نوشته های یاسر نوروزی

گفت و گو با «سارا سالار» درباره‌ي رمان «هست يا نيست؟»

 

«دنيا جاي امني است»، «دنيا جاي امني نيست»، «دنيا جاي امني...» و «هست يا نيست؟». اين‌ها چهار فصل رمان شما هستند. در فصل اول، رمان با صحنه‌ي انساني در آستانه‌ي مرگ آغاز مي‌شود. بعد در ادامه مي‌فهميم كه دغدغه‌ي راوي، تنها زوالِ يك انسان نيست بلكه زوال ارتباطات انساني هم هست: زن احساس مي‌كند در عشق و در ارتباط با «سينا» هم ناكام است. در واقع دنيا از همان اول هم براي زن داستان شما، جاي امني نيست. در تمام فصل‌ها، جاي امني نيست. با اين حساب، مي‌خواهم علت اين نام‌گذاري‌ها را از زبان خودتان بشنوم.

 

چیزی که می‌گویید همان چیزی است که مورد نظر من بوده. تناقض بین آن چه هست و آن چه ما حس می‌کنیم. به نظر شما این طور آمده که در بخش اول با توجه به درگیری‌های عینی و ذهنی این زن دنیا جای امنی نیست، اما برای خود زن با وجود تمام این درگیری‌های خوداگاه و ناخودآگاه در ته داستان با آمدن سینا دنیا جای امنی می‌شود. معلوم نیست این احساس واقعی باشد یا نباشد مثل خیلی از احساس‌های دیگر ما که در یک زمان فکر می‌کنیم واقعیت دارند و در زمان دیگری متوجه می‌شویم واقعیت ندارند و فقط ساخته و پرداخته‌ی ذهن ما هستند.

 

مي‌دانيد چرا اين سوال را پرسيدم چون در اين ماجرا، ما با زني طرف‌ايم كه از جهات مختلف تحت فشار است. و چون نمي‌تواند بيرون را تغيير دهد، به آشوب‌هاي كلامي دروني دچار مي‌شود؛ دائم با خودش سر جنگ دارد و زمين و زمان را در گفت و گوهاي دروني‌اش به هم مي‌دوزد. درست است كه شما از دو زاويه‌ديد استفاده كرده‌ايد اما در كليت، همه‌ي اين‌ها را مي‌توان در قالب يك گفت و گوي بلند دروني بررسي كرد. فقط سوال پاياني را نفهميدم. چرا اسم فصل‌تان را گذاشتيد «هست يا نيست؟» چون هم براي زنِ داستان شما، هم براي مخاطب معلوم شده بود كه دنيا جاي امني نيست.

 

بر خلاف شما من فكر نمي‌كنم كه بعد از خواندن اين داستان بشود به يك همچين قطعيتي رسيد كه دنيا جاي امني هست يا نيست. در واقع اين داستان، داستان ترديد است و يا بهتر است بگويم رسيدن به ترديد است. در هر فصل شرايط زن چه عيني و چه ذهني تغيير مي‌كند و نهايتا از قطعيت به عدم قطعيت مي‌رسد. مثلا در بخش اول احساس مي‌كند از اقوام و فك و فاميل فاصله‌ي ذهني زيادي گرفته. خودش را خانم و باشخصيت تصور مي‌كند و به بقيه با ديده‌ي تحقير نگاه مي‌كند اما همين زن در بخش سوم توي آسانسور به چنان غلط كردني مي‌افتد كه مي‌گويد بايد معذرت بخواهد بايد از همه‌ي آن‌هايي كه قضاوت‌شان كرده معذرت بخواهد ولي باز در زمان حال مي‌بينم كه چيزي بين اين دو حال است نمي‌داند كه مي‌تواند قضاوت كند يا نمي‌تواند.

 

 اما به نظر من وقتي نوشتيد «هست يا نيست؟» ديگر كاري به رمان نداشتيد. نويسنده اينجا دارد از نويسنده‌‌ي بالاتر مي‌پرسد؛ از كسي كه سرنوشت او را مي‌نويسد. اينجا ديگر سوال «هست يا نيست؟» از حالت سوال بيرون آمده و تبديل به يك استفهام انكاري شده است. احساس كردم نويسنده و مخاطب و متن، همه جواب را مي‌دانند و فقط دارند اعتراض مي‌كنند كه «چرا دنيا جاي امني نيست؟» اما در مجموع اصراري ندارم. من هم يك مخاطبم و ممكن است اين فكر تنها براي من پيش آمده باشد. اما در ادامه مي‌خواهم از يك تغيير بزرگ بپرسم. براي كسي كه كار اولش با استقبال مخاطبان همراه بوده، نوشتن كار دوم دشوار است. تا جايي‌كه حتا از آن با عنوان «سندروم رمان دوم» ياد مي‌كنند. حالا با وجود اين سختي، چطور شد در شيوه‌ي روايت هم دست برديد؟ يعني چرا با دو زاويه‌ديد روايت كرديد؟ در هر حال احتمال ريزش مخاطب در اين شيوه‌هاي روايي بالاست.

 

همون طور كه گفتيد نوشتن كار دوم بعد از استقبالي كه از كار اول شد واقعا سخت و ترسناك بود. خيلي سعي مي‌كردم اصلا ديگر به كار اول فكر نكنم اما شدني نبود و بعضي وقت‌ها اين فكر كه نكند كار دوم خوب از آب درنيايد خيلي بازدارنده و مأيوس‌كننده بود اما خب بالاخره نوشتم. وقتي «هست يا نيست؟» را شروع كردم، در ابتدا يك داستان كاملا خطي بود. زني كه بعد از ده سال دوري از شهري كه در آن بزرگ شده براي مرگ مادربزرگش دارد به آن شهر برمي‌گردد. يكي دو فصل كه نوشتم يك مرتبه خود زن پريد وسط و خواست كه در زمان حال باشد و بتواند در مورد گذشته‌اش نظر بدهد و قضاوت‌هايي بكند. اين اتفاق خيلي ناخودآگاه بود. با سوم شخص شروع كرده بودم و زن در زمان حال خواست كه اول شخص باشد تا بتواند نسبت به گذشته‌اش احساس نزديكي و راحتي بيشتري با مخاطب داشته باشد. در اين شرايط ديگر نمي‌دانم به فكر مخاطب هستم يا به فكر خودخواهي نويسنده. فقط مي‌دانم بايد سعي كنم داستان را صادقانه بنويسم.

