نوشته های یاسر نوروزی

گفت و گو با شرمين نادري درباره‌ي رمان «ماه‌گرفته‌ها»

 ***

نظر اهالي ادبيات راجع به اين رمان (1 تا 5)

محسن آزرم: 3.5

نازنين جودت: 4

رامبد خانلري: 4.5

نيلوفر لاري‌پور: 4

هفت صبح: 3.5

***

چند سال است كه در مطبوعات و براي رسانه‌هاي مختلف مي‌نويسيد. كتاب‌هاي متعددي هم چاپ كرده‌ايد. چطور بعد از اين‌همه كار، تازه به فكر چاپ رمان افتاديد؟

 

نوشتن رمان به نظر من مثل ساختن یک دنیاست با زمان و مکان مختص به خودش، با آدم‌ها، قصه‌ها، شرایط آب و هوایی و تاریخی که نویسنده می‌سازد و دوست دارد. نوشتن برای مطبوعات، یا نوشتن برای برنامه‌های تلویزیونی و رادیو هیچ‌کدام این مشخصه بزرگ و مبهوت‌کننده را ندارند. شاید باید بگویم تمام آن سال‌ها داشتم این دنیا را خلق می‌کردم.

 

«ماه‌گرفته‌ها» رمان اول شماست. انصافا هم رمان قابل تأملي است. اما تعجبم اين است كه چرا ديده نشده. در واقع سوال من دقيقا اين است كه چرا بايد بيشتر از 10 كتاب چاپ كنيد و تازه احساس كنيد به نوشتن رمان علاقه داريد؟

 

ممنونم و اینکه چرا دیده نشده را می‌گذارم به حساب شانس یا چه می‌دانم، همان نحسی و سعدی که بازی قصه من است در «ماه‌گرفته‌ها». اما این احساس از روز اول با من بوده که باید بتوانم روزی شهری برای خودم خلق کنم و گمانم بشود گفت همه آن پس‌لرزه‌ها، باعث و بانی نوشتن «ماه‌گرفته‌ها» شده. یعنی من روز اول حق نداشتم و نمی‌توانستم بنشینم و رمان بنویسم. آن احساسی که شما صحبتش را می‌کنید، کم کم آمد و ماند البته.

 

و البته سراغ موضوع دشواري هم رفتيد. در اين رمان (اگر اشتباه نكنم) زندگي چهار يا پنج نسل از خانواده قجري كه اصالتاً افشار هستند روايت مي‌شود. ساختن چنين فضايي براي رمان اول، ريسك بالايي بوده. هم زبان بايد متناسب با موضوع باشد، هم اينكه تا حدي به تاريخ آن دوره آشنايي داشته باشيد و مهم‌تر اينكه بتوانيد فضاي مربوطه را بازتاب دهيد. درست است كه رمان در بستر تخيل شكل مي‌گيرد اما محمل تاريخي شما چنين مسائلي را كه گفتم ايجاب مي‌كند. كار دشواري را انتخاب كرديد.

 

می شود گفت ساختار این داستان یا همان پی و رگ و ریشه‌اش در خاک همه کارهایی که قبلا چاپ و منتشر کرده‌ام، جوانه زده و شکل گرفته. شما از تاریخ مثال زدید. بخش تاریخی «ماه‌گرفته‌ها» و دست یافتن به آن جزئیات، حاصل چند سال خواندن بی‌وقفه است برای نوشتن کتاب «قمر در عقرب» که چند سال پیش با نشر حرفه‌هنرمند کار کردم و مجموعه‌ای بود از قصه‌های تاریخی. چهار سال هم ستونی به اسم نوستالژی درباره تاریخ شفاهی در چلچراغ داشتم و البته دو سال سابقه قصه‌گویی برای بچه‌ها در کاخ گلستان که البته برای نوشتن رمان تاریخی تجربه چندانی محسوب نمی‌شود اما برای شیفتگی من به تاریخ کافی بود. راستش اگر به خودم باشد «ماه‌گرفته‌ها» را رمان محسوب نمی‌کنم. این کتاب یک جمع‌آوری قصه‌گونه از خرافات و قصه‌های عامه است و همان جزئیات قشنگ و ریزی که در تاریخ دوست دارم. بیشترین سهم من هم گردآوری و تدوین است تا خلق.

