل مشكلات، با كساني كه فقر مستأصل‌شان كرده، تفاوت دارد.

مسئله صرفاً «فقر» نيست. شما در داستان‌هاي كوتاه‌تان هم شخصيت متمول داريد اما همين شخصيت، گرفتار موقعيت تراژيك مي‌شود. نقطه‌ي ديگر كه برايم جالب است، شخصيت «ديوان‌بيگي» است. «ديوان‌بيگي» از «آذر» و حتا «شهدخت» پررنگ‌تر شده، در صورتيكه مسئله‌ي رمان احتمالا بايد مسئله‌ي «آذر» باشد. اما «ديوان‌بيگي» پررنگ‌تر و بهتر از مابقي شخصيت‌هاست. خواننده كاملا با او ارتباط برقرار مي‌كند و همان رفتاري را نشان مي‌دهد كه از او انتظار مي‌رود. البته شخصيت‌هاي مرد در آثار ديگرتان هم به‌خوبي پرداخته مي‌شوند (مقصودم داستان‌هاي كوتاه‌تان است). در آن داستان‌ها، هم راويِ سوم‌شخصِ معطوف به مرد داريد و هم راويِ مرد. در هر دو هم به‌خوبي از پس كار برآمده‌ايد.

راستش شخصيت «ديوان‌بيگي» برايم خيلي جذاب بود و طبيعتاً چون شخصيت برايم جذاب بوده، بيشتر به آن توجه كرده‌ام. يعني خودم دوستش دارم و فكر مي‌كنم آدم جذابي است و مواجه‌اش با مسائل زندگي منحصر به خودش است. از اين نظر براي من جالب است و شايد به همين دليل است كه بيشتر به آن پرداخته‌ام.

در فيلم هم «آذر» و «شهدخت» به‌اندازه‌ي «ديوان‌بيگي» پررنگ‌تر نيستند.

اين فيلم‌نامه را يك كارگردان مرد نوشته و در فيلم‌نامه، شخصيت «ديوان‌بيگي» را پررنگ‌تر كرده و حتا مي‌شود گفت بيشتر از من جذب شخصيت مردِ اين رمان شده. به همين دليل شخصيت «ديوان‌بيگي»، برجسته‌تر شده.

به هر حال فيلم‌نامه‌نويس هم خواننده‌اي مثل من بوده. احتمالا او هم مثل بنده «ديوان‌بيگي» را پررنگ‌تر ديده.

بله. ولي مي‌خواهم بگويم چون مرد بوده، «آنچنان» را «آنچنان‌تر» كرده.

شما در جريان فيلم‌نامه نگفتيد «آذر» بايد پررنگ‌تر باشد؟

من داستان را به بهروز افخمي تحويل دادم براي اينكه از آن يك فيلم بسازد. مي‌دانستم اتفاق بدي نخواهد افتاد و حتا چه بسا بهتر از رمان من بشود. در نتيجه دخالتي هم در كارش نكردم. گذاشتم تا كارش را بكند. وقتي فيلم‌نامه را خواندم، آن را دوست داشتم.

حرف اقتباس‌هاي سينمايي شد. در سينماي جهان، اقتباس‌هاي زيادي مي‌بينيم. چرا در ايران كارگردان‌ها يا فيلم‌نامه‌نويس‌ها كمتر سراغ رمان‌ها يا داستان‌ها مي‌روند؟

راستش فكر مي‌كنم دليلش اين باشد كه زياد اهل مطالعه‌ي رمان و داستان نيستند.

قطعا همين است. ولي به نظر بنده اگر قابليت‌هاي سينمايي در آثار ادبي ايراني بالاتر بود، شايد آن‌ها هم رغبت بيشتري پيدا مي‌كردند. البته اين توجيه جالبي نيست براي مطالعه نكردن كارگردان‌ها يا فيلم‌نامه‌نويس‌هاي ايراني ولي شايد يكي از دلايل همين باشد.