 

قبول دارم. گاهي نويسنده و مخاطب قابل تشخيص نيستند. آدم ديگر نمي‌داند خودش دارد مي‌نويسد يا به شكل مخاطبي درآمده كه دارد درباره‌ي متن خودش نظر مي‌دهد و آن را دستكاري مي‌كند. اما شما پشت متن‌تان همچنان حضور داريد. اين مسئله ناگزير است اما نمي‌دانم تا كجا درست است. فقط مي‌دانم كه نخواستيد بحران ميان‌سالي اين زن را به فاجعه تبديل كنيد. پايان نسبتاً اميدوارانه‌ي رمان به اين خاطر است؟  

 

راستش خيلي متوجه‌ي قسمت اول صحبت‌تان نشدم. من فقط گفتم بعضي وقت‌ها با اين كه ممكن است مخاطب براي نويسنده اهميت زيادي داشته باشد نويسنده خودخواهي خودش را ترجيح مي‌دهد والبته حتي در اين شرايط اگر نويسنده صادقانه بنويسد باز هم مخاطب مي‌تواند با كار ارتباط برقرار كند. در مورد پايان داستان اصولا پايان‌هاي باز را به پايان‌هاي بسته ترجيح مي‌دهم. به نظرم داستان عين زندگي است كه پايان بسته برايش يعني مرگ و تا وقتي زندگي هست و هنوز مرگ نرسيده، كمي اميد براي ادامه را ترجيح مي‌دهم به نااميدي.

 

مقصودم اين بود مي‌توانستيد زن را تا ورطه‌ي جدا شدن از سينا جلو ببريد. مي‌توانستيد اين خانواده را مضمحل كنيد. اصلا جايي كه راوي از دست زندگي، همسرش و حتا پسرش خسته‌ست، مي‌توانستيد او را تا جايي بكشانيد كه بزند زير همه چيز. اما خب، رمان را در شكل ديگري به پايان رسانديد: وضعيتي كه خودتان از آن با عنوان «ترجيح اميدواري» ياد مي‌كنيد. سوال بعدي من درباره‌ي بحران همين زن است. به نظر مي‌رسد بحران ميانسالي او فقط در گذشت زمان و پيرتر شدن‌ش نباشد. در رابطه‌ي مشترك با همسرش و عشق نيز هست. در رابطه با پسرش هم هست. در رابطه با زندگي و مرگ نسل قبل هم هست. اصولاً اين بحران چرا در اين سنين رخ مي‌دهد؟ چرا زن تا به حال به عشق سينا شك نكرده و حالا شك مي‌كند؟ اين هم به همين بحران مربوط است؟

 

بحران ميان‌سالي فقط بخشي از اين داستان است، نه همه‌ي داستان. وقتي زن براي مرگ مادربزرگش مي‌رود، ميان‌سال نيست. وقتي با مرگ «رامش جان» روبه‌رو مي‌شود، ميان‌سال نيست. وقتي كارش به اعتياد يواشكي مي‌رسد، ميان‌سال نيست. جز بحران ميان‌سالي خيلي مسائل ديگر هم در اين داستان هست. والدي كه مي‌خواسته از اين زن، يك زن  به اصطلاح محترم بسازد و حالا ديگر زن نمي‌تواند بفهم محترم يعني چي. مادرشوهري كه خيلي خوب بوده است و حالا ديگر زن نمي‌تواند بفهمد خوب بودن يعني چي. مسئله‌ي عشق هست و شك در عشق. مسئله‌ي جاودانگي كه ناخوداگاه در بچه‌هامان دنبالش مي‌گرديم. مسئله‌ي خيانت. خيانت واقعا يعني چي؟ مسئله‌ي خوداگاه و ناخوداگاه و خيلي مسائل ديگر كه زن از كودكي و نوجواني و جواني درگيرشان بوده و تا حال آن‌ها را با خودش كشانده. اين زن حتي براي ماندن با شوهرش يا جدا شدن در شك و ترديد است. و پايان داستان براي من اصلا اين نبوده كه قطعا با شوهرش خواهد ماند. شايد براي همين است كه مي‌گويد اين شروع است يا پايان؟ و بعد مي‌گويد شروع و پاياني در كار نيست. هيچ كجا هيچ قطعيتي وجود ندارد.

 

وقتي نويسنده برش‌هاي زماني از دو برهه‌ي زندگي يك زن ارائه مي‌كند، به ذهن من اينطور مي‌رسد كه لابد عمدي در كار داشته. لابد روي اين تقابل‌هاي زماني تعمد داشته. رمان شما همانطور كه خودتان اشاره مي‌كنيد درباره‌ي مسائل ديگري هم هست اما يكي از مؤلفه‌هاي محوري آن، بحراني‌ست كه صحبتش را كردم. والا چرا بايد دائما رفت و برگشت‌هاي زماني در رمان ايجاد كنيد؟ خودتان مسئله‌ي زمان را پررنگ كرده‌ايد نه من! فُرمِ رمان شما ناخودآگاه دارد تأكيد مي‌كند كه «زمان» را در من جدي بگير. اگر به شكل خطي روايت مي‌كرديد، بحران ميان‌سالي انقدر به چشم نمي‌آمد. اما وقتي بخش‌هاي ميان‌سالي زن را به شكل كات‌هاي پشت هم وصل مي‌كنيد به بخش‌هاي جواني، چنين برداشتي گريزناپذير است. ضمن اينكه زاويه‌ديد يكي از مسائل مهم رمان است. به بنده حق بدهيد كه ميان‌ساليِ اين زن را مهم‌تر بدانم، چون خودتان با روايت «اول‌شخص» روي آن تأكيد كرده‌ايد. اصلاً چرا بخش‌هاي جواني را با «سوم‌شخص» روايت كرده‌ايد و بخش‌هاي ميان‌سالي را با «اول‌شخص»؟ همين مسئله نشان نمي‌دهد كه ميان‌ساليِ اين زن مهم‌تر است؟