 

اما به نظرم اين كتاب، رمان است. حالا اگر شما اصرار داريد اسم ديگري روي آن بگذاريد نظر شماست. در هر حال رمان محصول دستكاري نويسنده در خوانده‌ها و شنيده‌ها و در كل واقعيت است. درست است كه ما از اين موضوع به عنوان عناصر رمان ياد نمي‌كنيم اما اين جزو يكي از مراحل شكل‌گيري رمان است. من مطمئنم كه شما عين به عين قصه‌ها را نقل نكرده‌ايد و در آن‌ها دست برده‌ايد. همينطور زبان اين رمان. زبان اين رمان زباني هست مختص به خود اين رمان كه براي رسيدن به آن هم كار كرده‌ايد. ممكن است با برخي موارد رمان‌تان مخالفت داشته باشم اما در مجموع تمام نكات مثبتي كه گفتم حاصل تلاش شما براي خلق يك رمان بوده.

 

دقیقا آرزوی من خلق یک رمان بوده؛ دست بردن در تاریخ و بازی با زنگوله‌های رنگی‌رنگی روزهای دور؛ خلق روزگاری که حتی به گمانم وجود خارجی نداشته و فقط در ذهن من جان دارد. نظر شما هم کاملا صائب است. این کتاب رمان هم هست، اما من مثل هر پژوهشگری خودم را مدیون منابعم می‌دانم. مثلا همین زبانی که شما درباره‌اش می‌گویید، چیزی نیست که من مخترعش باشم. موسیقی قشنگی است که در قصه‌های دوره قاجاری مثل نوش‌آفرین گوهر تاج یا امیرارسلان جاری است. البته به سبک و سیاق قصه‌نویسی همان روزها و اینجا فقط به دنیای من آمده و سازش عوض شده. راستش من با زبانی که توی کتابم هست متولد شدم. این یک راز است گمانم؛ راز خانوادگی. پدربزرگم عادت داشت برای بچه چهارساله‌ای که من بودم از روی کتاب‌های خطی قصه بخواند. حاتم طایی و امیر ارسلان را گمانم هزار بار خوانده‌ام. و نوش‌آفرین گوهر تاج را بعد از مرگش، سال‌ها بعد توی کتابخانه‌اش کشف کردم. تأثیر این زبان و آن نوشتار و نقاشی روی من به قدری بود که تا مدت‌ها به شکل دیگری نمی‌توانستم بنویسم.

 

در ضمن فقط از هم تاريخ متأثر نيستيد. به نظرم از بخشي از ادبيات ايران هم متأثر هستيد. مثلا رد پاي رمان‌هايي مثل «سمفوني مردگانِ» معروفي در آن ديده مي‌شود. به‌خصوص بعضي از فضاها كاملاً نزديك مي‌شود به «رازهاي سرزمين منِ» براهني. در عين حال كه رئاليسم جادوي شما هم باز متأثر از ادبيات داستاني است.

 

گمانم هر نویسنده‌ای از هر کتابی که می‌خواند متأثر است. این کتاب‌هایی که اسم می‌برید  برای من مثل لالایی شبانه‌اند که سال‌ها در گوش کودکی بخوانند و بعد یک روز کودک بزرگ شود و شروع کند لالایی جدیدی نوشتن. قصه به همین سادگی است. من یکی خودم را متأثر از همه دنیاهای قشنگی می‌دانم که قبلا ساخته شده و چه بهتر که مخاطبم هم این را بداند و دوست داشته باشد. البته بايد اين را اضافه كنم كه تاریخ توی کتاب، تاریخی است تحریف‌شده؛ دنیا و زمانی است که نمی‌تواند حقیقت داشته باشد چون با رویاها و آرزوهای نویسنده آمیخته شده. اشاره‌های گاه به گاه من به اتفاقات تاریخی را بگذارید به حساب تصور من از فضا، لباس پوشیدن‌ها و حرف زدن‌های مردم قصه‌ام که دلم می‌خواست عینا توی ذهن مخاطبم شکل بگیرد.