من اعتقاد دارم هر نويسنده‌اي بعد از نوشتن داستانش، بايد به ذهنش استراحت بدهد و همين خواندن آثار ديگران، به ذهن خلاق نويسنده فرصت بازپروري مي‌دهد. شما وقتي نوشتن رمان را تمام مي‌كنيد، نمي‌توانيد بلافاصله نوشتن رمان‌ بعدي‌ را شروع كنيد و براي بازپروري ذهن‌تان، احتياج به زمان داريد. اين زمان، زماني‌ست كه شما مي‌توانيد مطالعه كنيد. نه اينكه الزاماً قرار باشد تقليد بكنيد. بلكه خواندن آثار ديگران، به ذهن‌تان فرصت مي‌دهد براي دوباره پر شدن و دوباره نوشتن و دوباره كار كردن. به نظر من اين كاري است كه يك نويسنده بايد بكند؛ حالا چه نويسنده‌ي فيلم‌نامه باشد، چه نويسنده‌ي رمان، چه نويسنده‌ي داستان كوتاه. چقدر مگر مي‌تواني از اين ذهن كار بكشي؟

قبول دارم. اكثر نويسنده‌ها همين‌طور هستند. موراكامي مي‌گويد داستايفسكي زميني داشت كه هر وقت روي خاك آن كلنگ مي‌زد، فوراً به آب مي‌رسيد. اما من براي نوشتن يك رمان، بايد مدت‌ها كلنگ بزنم و زمينم را حفر كنم تا به آب برسم. اين همان نكته‌اي‌ست كه درباره‌ي بازپروري ذهن مي‌گوييد.

بله. نوشتن يعني كار زياد و تراش‌كاري‌هاي مداوم كار. آدم هر چقدر هم نبوغ داشته باشد، اين پشت‌كار و پركاري مهم‌تر است؛ اينكه دائماً بخواند و بنويسد.

جايي خوانده‌ام كه گويا «جنايت و مكافات» هم چند بار نوشته شده و نكته‌‌ي قابل تأمل اينجاست كه داستايفسكي يك بار زاويه‌ديد را هم تغيير داده. شما مي‌دانيد وقتي زاويه‌ديد در يك كار تغيير كند، جهان‌بيني اثر دگرگون مي‌شود. راستش وقتي رمان شما را خواندم، در ابتدا فكر كردم چرا زاويه‌ديد معطوف به «آذر» نيست. جلوتر كه رفتم ديدم چنين چيزي امكان نداشت و شما به همين دليل راوي داناي كل را انتخاب كرده‌ايد. اما اين راوي داناي كل در رمان شما يك ايراد دارد. ايرادش هم اين است كه گاهي به نظر مي‌رسد اين شما هستيد كه داريد جاي راوي حرف مي‌زنيد.

اصلا موافق نيستم. چرا؟ براي اينكه به‌شدت پرهيز مي‌كنم از اينكه خودم و عقايدم را به خواننده تحميل كنم. در واقع هر جا چيزي تعريف مي‌كنم، يا داستان ايجاب مي‌كند يا شخصيت. و اين من نيستم كه چيزي را مي‌گويم. من از آن دسته نويسنده‌ها نيستم كه مانيفست بدهم و عقايدم را تحميل كنم. اين را به‌ويژه در گيومه مي‌گويم كه: «جزو اين دسته از نويسنده‌ها نيستم».

متوجه منظور بنده نشديد. شما مانيفست در كارتان صادر نمي‌كنيد اما گاهي صداي‌تان كاملا از دهان راوي شنيده مي‌شود. مثلا در صفحه‌ي 37 مي‌گوييد: «حياط جلويي، جلوي ساختمان بود و درِ خانه توي همين حياط بود و ماشين شهدخت و ديوان‌بيگي توي همين حياط پارك بود و يك چادر برزنتي هم روي ماشين كشيده بودند. از اين ماشين به‌ندرت استفاده مي‌شد و شهدخت و ديوان‌بيگي اغلب با آژانس اين‌طرف و آن‌طرف مي‌رفتند. و اين ماشين بيشتر مال وقتي بود كه از شهر خارج مي‌شدند» اينجا نويسنده دارد حرف مي‌زند، نه راوي. چرا؟ چون داريد داده‌هاي داستاني را به شكل مستقيم در دهان راوي مي‌گذاريد. باز هم مثال‌هايي از اين دست دارم...