 

البته كه زمان و گذشت زمان مهم است بخصوص به خاطر تغييراتي كه طي اين سال‌ها زن كرده است. يكي از دلايل غيرخطي بودن داستان و گذاشتن زمان‌هاي گذشته و حال كنار يكديگر، نشان دادن همين تغيير است. مثلا زن در گذشته دائم احساس با شخصيت بودن و محترم بودن دارد اما در زمان حال اين احساس را مسخره مي‌كند. يا مثلا در زمان گذشته خاله و دايي‌اش را قضاوت مي‌كند كه  پدربزرگ را كتك مي‌زدند و در زمان حال به خودش هم مي‌توپد كه مگر خودش از پدربزرگ خجالت نمي‌كشيد و مگر خودش دستش مي‌رسيد پدربزرگ را كتك نمي‌زد. و خيلي مثال‌هاي ديگر. همان‌طور كه قبلا گفتم داستان سوم‌شخص و غير خطي شروع شد و وقتي زن خودش را انداخت وسط كه بايد در زمان حال باشد، به دليل همين تغييراتي كه كرده اول‌شخص مي‌شود تا بتواند حس‌هاش را در زمان حال صميمي‌تر و راحت‌تر بگويد. و البته كه در اين داستان ميان‌سالي هم مهم است. ميان‌سالي بخشي از زندگي زن است كه معمولا به مرور كردن سال‌هاي گذشته مي‌پردازد و دنبال پذيرش جديدي از خودش است.

 

در پايان دوست دارم به يك سوال فراتر هم جواب بدهيد.اينكه چرا رمان مي‌نويسيد؟ اغلب با داستان كوتاه شروع مي‌كنند و بعد رمان چاپ مي‌كنند. شما تا به حال دو كتاب چاپ كرده‌ايد و هر دو هم رمان. كار سخت و طاقت‌فرسايي هم هست.

 

من هم با داستان كوتاه شروع كردم. زياد هم نوشتم اما از داستان‌هاي كوتاهم راضي نبودم. احساس مي‌كردم تصنعي هستند. انگار نمي‌توانستم در داستان كوتاه خودم را رها كنم و حرفم را بزنم. براي همين تصميم گرفتم بلند بنويسم. فكر كردم شايد به فضاي بيشتري براي حرف زدن احتياج دارم. و خيلي تجربه‌ي عجيبي بود. هم سخت، هم واقعاً لذت‌بخش. اين كه آدم از تركيب واقعيت و تخيل خودش دنيايي بسازد كه مجبور بشود يك سالي در آن دنيا زندگي كند، هيجان‌انگيز است؛ بخصوص اينكه خود آدم هم بعضي چيزها را نمي‌داند و در مسير، همراه با راوي، آن چيزها را پيدا مي‌كند و مي‌فهمد.

(روزنامه‌ي هفت صبح - 93/4/18)

 

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 3:40 | لینک  | 

گفت و گو با اصغر نوري براي ترجمه‌ي اولين كتاب از «مو يان»

(نويسنده‌ي چيني برنده‌ي نوبل)

در ايران

كتاب «گوساله و دونده‌ي دو استقامت»

***

كتابي كه از مويان ترجمه‌ كرده‌ايد، اولين كتابي است كه از اين نويسنده‌ي برنده‌ي جايزه‌ي نوبل در ايران ترجمه مي‌شود. البته قبل از شما يكي دو تا داستان كوتاه در گزيده‌هايي ترجمه شده بود؛ مثل «خريد قلاب ماهيگيري» ترجمه‌ي خانم مهسا ملك‌مرزبان و «جفت شش» با ترجمه‌ي اسدالله امرايي. اما اين اولين كتاب مستقلي است كه از اين نويسنده‌ي چيني در ايران ترجمه و منتشر مي‌شود. چرا رفتيد سراغ مو يان؟ رويه‌ي شما ترجمه‌ي ادبيات فرانسه و فرانسوي‌زبان است. چرا مو يان؟

قبل از اين مو يان را مي‌شناختم. يك فيلم چيني ديده بودم به نام «علف سرخ» كه جايزه‌ي كن هم گرفته و فيلم‌نامه‌اش را بر اساس يكي از رمان‌هاي مو يان نوشته‌اند. خود نويسنده هم در نوشتن فيلم‌نامه‌ي اين فيلم دست داشته. من اين فيلم را قبلا ديده بودم. وقتي جايزه‌ي نوبل سال 2012 را به مو يان دادند، فوراً ياد اين فيلم افتادم. بعد رفتم سري به سايت‌ها زدم و بيشتر با او آشنا شدم. مطبوعات و نشريات ايراني هم بعد از اعطاي جايزه‌ي نوبل به اين نويسنده، زياد درباره‌ي او نوشتند. آن‌ها را هم خواندم. ولي همانطور كه گفتيد، تمركز من در ترجمه، آثار ادبيات فرانسه است. فقط در اين سال‌ها يك نمايشنامه‌ از پل آستر ترجمه كرده‌اند كه خب از انگليسي به فرانسه برگردانده بودند و من سراغش رفتم. كتاب مو يان هم كاري بود كه به ادبيات فرانسه مربوط نمي‌شد و من ترجمه كردم. ترجمه‌ي اين كتاب، پيشنهاد انتشارات نگاه بود. چند ماه بعد از اينكه مو يان جايزه‌ي نوبل را گرفت، اين كتاب به فرانسه ترجمه شد. من هم خواندم و خوشم آمد. با خودم گفتم مترجم چيني هم كه نداريم. بنابراين پيشنهاد ناشر را قبول كردم و ترجمه كردم.

در اين سال‌ها شما اغلب سراغ نويسنده‌هايي رفته‌ايد كه در ايران نام‌آشنا نيستند و اين كار يك ريسك است. مترجمي هستيد كه اين ريسك را به بهاي معرفي نويسندگان گم‌نام در ايران، پذيرفته‌ايد.