 

چرا «ماه‌گرفته‌ها» را با ناشرهايي كه منحصراً آثار داستاني منتشر مي‌كنند، چاپ نكرديد؟ اين كتابي كه حالا چاپ شده به لحاظ صفحه‌بندي و طرح جلد كار شكيلي شده اما فكر مي‌كنم بخشي از ناديده گرفتن كتاب در جمع‌هاي ادبي يا جوايز به خاطر اين بود كه به ناشر حرفه‌اي ادبيات داستاني رجوع نكرديد.

 

ناشر این کتاب یک دوست خوب بود و یک ناشر شناس در زمینه کتاب‌های تاریخی که طبعا از علاقمندی‌های من است. یک روز در کتابفروشی آمه، قصه کتابم را برایشان تعریف کردم و  راهنمایی خواستم برای چاپ این کتاب که می‌ترسیدم با این فضای و ادبیاتی که شما هم اشاره کردید، پسند هر ناشری نباشد که ایشان گفتند دل‌شان می‌خواهد خودشان کتاب را چاپ کنند و زحماتی که برای چاپ این کتاب، بدون کوچک‌ترین تغییری کشیدند برای منی که حتی باور نمی‌کردم رؤیاهام کتاب بشود خیلی باارزش بود. باقی ماجراها هم مثل دیده شدن و دیده نشدن بگذارید به حساب بخت و اقبال. اگر به عقل من شک نمی‌کنید!

 

البته يك بخش ماجرا هم برمي‌گردد به فضاي رمان شما. در حال حاضر چيزي كه بيشتر ناشرها مي‌پسندند داستاني است كه در فضاي شهري بگردد و تاريخ وقوع آن همين يكي دو دهه‌ي اخير باشد. ولي به نظرم قصه‌گويي شما در اين كار باعث مي‌شود هر مخاطبي بتواند با رمان‌تان ارتباط برقرار كند. غير از اشعاري كه اول هر فصل گذاشتيد، مابقي كتاب براي هر مخاطب از هر سنخي قابل خواندن است و جذابيت دارد.

 

ممنونم. امیدوارم این‌طور باشد و طیف رمان‌خوانی که فقط عادت به فضاهای پر از دود سیگار و ماشین و شهر دارد هم بتواند چند روزی دل بدهد به قصه من. ولی راستش فکر نمی‌کردم شعرهای قشنگ قدیمی این‌قدر سخت و ناخوانا باشند. شما این شعرها را مثل قفل زنگ‌زده و بامزه‌ای تصور کنید که هنوز هم خیلی منسجم‌تر از حکایت‌های امروزی‌اند و در صندوقچه اسرار خیال من را خوب بسته نگه می‌دارند.

 

هفت صبح (93/10/17)

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 3:34 | لینک 

 گفت و گو با آنالی اکبری

درباره کتاب «کار من جادو کردن است»

 

در کتاب اول شما نوشته‌‌هایی خواندم که خبر از یک جهان ویژه می‌داد. نوشته‌هایی که گاهی داستان بود، گاهی خرده‌داستان بود و گاهی هم صرفا بیان یک حالت درونی. اما برای من مهم این جهان ویژه است. یک نوع خلاقیت که نویسنده به نظرم از آن بهرمند است. دوست دارید از تعریف این جهان شروع کنیم؟

 

من از وقتی که جدی نوشتن را شروع کردم، اینجور نوشتم. راستش برای من مرز بین خیال و واقعیت خیلی کمرنگ است. آنقدر کمرنگ که گاهی نمی‌توانم درست تشخیص بدهم چیزی که الان اتفاق افتاد، واقعی بود یا خیالی. این جهانی هست که هر روز در آن زندگی می‌کنم. چه در واقعیت، چه در دنیای داستان‌هایم.

 

اما به نظرم همچنان به واقعیت پایبند هستید. منتها یک نوع واقعیتی که با اتفاقات نامتعارف همراه می‌شود؛ یا با شگفتی‌های غیر قابل پیش‌بینی.