نه! به نظرم شما اين موضوع را بد فهميده‌ايد. ايرادي كه از آن صحبت مي‌كنيد، مال وقتي‌ست كه نويسنده دارد عقيده‌اي را به شما تحميل مي‌كند. در اين موارد، نويسنده اعتقادات و تفكرات خودش را مي‌گذارد در دهان شخصيت‌هاي داستانش (كه نمونه‌هايش متأسفانه در ادبيات و سينماي ما كم هم نيست). ولي اينجايي كه مثال آورديد، ما با يك گزارش طرف هستيم. اين يك توصيف است. اين‌ها ماشين را گذاشته‌اند در پاركينگ و كمتر از آن استفاده مي‌كنند. من فقط دارم خواننده را با موقعيت اين خانواده آشنا مي‌كنم. مي‌گويم «ديوان‌بيگي» چنين آدمي‌ست كه ترجيح مي‌دهد با آژانس اين زف و آن طذف برود مگر اينكه مجبور شود از شهر خارج شود. در ضمن توجه داشته باشيد شاعر مي‌گويد «حال ما خواهي اگر در گفته‌ي ما جستجو كن». مي‌خواهم بگويم به هر حال نويسنده بخشي از خودش را در كتاب، جا مي‌گذارد. اين مسئله انكارناپذير است اما اينكه مي‌گوييد مي‌خواهم عقيده‌اي را حقنه كنم يا دنبال مانيفست هستم...

من اصلا صحبتي از مانيفست نكردم. شما حرف از مانيفست زديد. ببينيد خانم شيرمحمدي! اگر قرار بود در اين رمان (تأكيد مي‌كنم كه در اين رمان)، مانيفست صادر كنيد كه اصلاً كارتان يك فاجعه از آب درمي‌آمد. صحبت از صداي راوي و صداي نويسنده است، نه مانيفست. بگذريم. شايد اين يك بحث تخصصي‌تر باشد و صحبت را به جزئيات بيشتري بكشاند.... در هر حال دوست دارم درباره‌ي كار بعدي‌تان هم بشنوم.

فعلا يكي دو ايده دارم كه دارم درباره‌شان فكر مي‌كنم. از سال‌هاي گذشته، داستان‌هاي كوتاهي دارم كه فرصت نكردم آن‌ها را كنار هم بچينم. مي‌خواهم امسال اين‌ها را به شكل يك مجموعه‌داستان كوتاه،‌ به يك ناشر بدهم.

از داستان‌هاي كوتاه‌تان گفتيد. راستش نمي‌توانم اين مصاحبه را بدون اينكه اين حرفم را بزنم، تمام كنم. البته مقصودم به‌هيچ‌وجه تخريب رمان‌هاي‌تان نيست اما همچنان معتقدم شما اولا يك داستان‌كوتاه‌نويس هستيد و دوم اينكه نويسنده‌ي موقعيت‌هاي تراژيك.

چرا؟

چون در اين موارد، موفق‌تر هستيد. شما را همچنان به داستان‌هاي كوتاه‌تان مي‌شناسند و تحسين مي‌كنند چراكه انصافا آثار خوب و باكيفيتي بود. در آن موقعيت‌هاست كه شما، خلاقيت و هنرتان را نشان مي‌دهيد.

به‌هيچ‌وقت خودم را محدود نمي‌كنم. دوست ندارم دست و پاي خودم را ببندم. محدوديت، فرصت و امكان دست يافتن به فضاهاي جديد و حوزه‌هاي تازه را از آدم مي‌گيرد. كلا بازدارنده است. اينكه بخواهم دنبال عقايد يك خواننده‌ بروم، چنين چيزي را قبول ندارم. دوست دارم  موقعيت هاي مختلفي را تجربه كنم و خودم را محدود نكنم. شما هم اين كار را نكنيد!

اگر در كنار بنده، كسانِ ديگري هم به اين مسئله اشاره كنند، آن‌وقت چه اتفاقي مي‌افتد؟ باز هم مرجان شيرمحمدي همچنان به چيزي كه مي‌گويد اصرار دارد؟

بله. با تمام احترامي كه براي مخاطبان قائل هستم، دليل نمي‌شود كه بخواهم تجربه‌گرايي، سلائق و فعاليت‌هاي خودم را محدود كنم به چيزي كه مخاطب از من مي‌خواهد. من اين را دام بزرگي مي‌دانم. به هر حال داستان‌نويسي و انتشار كتاب، با افتتاح يك رستوران يا ايجاد يك بنگاه تجاري تفاوت دارد. اين ميدان ديگري‌ست و نويسنده بايد كار خودش را بكند و تجربه‌هاي خودش را بكند و خودش را محدود به ديدگاه‌ها و پسندهاي خوانندگانش نكند.

روزنامه‌ي هفت صبح، 12/12/92

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 1:14 | لینک