بله. اين ريسك است و من در كار حرفه‌اي‌ام از همان اول اين ريسك را پذيرفتم. غير از مواردي كه اشاره كردم، هميشه هم اين رويه را داشتم. خطراتش را هم پذيرفته‌ام. معمولاً سراغ نويسنده‌هاي نام‌آشنا و معروف نمي‌روم. مثلاً مورياك در ايران نامي آشنا بود ولي «برهوت عشقِ» اين نويسنده را هم به خاطر اين ترجمه كردم كه بهترين كارش بود و در ايران ترجمه نشده بود. حيفم آمد كه ترجمه نكنم.

جالب اينجاست كه اين نويسندگاني هم كه آثارشان را در ايران معرفي كرده‌ايد، با استقبال مخاطبان روبه‌رو شده. با اينكه هميشه ريسك كرده‌ايد و به گفته‌ خودتان اين ريسك را پذيرفته‌ايد، اما ترجمه‌هاي‌تان به قولي مي‌شود گفت زمين نمي‌ماند.

فقط «همسر اولِ» فرانسوا شاندرناگور بود كه در چاپ اول ماند. مابقي آثاري كه معرفي كردم به چاپ بعدي رفته‌اند. نويسنده‌هايي كه سراغ‌شان رفتم، در ايران آشنا نبودند؛ مثل مارسل اِمِه،‌ آگوتا كريستُف، ژوئيل اِگلُف و....

همين اثري كه از كريستف ترجمه كرديد هم به چاپ دوم رفته‌. از رمان «مَنگي» و آن مجموعه‌داستان هم استقبال شد. مي‌خوام بدانم معيارتان در انتخاب ترجمه چيست؟ چه مؤلفه‌هايي را مد نظر قرار مي‌دهيد؟

اولين معيارم اين است كه خودم از كار لذت ببرم. دوست ندارم ترجمه برايم شبيه بي‌گاري باشد. مؤلفه‌ي دوم اين است كه احساس كنم توان، فرصت و انرژي ترجمه‌ي آن كتاب را دارم. چون بعضي كتاب‌ها هست كه حس مي‌كنم فعلا نمي‌توانم ترجمه‌ي دلخواهم از آن‌ها را ارائه كنم. مثلاً زماني كه بعضي آثار سِلين هنوز ترجمه نشده بود، خيلي دوست داشتم يكي از كارهايش را ترجمه كنم اما ديدم در زبان فارسي هنوز انقدر توانمند نيستم كه بتوان دنياي نويسنده را در ترجمه‌ام منعكس كنم. مؤلفه‌ي سوم هم اين است: دنبال كارهايي مي‌روم كه سوال‌هاي مخاطب ايراني را جواب دهد و با حال و هواي ما هم‌خواني داشته باشد. مثلا در همين كتابي كه از مو يان ترجمه كرده‌ام، يك جامعه‌ي بسته را به نمايش مي‌گذارد. يا در «منگي» هم همينطور؛ اين رمان هم با حال و هواي ما تناسب دارد. كلا در كارهايي كه ترجمه مي‌كنم به اين قضيه توجه زيادي دارم. مثلا تأتري ترجمه كردم و خودم كارگرداني كردم  با عنوان «ريچارد سوم اتفاق نمي‌افتد» اثر ماتِئي ويسني‌يك. ماجراي نمايشنامه مربوط مي‌شود به گروهي كه دارند تأتري را در دوره‌ي استالين كار مي‌كنند و موقع بازبيني دائم مجبور به حذف و سانسورش هستند. در مجموع اثر بايد هم جذاب باشد، هم مخاطب بتواند با آن همذات‌پنداري كند. مولفه‌ي بعدي هم طنز است؛ تفاوتي ندارد طنز سفيد يا سياه باشد. ترجمه‌ي رماني كه چاشني طنز داشته باشد هم برايم خوشايند است. آخرين نكته هم كه دوست دارم درباره‌ي آن صحبت كنم، مطالعه‌ي فراوان است. من زياد كتاب مي‌خوانم. مقصودم اين است براي ترجمه‌ي يك اثر، آثار زيادي مي‌خوانم و از بين آن‌هاست كه به انتخاب يك اثر مي‌رسم. اصلاً تعجب مي‌كنم وقتي يك عده از دانشجويانم يا كساني كه تازه مي‌خواهند وارد اين كار شوند، مي‌پرسند چه اثري ترجمه كنم؟! مترجم انقدر بايد بخواند تا به انتخاب درستي برسد. ضمن اينكه بايد اثري را ترجمه كند كه در مميزي هم آسيب نبيند و حيف نشود.

در مورد اين كاري كه ترجمه كرديد هم بگوييد.

«گوساله و دونده‌ي دو استقامت»، در سال 1999 به چيني منتشر شده. اين كتاب چند ماه بعد از اينكه اين نويسنده،‌ جايزه‌ي نوبل را بُرد به فرانسه ترجمه شد. آن زماني كه من ترجمه‌ي كار را شروع كردم، كتاب كاغذي آن هنوز به بازار نيامده بود و ناشر،‌ نسخه‌ي ديجيتال آن را خريد و برايم فرستاد. در نقدهايي كه راجع به اين كتاب در سايت‌ها و نشريات خارجي نوشته‌اند اشاره كرده‌اند كه اين كتاب مدخل خوبي براي ورود به جهان داستاني مو يان است. دو داستان بلند دارد كه هر دو در روستا مي‌گذرد. راوي يكي از داستان‌ها نوجوان است و روايِ ديگري، بزرگسالي كه نوجواني‌اش را روايت مي‌كند. كلا خيلي‌ از داستان‌هاي مو يان در روستا مي‌گذرد. يك نوع فضاي خودبسنده مي‌سازد و داستانش را در آن فضا پيش مي‌برد؛‌ مثل بعضي كارهاي فاكنر. در مجموع خيلي خوشحالم كه اين كتاب را ترجمه كردم و منتشر شد. نه به خاطر اينكه خودم آن را ترجمه كرده‌ام، علت خوشحالي‌ام اين است كه اين كتاب همانطور كه گفتم، مدخل خوبي براي ورود به آثار مو يان است. يعني كساني كه تا به حال اثري از اين نويسنده نخوانده‌اند، با اين كتاب مي‌توانند با فضاي كارهاي او آشنايي پيدا كنند. منتقدانِ آثار مو يان هم همين را گفته‌اند. در سايت‌ها مي‌خواندم كه اگر كسي بخواهد آثار مو يان را شروع كند، بهتر است اول سراغ همين كتاب برود. بنابراين چه بهتر كه اولين كاري كه از اين نويسنده در ايران منتشر شده، اين كتاب است. چون بعدها اگر باز هم كتابي از مو يان ترجمه شود، مخاطبي كه اين كتاب را خوانده، راحت‌تر مي‌تواند سراغ آثار بعدي اين نويسنده برود.