 

بله. اتفاقات این داستان‌ها طوری هستند که می‌شود در دنیای واقعی هم به وقوع بپیوندد، ولی نه در دنیای روزمرگی‌ها. البته خودم شخصاً خیلی طرفدار «واقعیت» نیستم. وقتی بحث واقعیت وسط می‌آید، آدم‌ها معمولاً خودشان را درگیر «تلخی» و ماجراهای حزن‌آلود می‌کنند.

 

خب به نظر شما ساخته شدن این جهان شخصی، به خاطر فرار از این تلخی‌ها نبوده؟

 

شاید. همیشه سعی کردم از غم و اندوه فاصله بگیرم، نه که خودم هیچ وقت دچارش نشده باشم، بلکه تلاشم برای این بوده که بتوانم آن را کمرنگ کنم. سیاه‌نمایی و تکرار هزارباره‌ی اینکه «وای چه زندگی سختی، وای چه روزهای سیاهی، وای چه مردمان نامرد و نامهربانی» و این‌‌‌ها را دوست ندارم.

 

البته اين نگاه از قصه‌ها مشخص است. در اکثرشان یک نوع فضای سرخوشانه وجود دارد. که البته گاهی هم به سمت یأس هم می رود. همانطور که گفتید قطعاً دچار اندوه هم می‌شوید. مثلا شخصیت قصه می‌گذارد و می‌رود. یا ترجیح می‌دهد تنها بماند. راستش برای خودم خواندن داستان‌های شما لذت‌بخش بود، به خاطر اینکه تکرار تجربه‌های زیستی دیگران نیست. یک جهان تازه‌زیست است. یک جایی که نویسنده سعی می‌کند خودش آن را بسازد. مکن است موفق شود یا نشود اما این مهم نیست. مهم این است که دارد تلاش می‌کند یک مکان نو بسازد. من به این می‌گویم خلاقیت.

 

ممنون. فکر می کنم این رفتن‌ها و این تنها ماندن‌ها هم شکل‌های مختلفی دارد. به هر حال دنیا مثل چهارراه، محل گذشت است. کسی برای همیشه در یک چهارراه نمی‌ماند. تفاوتش را می‌شود در نگاه آدم‌ها دید. عده‌ای این رفتن‌ها را با اشک و آه و نفرین همراه می‌کنند و عده‌ای هم سعی می‌کنند با ماجرا کنار بیایند؛ سوت می‌زنند و به زندگی‌شان ادامه می‌دهند.

 

 شاید به خاطر این است که کوتاه می‌نویسید. چون اگر بلند می‌نوشتید، ممکن بود فضای تنها ماندن آدم‌های داستان‌تان طولانی شود و اگر اينطور مي‌شد ناچار به بازگشت به تلخي‌ها و مرور رنج‌هاي عالم واقعيت بوديد. شاید برای این است که مُقَطّع می‌نویسید. سوت می‌زنی، عبور می‌کنی و می‌روی به ساختن یک فضای دیگر؛ نوشتن یک داستان دیگر. تا به حال فکر کرده‌اید چرا انقدر کوتاه می‌نویسید؟ مقصودم ارزش‌يابي اثر شما نيست يا بيان يك نكته‌ي منفی یا مثبت. مقصودم صرفا تمرکز روی دلایل کوتاه‌نویسی شماست.

 

 خب بیشتر داستان‌های این مجموعه قبلاً در ستون فقرات «هفت صبح» چاپ شده بود. برای روزنامه می‌نوشتم و نمی‌توانستم ماجرا را زیاد طولانی کنم. اما جدا از این کلاً اهل طولانی‌نویسی نیستم. همان‌طور که در دنیای واقعی هم نه خودم اهل یک سره حرف زدنم و نه حوصله‌ي گوش کردن مکالمات طولانی را دارم. ترجیح می‌دهم هر ماجرایی زود تمام شود و بروم سراغ ماجرایی جدید. یک جور زندگی کولی وار. دائماً در حرکت. اهل یک‌جانشینی نیستم.

 

پس هرگز رمان نخواهید نوشت احتمالاً؟

 

چرا اتقاقا. اولین رمانم را تازه تمام کرده‌ام. ولی خودم احساس می‌کنم در رمانم اتفاقات سریع به وقوع می‌پیوندند. تند تند! باید فکری به حالش کنم.