روزنامه هفت‌صبح

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 0:6 | لینک  | 

گفت و گو با شقايق قندهاري به مناسبت انتشار رمان «خانه‌ي كاغذي» نوشته‌ي ميگوئل دومينگوئز

***

اولين ترجمه‌ي شما در دوره‌ي طلايي «سروش نوجوان» چاپ شد. درباره‌ي آن كار صحبت كنيد و روندي كه پيش گرفتيد و منجر شد به شهرتي كه به عنوان «مترجم» پيدا كنيد.

 

اولين کار ترجمه من، يك رمان نوجوان بود كه آن را در 12 سالگي ترجمه كردم. آن زمان انگلستان بودم. در واقع من اصلا زبان انگليسي را در ايران ياد نگرفتم. من يك دوره‌ي 4 ساله در نوجواني‌، انگلستان بودم و زبان انگليسي را آنجا ياد گرفتم. همانجا يادم هست كه رمان نوجواني خواندم با عنوان «خواهر گمشده» كه خيلي از آن خوشم آمد و تصميم گرفتم آن را براي بچه‌هاي هم‌سن و سال خودم ترجمه كنم. حاصل كار هم به شكل رمان پاورقي در دوره‌ي طلايي «سروش نوجوان» به سردبيري فريدون عموزاده‌ي خليلي و بيوك ملكي و زنده یاد قيصر امين‌پور منتشر شد. در زمان چاپ اين رمان، 16 سال داشتم و ماجرا برمي‌گردد به سال 72. حقيقتا تجربه‌ي لذت‌بخش و خوشايندي بود. همين باعث شد خیلی جدي به كار ترجمه به عنوان حرفه ام فکر کنم و در دانشگاه هم بروم سراغ رشته‌ي زبان و ادبيات انگليسي. همين كتاب «خواهر گمشده» (نوشته‌ي ویوین آل‌کوک) را اولين بار سال 74 يا 76 انتشارات نيستان چاپ كرد. سال 74 بود كه دانشجو هم شدم و در رشته‌ي ادبيات انگليسي ادامه تحصیلم را نیز دنبال كردم. هم‌زمان كارهاي مطبوعاتي‌ام جدي‌تر شد و هم‌زمان كتاب هم ترجمه مي‌كردم. اوائل بيشتر در حوزه‌ي نوجوان كار مي‌كردم ولی ادامه‌ي تحصيل در رشته ادبيات انگليسي به‌مرور باعث شد به ادبيات بزرگسال هم علاقه‌مند شوم و اين مسير را ادامه دادم. رمان نوجوان زياد ترجمه كرده‌ام اما در حوزه‌ي ادبيات بزرگسال، بسيار خوشحالم كه بعضي از نويسندگان خارجي را اولين بار من به مخاطبان فارسي‌زبان معرفي كردم؛ از جمله آليس مونرو. اولين كتاب از آليس‌مونرو با عنوان «گريزپا» را سال 84 يا 85 بود كه منتشر شد.

بله. نشر افق آن كتاب را چاپ كرد. فقط مي‌خواستم بدانم ترجمه‌ي شما از داستان‌هاي آليس‌مونرو زودتر از خانم مژده دقيقي چاپ شد؟

بله. به فاصله‌ي چند ماه زودتر درآمد. اول «گريزپا» چاپ شد، بعد «فرارِ» خانم دقيقي.

اين «گريزپا» انتخاب شما بود از داستان‌هاي مونرو يا خودش كتابي دارد با همين شكل و شمايل؟

آليس مونرو در واقع مجموعه‌داستاني دارد به اسم «گريزپا» كه من در انتخابم، 3 داستان را ترجمه و با همان عنوان «گريزپا» منتشر كردم. اس. جي واتسون را هم اولين بار، من معرفي كردم. در واقع وقتي از كار نويسنده‌اي خوشم بيايد، دنبال اين نيستم كه آن نويسنده حتما شناخته‌شده و مطرح باشد. مي‌روم و ترجمه مي‌كنم. اگر احساس كنم اثر ارزشمندي مي‌خوانم و خودم از خواندنش لذت ببرم و ارزش ترجمه داشته باشد، ترجمه مي‌كنم؛ مثل رمان «پيش از آنكه بخوابم» نوشته‌ي اس. جي. واتسون و «خانه‌ي كاغذيِ» كارلوس ماريا دومينگوئز. البته الان حدود 5 سالی می شود که به شكل جدي ترجمه‌ي فارسي به انگليسي را هم دنبال می کنم، چون به هر حال يكي از دغدغه‌هايم هميشه اين بوده كه در اين حوزه هم كار كنم و در معرفی آثار ادبیات ایران به جهان سهمی داشته باشم.

چه كاري از آثار ايراني تا به حال ترجمه كرده‌ايد؟

يكي از كارهايي كه به انگليسي ترجمه كردم و به خوبی مطرح و ديده شد، رمان «محمد» نوشته‌ي ابراهيم حسن‌بيگي بود كه سال گذشته، جايزه‌ي كتاب سال جمهوري اسلامي را هم برای ترجمه اش کسب کردم.

البته «خانه‌ي كاغذيِ» دومينگوئز، هم‌زمان با شما ترجمه شده و به بازار آمده. فكر كنم حتا قبل از شما؛ به فاصله‌ي يكي دو هفته.

كجا؟ من اطلاع ندارم.

با ترجمه‌ي آقاي بيوك بوداغي در نشر آگه. يك كتاب ديگر هم از ترجمه‌هاي ايشان خوانده‌ام: «قايق‌هايي از آتش» كه مجموعه‌داستاني است از نويسندگان معاصر آمريكاي لاتين.

راستش من قبل از اينكه ترجمه كنم، رفتم در سايت كتابخانه ملي و اسم نويسنده را جست و جو كردم و چيزي نديدم.

 شايد به خاطر اين پيدا نكرديد كه آقاي بوداغي اسم نويسنده را با عنوان «كارلوس ماريا دومينگس» ترجمه كرده‌اند. اما گفتيد رفتيد سايت كتابخانه‌ي ملي و چك كرديد كه كسي قبل از شما رمان را ترجمه نكرده باشد. هميشه قبل از ترجمه همين كار را مي‌كنيد؟

كم و بيش بله. در هر حال بايد توجه داشته باشيد كه كار ترجمه در ايران هميشه با ريسك همراه است. ممكن است هم‌زمان يكي ديگر از همكارهاي مترجم، كاري را ترجمه ‌كند كه به مرحله‌ي فيپا نرسيده باشد و شما مطلع نشويد. با توجه به اينكه اينجا مسئله‌ي كپي‌رايت رعايت نمي‌شود و اين نوع اطلاع‌رساني، ساز و كار تعريف‌شده‌اي ندارد، اين اتفاق براي همه‌ي ما مي‌افتد؛ خودتان در جريان هستيد كه يك رمان را گاهي هم‌زمان چند نفر ترجمه مي‌كنند.

پس يعني مي‌گوييد كمتر سراغ كاري مي‌رويد كه قبلا ترجمه شده. درست است؟

حقيقتش را بخواهيد، كاري كه قبلا ترجمه شده، برايم در اولويت نيست اما در كارهايي كه ترجمه كرده‌ام به هر حال اين اتفاق افتاده كه كتابي قبلا ترجمه شده باشد و من هم سراغش بروم. اما ترجيحم اين است كه اين اتفاق نيفتد. چون واقعيتش اين است كه فكر مي‌كنم آثار خيلي خوبي هست كه هنوز ترجمه نشده است که البته تعدادشان هم کم نیست. واقعيت اين است كه ترجيح من هرگز اين نبوده كه بروم سراغ اثري كه مي‌دانم ترجمه شده يا مي‌دانم همكار ديگري در حال ترجمه است. اما متأسفانه همه‌ي ما كه در اين حوزه حرفه‌اي كار مي‌كنيم، اين مسئله را خواسته يا ناخواسته تجربه كرده‌ايم. اما همانطور كه گفتم اغلب مي‌روم و قبل از ترجمه‌ي كار سري به سايت كتابخانه‌ي ملي مي‌زنم تا اثري كه دست گرفته‌ام، قبلا ترجمه نشده باشد.

در واقع تنها كاري هم كه از دست يك مترجم در اين مسئله برمي‌آيد همين است. همين كه برود و نگاهي به فهرست كتاب‌هاي سايت كتابخانه‌ي ملي بيندازد.

خب اين هم محدوديت‌هاي خودش را دارد. چون اسم كتاب وقتي روي سايت قرار مي‌گيرد كه ناشر فرستاده باشد براي فيپا؛ يعني تازه آن موقع است كه اسم كتاب و نام نويسنده و مترجمش روي سايت مي‌آيد. وقتي من در حال ترجمه هستم و همكار ديگري هم شروع به ترجمه مي‌كند، اين جايي ثبت نشده و هر دو از كار هم بي‌خبر مي‌مانيم تا زماني كه تحويل ناشر بدهيم و ناشر براي گرفتن فيپا از كتابخانه‌ي ملي اقدام كند.

البته اگر هم امكاني وجود داشت كه قبل از فيپا همكاران مترجم از كار هم مطلع شوند، شايد بعضي‌ها تن به اطلاع‌رساني نمي‌دانند. چون بعضي از مترجمان تعمدا اصرار دارند كه مترجمان ديگر را از كاري كه ترجمه مي‌كنند، بي‌خبر بگذارند.

بله. اين هم يك بحث ديگر است. مترجمي كاري را خوانده و پيدا كرده و دوست ندارد بعضي مترجمان ديگر، با شنيدن خبر ترجمه‌ي او، بروند و آن كار را ترجمه كنند و زودتر بفرستند به بازار.

معيار انتخاب شما در ترجمه چيست خانم قندهاري؟

من چون خوشبختانه رشته‌ تحصیلی ام در دانشگاه ادبيات انگليسي بوده و تا مقطع كارشناسي ارشد را هم خوانده‌ام... البته دكترا را هم رفتم اما رها كردم...

چرا رها كرديد؟

من در مالزي دكتراي انگليسي را شروع كردم و آنجا ديدم كه از سطح علمي و تحصيلي دانشگاه در اين رشته راضي نيستم. به نظرم بايد اين رشته را در كشور انگليسي‌زبان خواند. اما درباره‌ي معيارهايي كه پرسيديد، اين را بگويم كه به هر حال شما وقتي رشته‌ي تحصيلی‌تان با زمينه‌ي كاري‌تان نزديك است، به يك معيارهايي مي‌رسد و من در واقع به معيارهاي شخصي خودم رسيدم. مثلا اينكه اثر به دلم نشسته باشد، از مطالعه‌ي آن لذت برده باشم، اثر قدرتمندي باشد و از ساختار خوبي هم برخوردار باشد. همينطور عناصر داستاني آن به شكل منسجم در كنار هم قرار گرفته باشند. در مجموع وقتي همه‌ي اين‌ها در كنار هم جمع مي‌شود، حس مي‌كنيد خواندن آن اثر يك اتفاق بوده و تأثير خاص در ناخودآگاه شما گذاشته و دوست داريد آن را ترجمه كنيد تا ديگران هم بخوانند و همين تأثير و حس به آن‌ها هم منتقل شود.

ولي يادم است «گريزپا» در ايران آن اوائل نگرفت. يعني با اينكه داستان‌هاي مونرو، داستان‌هاي بسيار تأثيرگذاري هستند، اما مخاطبان سراغش نرفتند.