 

خواندنش قطعاً برایم جالب خواهد بود. چون می‌خواهم بدانم نویسنده چطور می‌خواهد این جهان فانتزی را گسترش بدهد. روایتِ بلندتر قطعاً بسیار دشوارتر خواهد بود اما مطمئنم اگر از پس آن بربیایید، مخاطبان هم از آن استقبال خواهند کرد. مثل همین قصه‌هایی که می‌نوشتید. مثل همین کتاب. به نظر خود شما چه چیزی در این قصه‌ها هست که مخاطبان دوست دارند؟

 

بیشتر خواننده‌های من، آن‌هایی که مرا از نزدیک نمی‌شناسند، همین بی‌غصه بودن نوشته‌هایم را دوست دارند. خیلی‌ها هم به من گفتند که من چیزی را می‌نویسم که همه خیلی وقت‌ها به آن فکر می‌کنند. به هر حال شنیدن این نظرات خیلی لذت‌بخش است.

 

می‌دانم. اما گاهی فکر می‌کنم استقبال مخاطب‌ها برای خلاقیت یک شمشیر دولبه است. خلاقیت نمی‌تواند خودش را محدود کند و در عین حال نیاز به پشتیبانی هم دارد. فکر می‌کنم این جمله برای روسو باشد که می‌گوید: «فکر نو به شدت زخم‌پذیر است. با کوچک‌ترین بی‌اعتنایی می‌خشکد و پژمرده می‌شود». برای همین خلاقیت احتیاج به دلگرمی از جانب دیگران دارد اما در عین حال اگر بخواهد محدود شود هم دیگر اسمش خلاقیت نیست. دست و پای آدم را می‌بندد تا آن‌طوری بنویسد که دیگران دوست دارند. یعنی نويسنده به جای اینکه نویسنده باقی بماند، تبدیل می‌شود به یکی از طرفداران خودش!

 

کاملاً درست است. بعضی داستان‌هایی که خودم خیلی دوست دارم برای بقیه زیاد جالب نیست. برعکس گاهی که چیزی می‌نویسم که خودم براش دهن‌کجی می‌کنم و یک‌جورهایی لوس به نظرم می‌آيد، پرطرفدار می‌شود. چیزی که در این سال‌ها فهمیده‌ام این است که بیشتر مردم، مطالب احساسی همراه با کمی غم و دلتنگی را به نوشته‌های صد در صد فانتزی ترجیح می‌دهند. دروغ است اگر بگویم همیشه جوری می‌نویسم که خودم راضی باشم. خیلی وقت‌ها هم چیزی می‌نویسم که خواننده‌هایم را راضی نگه دارم.

 

از صداقت شما ممنونم. این دقیقاً همان چیزی است که اگر استعداد نویسندگی داشته باشی به آن فکر می‌کنی. یعنی یک جایی می‌مانی که من دارم برای خودم می‌نویسم یا برای دیگران؟ بعد سعی می‌کنی تعادل را حفظ کنی یا اینکه به هر حال یک راه میانه را پیدا کنی. برای همین همیشه گفته‌ام نویسندگی مثل راه رفتن روی طناب است. که گاهی حتا چوب هم از دست آدم می‌افتد و نمی‌داند که دیگر چطور باید تعادلش را روی طنابی که تلو تلو می‌خورد حفظ کند. برای همین به خصوص حرکت در فضای صد در صد فانتزی بسیار کار دشواری است. «آلیس در سرزمین عجایب» همانقدر که ممکن است مخاطب پیدا کند، به همان میزان هم ممکن است از جانب خواننده‌ها پس زده شود.