 

من دو كتاب از داستان‌هاي آليس مونرو ترجمه كرده‌ام؛ يكي همين «گريزپا» (نشر افق) و ديگري «عشق زن خوب» (نشر قطره) كه 5 داستان از اين نويسنده است. به اين دو كتاب در زمان خودشان به شكل خاصي كه شما مد نظرتان هست، توجه نشد. اما به محض اينكه در پاييز سال گذشته اعلام شد خانم مونرو برنده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبيات شده، اين آثار به يك باره مطرح شدند و مخاطبان هم رفتند سراغش.

نكته‌ي ديگر، درباره‌ي پرسشي هست كه ممكن است براي يك عده پيش بيايد؛ به‌خصوص كساني كه تازه مي‌خواهند كار ترجمه را شروع كنند. از اين راه، يعني ترجمه و چاپ كتاب، مي‌شود امرار معاش كرد؟

خيلي سخت. خيلي.

شما اين‌همه كار ترجمه‌ كرده‌ايد و بعضي از آن‌ها حتا به چاپ‌هاي دوم و سوم رسیده...

ماجرا اين است كه متأسفانه كتاب در كشور ما مظلوم‌ترين كالاي فرهنگي است و نشر در ايران، بسيار ضعيف و آسيب‌پذير. من در مجموع بيش از 80 كتاب در حوزه‌ي نوجوان و بزرگسال ترجمه كرده‌ام؛ با احتساب تعدادی عنوان در حوزه روان شناسی و همین طور ترجمه از فارسی به انگلیسی. اما متأسفانه بعضي مسائل را با آزمون و خطا آموختم. چون از سن كم شروع كرده بودم بعضي مسائل را نمي‌دانستم. مثلا گاهي با ناشري كار كردم كه خوب نبود و كتاب (با وجود قابليت‌هايش)، در چاپ اول ماند. تيراژ كتاب را كه ديگر خودتان مي‌دانيد؛ در اين سال‌ها دائم پايين آمده. از آن طرف مي‌گويند قيمت كتاب افزايش داشته. بله. اين درست است كه قيمت كتاب بالا رفته، اما بايد توجه داشت به همان نسبت، تيراژ كتاب پايين آمده. و به همين دليل به نظرم امرار معاش از اين راه خيلي سخت است. يعني شما بايد پركار باشيد و مدام در حال ترجمه که خود همین امر در نهایت بار منفی به همراه دارد.

خب شما مترجم پركاري هستيد. يعني شما هم بعد از اين همه كار، هنوز امرار معاش از اين راه را سخت مي‌دانيد؟ يعني هنوز هم نتوانسته‌ايد به شكل كاري كه مثلا يك كارمند دارد از آن درآمد داشته باشيد؟

نه متأسفانه. نه.

از شنيدن اين پاسخ متأسفم. اما خب در ازاي آن، خوشحالم لااقل يكي از كارهايي كه به‌تازگي ترجمه كرده‌ايد، فروش خوبي داشته و در حال حاضر به چاپ سوم هم رسيده. مقصودم رمان «پيش از آنكه بخوابم» است. البته درباره‌ي رمان «خانه‌ي كاغذي»، فعلا بايد منتظر باشيم ببينم مخاطبان خوش‌شان خواهد آمد يا نه. چون تازه در همين نمايشگاه كتاب درآمد. اما خودتان فكر مي‌كرديد كه رمان «پيش از آنكه بخوابم» تا اين حد اقبال داشته باشد و چاپ سوم آن تمام شود؟

حقيقتش را بخواهيد چون اين كتاب در سراسر دنيا پرفروش بود و به خيلي از زبان‌ها ترجمه شده بود، قاعدتا فكر مي‌كردم كه چنين اتفاقي براي آن در ايران هم بيفتد كه افتاد. اما در عين حال، به دو مسئله بايد دقت كنيد: اول اينكه سليقه‌ي مخاطبان ايراني غيرقابل پيش‌بيني است و دوم اينكه خيلي وقت‌ها شما يك اثر بسيار خوب و پرفروش را ترجمه مي‌كنيد اما چون ناشر خوب عمل نمي‌كند، متأسفانه كار ديده نمي‌شود. يك اشكالي كه وجود دارد اين است كه خيلي از ناشرهاي ما كتاب را فقط تا مرحله‌ي توليد پيش مي‌برند اما بعد از اينكه كتاب چاپ مي‌شود، آن را رها مي‌كنند؛ نه اطلاع‌رساني مي‌كنند، نه تبليغ مي‌كنند، نه معرفي. با اين‌همه عناويني كه در ايران چاپ مي‌شود، هر كتابي نياز به اطلاع‌رساني و تبليغ و معرفي دارد. خيلي از دوستان و همكاران شما هم حتا بعد از شش هفت ماه ممكن است از چاپ يك كتابي خبردار نشوند. در واقع مي‌خواهم بگويم خوشبختانه نشر آموت در اين زمينه ناشر فعالي است و خوب عمل كرده.

جالب اينجاست كه گويا كار اول نويسنده هم بوده.

بله.

گويا يك اثر كارگاهي هم بوده.

دقيقا نمي‌دانم اين رمان محصول آن كارگاه بوده يا آن كارگاه در روند نگارش اين اثر مؤثر بوده. در واقع نويسنده وقتي متوجه علاقه‌اش به نويسندگي مي‌شود، يك دوره‌ي شش ماهه كارگاه داستان‌نويسي مي‌رود. ضمن اينكه اين آدم يك‌ دوره‌اي را هم با بيماراني كه دچار اختلال حافظه بودند، گذرانده. و در رمان هم اگر دقت داشته باشيد، اين مسئله الهام‌بخش است. همه‌ي اين‌ها دست به دست هم مي‌دهند كه روي اين سوژه داستانی تمركز كند و چنين رماني بنويسد.

هيچ‌وقت مسائل زنان و دغدغه‌هاي زنان را هم در انتخاب كارهاي‌تان دخيل كرده‌ايد؟

خب اگر دقت كرده باشید، واتسون و دومينگوئز هردو مرد هستند. ارلند لو، نويسنده‌ي رمان «اَبَر ابله» هم كه آن را 4 سال پيش نشر ثالث با ترجمه من منتشر کرد، مرد است. در واقع من بيش از اين‌ها، دغدغه‌ي روابط انساني دارم و اين مسئله بسيار مهم است و جهان‌شمول و دغدغه‌ي مشترك بسياري از انسان‌ها. ضمن اينكه بايد توجه داشت نويسنده از چه منظري به اين رابطه نگاه كرده. وقتي من در يك اثري نگاه عميق او را ببينم، ترغيب مي‌شوم به ترجمه.

هيچ شده بعد از ترجمه، ارتباطي هم با نويسنده‌ي خارجي داشته باشيد يا مثلا او را از ترجمه‌ي كارش در ايران مطلع كنيد؟

واقعيتش را بخواهيد يكي دو بار خواستم اين كار را بكنم، اما طوري برخورد مي‌كردند و طوري موضع گیری مي‌کردند كه پشيمان شدم. شايد به اين دليل كه اينجا ايران است و آنها ذهنيت خوبي راجع به ما ندارند. اصلا مطلع كردن نويسنده يك نوع ريسك است. شما نمي‌دانيد كه چطور برخورد مي‌كند. بعضي از آنها البته وقتي شرايط‌ را توضيح مي‌دهي، درك مي‌كنند. مثلا وقتي مي‌گويي كه ما اينجا كپي‌رايت نداريم و در اين قضيه ساز و كار درستي وجود ندارد، مي‌پذيرند. من خودم در بخش ارتباطات بین الملل بعضي از ناشرها فعال بوده‌ام. آنجا هم ديده‌ام كه آنها خيلي متفاوت برخورد مي‌كنند. يعني اصلا جرأت نمي‌كني به بعضي از آن‌ها بگويي كارش را ترجمه كرده‌اي. من يادم است سراغ يك نويسنده‌اي رفتم و اي-ميلش را پيدا كردم. خانم نويسنده‌ي سياه‌پوستي بود كه من رماني از او در حوزه‌ي نوجوان ترجمه كرده بودم. وقتي به او اي-ميل دادم كه مي‌خواهم كارت را ترجمه كنم، ديدم طوري تهاجمي برخورد مي‌كند كه اصلا بهتر است به او نگويم كارش را ترجمه كرده‌ام. چون ديدم اين برخورد، برخوردي نيست كه بتوانيم براي آثار بعديِ به تعامل برسيم.

نكته‌ي ديگري كه دوست دارم به آن اشاره كنم «ويرايش» است. در ايران، چه در حوزه‌ي ترجمه و چه تأليف، به اين مسئله توجهي نمي‌شود. شما چقدر به ويرايش كارتان اعتقاد داريد؟

ويرايش مسئله‌ي بسيار مهمي است. اگر حوزه‌ي نشر قرار باشد به ارزش و جايگاه حرفه ای و تخصصی خودش برسد، بايد به ويرايش هم توجه بيشتري كرد. من خودم بسيار مشتاق و علاقه‌مندم كه وقتي اثري را ترجمه مي‌كنم، برود زير دست ويراستار برود و روي آن كار شود. چون خواننده‌ي حرفه‌اي نقاطي را خواهد ديد كه ممكن است من نديده باشم. من حين ترجمه‌ي كار آن قدر غرق اثر مي‌شوم كه ممكن است بعضي مسائل را نبينم. به خاطر همين ويرايش اهميت بسيار زيادي دارد.

عملاً كه البته چنين چيزي وجود ندارد. مثلا كارهاي خود شما را چه كسي ويرايش مي‌كند؟

ناشرهايي كه تا به حال با آنها كار كرده‌ام، رفتارهاي متفاوتي داشته‌اند. بعضي از آن‌ها استقبال كرده‌اند، بعضي از آنها خودشان طبق روال مرسوم نشرشان، كار را سپرده‌اند به بخش ويرايش و البته متأسفانه بعضي از ناشرها هم به اين مسئله بي‌توجه بوده‌اند. مثلا گفته‌اند ويراستاري با خودت است! در واقع براي بعضي از آنها كم كردن هزينه‌ها مهمتر است. بعضي ناشرها چون لزوم ويرايش را نمي‌دانند، مي‌خواهند هزينه‌ي توليد را پايين بياورند و متأسفانه كار را به ويراستار نمي‌دهند و كتاب بدون ويرايش چاپ مي‌شود. يا مثلا مي‌گويند كه خودت ويراستار پيدا كن و بده به هر كسي دوست داري ويرايش كند! يعني مشخص است كه اهميت اين مسئله هنوز براي‌شان جا نيفتاده. نمي‌دانند در مرحله‌ي پيش از توليد، اين بخش چقدر ضرورت دارد.

در پايان دوست دارم به خاطر ترجمه‌ي كتاب «خانه‌ي كاغذي» هم از شما تشكر كنم. مرا ياد يكي از رمان‌هاي شاهكار قرن، «تنهايي پرهياهو» اثر بهوميل هارابال انداخت. اين رمان را آقاي پرويز دوايي ترجمه كرده‌اند. در آن رمان هم موضوع اصلي حول كتاب بود و شخصيت اصلي با كتاب‌هاي مختلف سر و كار داشت. البته آنجا مرد در كار امحاء و خمير كردن كتاب بود و ماجرا در حكومت‌هاي توتاليتر كمونيستي پيش مي‌رفت. اما در «خانه‌ي كاغذي» فضا طنازانه‌تر روايت مي‌شود. در كل كار بسيار جذاب و خواندني‌اي بود. فقط به عنوان آخرين سوال مي‌خواستم بدانم تصويرگري‌هاي «خانه‌ي كاغذي»، در كتاب اصلي هم به همين شكل بود؟

بله. دقيقا همين بود و ناشر هم كار را عين كتاب اصلي درآورد.

اين نويسنده (دومينگوئز)، كارهاي ديگري هم دارد؟

دارد. ولي هنوز به انگليسي ترجمه نشده. در واقع «خانه‌ي كاغذي» تنها كاري بود كه از اين نويسنده به انگليسي ترجمه شده بود كه من هم آن را خواندم و ترجمه كردم.

 

روزنامه هفت‌صبح- 31/2/93

نوشته شده توسط یاسر نوروزی در ساعت 15:42 | لینک