 

یادم هست چند سال پیش که به صورت جدی وبلاگ‌نویسی می‌کردم، در بعضی وبلاگ‌های بی‌خواننده نوشته‌هایی شبیه به این می‌دیدم «که برای من مهم نیست که کسی نوشته‌هام رو نمی‌خونه. من برای دل خودم می‌نویسم» خب این دروغ بزرگی است. در واقع از آن دسته دلداری‌هایی است که آدم‌ها به خودشان می‌دهند تا احساس بهتری داشته باشند. کسی که در فضای عمومی وبلاگ می‌نویسد و نوشته‌هایش را در این فضا منتشر می‌کند، چطور می‌تواند ادعا داشته باشد که برای دل خودش می‌نویسد؟ «برای دل خود نوشتن» فقط در دفتر خاطرات می‌تواند تحقق پیدا کند. برای من از همان موقع مهم بود که نوشته‌هایم خواننده داشته باشد. جدا از این برایم مهم بود که در کامنت‌دونی وبلاگم بیشتر کامنت‌های مثبت باشد تا نظرات منفی و جملاتي از اين قبيل كه «وبلاگ خوبی داری. به مال من هم سر بزن». به نظرم این برای هر نویسنده‌ای مهم است که خوانده شود و دوست داشته شود. که اگر غیر از این باشد، چرا بنویسد؟

 

موافقم کاملا. این معضل البته عوامل زیاد دارد که یکی از آن‌ها بدنه‌ي نحیف ادبیات و سیستم نشر در کشور است. نویسنده وقتی می‌بیند مخاطب ندارد، ناخودآگاه اسیر یک نوعی از تقدیرگرایی می‌شود و می‌رود به سمت دلداری دادن به خودش و فرار از واقعیت. عده‌ي اندکی که باهوش هستند فوراً تصمیم می‌گیرند نوع نوشتن‌شان را عوض کنند، عده‌ای به همان روش قبلی شروع می‌کنند به توجیه کردن و غر زدن و عده‌ای هم دست به دامن جمله‌هایی از این قبیل می‌شوند که «مخاطب نمی‌فهمه» یا «من برای آیندگان می‌نویسم» یا «کسی منو درک نمی‌کنه». به نظر شما علت اینکه اکثر متن‌های داستانی و غیرداستانی مخاطب ندارند، چیست؟ آیا مشکل از نویسنده‌هاست یا مشکل از مخاطب‌ها؟ یا هر دو؟

 

نه، مشکل همیشه از نویسنده نیست. بعضی آدم‌ها جداً در زمان و جغرافیای مناسبی به دنیا نمی‌آیند. شاید نوشته‌های خیلی از این «درک‌نشده‌ها» در گوشه‌ی دیگری از زمین پرطرفدار باشد. به نظرم در ایران نویسنده‌های کمی هستند که موفق شده‌اند دل و ذهن مردم را به دست بیاورند و خوانده شوند. نویسنده‌ای مثل زویا پیرزاد را گروه‌های مختلفی از مردم دوست دارند. نوشته‌های پیرزاد نه به دسته‌ی عامه‌پسندها تعلق دارد و نه به دسته‌ي سوپر روشنفکرها. ولی کتاب‌هایش همه جور مخاطبی دارد. از دوست‌داران سوز و گدازهای عاشقانه بگیر تا تحصیلکرده‌ها. به نظرم این یعنی موفقیت.

  

در نوع نگاه شما و نوشتن شما چقدر این قابلیت وجود دارد؟ درست است که ادبیات فانتزی یا رئالیسمی که پهلو به ادبیات شگفت بزند، در جهان طرفداران خودش را پیدا کرده اما رئالیسم همچنان پرقدرت‌ترین سبک ادبی است و در همه جا پیشتاز. اینکه بتوانی اقشار مختلف را به خواندن آثارت جذب کنی، رؤیای تمام نویسندگان است. اما راهی که شما انتخاب کرده‌ای خطرناک تر است. البته بعضی نوشته‌های‌تان در این کتاب کاملا رئال است و من نمی‌دانم در ادامه شما به کدام سمت بیشتر بروی. اما فعلا درباره‌ي جهان داستانی شما در این کتاب حرف می‌زنم. این نگاه فانتزی چقدر قابلیت جذابیت برای تمام اقشار و سلیقه‌ها دارد؟

 

راستش خودم هم نمی‌دانم که بعدها بیشتر در چه سبکی خواهم نوشت. رمانی که نوشته‌ام، یک فانتزی به تمام معناست. اما احتمالش هست که بعدها رئال بنویسم. بیشتر تلاش من در داستان‌هایم، برای این است که خواننده‌هایم را تشویق کنم از کلیشه‌ها فاصله بگیرند و برای چند دقیقه‌ای در فضایی پرواز کنند که در آن قانون و چارچوبی نیست. بعید می‌دانم این نگاه برای تمام اقشار جالب باشد، اما به هر حال تلاشم را می‌کنم. من نویسنده‌ي کم‌تجربه‌ای هستم و فعلاً باید تمرین کنم. به هر حال هیچ‌وقت نمی‌شود همه‌ي آدم‌ها را راضی نگه داشت.

  

از چه سالی نوشتن را شروع کردید؟

 

از بچگی می‌نوشتم. البته مثل خیلی‌های دیگر اول با شعر شروع کردم ولی کم کم احساس کردم روحیاتم چندان شبیه شاعرها نیست. اما جدی نوشتن را از سال 87 شروع کردم و از همان موقع بود که جذب مطبوعات شدم.

 

خودتان داستان‌نویسی را شروع کردید؟ یا با شرکت در کارگاه‌های داستان‌نویسی؟

 

خودم شروع کردم. راستش هیچ نمی‌دانم چطور می‌شود در کارگاه، داستان‌نویسی یاد گرفت؟ آدم یا می‌تواند بنویسد یا نمی‌تواند.

 

ببینید. دو نوع نگاه نسبت به نوشتن وجود دارد. نگاهی که داستان‌نویسی را یک نوع مهارت می‌داند که باید یاد گرفت و نگاهی که آن را وحشی و بی‌قید و بند تعریف می‌کند. طرفداران نگاه اول بیشتر دنبال یک داستان ساختارمند هستند که بدون عیب و ایرادهای عرفی داستان‌نویسی باشد. اما طرفداران نگاه دوم بیشتر دنبال جنبه‌های خلاقه‌ی داستان می‌گردند. دنبال خلاقیت و کشف آنات مختلف زندگی و دست یافتن به وجوه ناشناخته‌ای که تا به حال کشف نشده. راستش کتاب شما برای من جزو گروه دوم است و خودم هم از این نوع آثار بیشتر لذت می‌برم. در بعضی قصه‌های شما ایراد وجود دارد. در این شکی نیست. بیشتر ایرادهای کتاب شما را هم مربوط به بخش کشمکش‌های داستانی و تعاملات شخصیت‌ها می‌دانم اما نگاه تازه شما واقعا بعضی جاها آدم را به وجد می‌آورد. رفتارهایی ناگهان از راوی سر می‌زند یا جملاتی می‌گوید که غیرمترقبه و در عین حال قابل تأمل است. سعی می‌کنید اتفاقات را طوری پیش ببرید که مطابق با جهان تازه‌ي خودتان باشد، نه مطابق با رفتاری که از واقعیت انتظار داریم. این برای من ارزشمندتر و جذاب‌تر از خواندن یک داستان سالم بی‌عیب و نقص است. تفاوت این دو مثل نگاه کردن به حرکات یک ببر تربیت شده است با پرسه‌ها، شتاب‌ها و زندگی بی‌قید یک ببر رام‌ناپذیر. تفاوت زندگی بکر است با یک زندگیِ درست شده. تفاوت این دو نگاه برای من تفاوت یک گل گلخانه‌ای است با یک گل صحرایی خودرو. ممکن است اولی به نظر زیباتر و بی‌نقص‌تر برسد ولی تفاوت اینجاست که زیبایی را چطور ببنیم و به چه چیز بگوییم زیبا. می‌خواهم بگویم آن مصنوعیت در نوشته‌ي شما نیست و من از این لذت می برم.

 

ببر رام‌ناپذیر... چه تعریف قشنگی. در مورد نقص‌های بعضی داستان‌ها با شما موافقم. خودم هم می‌دانم که بعضی از آن ها اشکالاتی دارند. آن بی‌نقص‌ها را بعداً در مدینه‌ي فاضله‌ام می‌نویسم! ولی جدا از شوخی، بعد از چاپ شدن کتاب و خواندن دوباره‌اش، با خودم فکر کردم کاش بعضی از قصه‌ها را در کتاب نمی‌گذاشتم. حالا برای کارهای بعدی باتجربه‌تر عمل خواهم کرد.

 

 روزنامه هفت صبح - 93/10/11

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 3:9 | لینک