ای کاش ای کاش ای کاش داوری داوری...
مرضیه جان!
امیدوارم هر چه زودتر به آغوش خانواده برگردی....
گِل لگد ميكنيم...
سال گذشته رماني پنجشش جلدي نظرم را به خود جلب كرد؛ نه به لحاظ كيفي بلكه بيشتر به لحاظ كَمّي! با خودم گفتم در اين دور و زمانه چه كسي خطر ميكند و رماني چندجلدي مينويسد. كتاب را برداشتم و چندصفحهاي خواندم. ملالآور بود و چنان به حشو و زوائد درآميخته كه حِسِّ راه رفتن در سنگلاخ را به من ميداد. كتاب را بستم. چندي بعدتر از آن، جلد اول را خواندم و مطلبي نوشتم كه در مجلهي «مهر» به چاپ رسيد؛ مقالهاي گلايهآميز در نقد انتشار چنين كتابهايي. چند هفتهاي بعد دعوتام كردند تا راجع به اين كتاب صحبت كنم. رفتم و نظراتم را دربارهي اين كتاب و كُلّا رمانهاي چندجلدي گفتم. هفتهي بعد از آن ديدم رمان برندهي جايزهي كتاب فصل شده! من نويسندهي كتاب را نميشناسم و به ايشان احترام ميگذارم اما رمانشان به هيچ وجه لايق چنين جايزهاي نبود. و اما امروز... امروز شنيدم كه اين رمانِ چندجلدي برندهي جايزهي جلال هم شده! چه بگويم؟! متأسفم. رمان «جادهي جنگ» با ارفاق رماني متوسط است كه علاقهمندان و حرفهايهاي رمان بعيد است جلد اول آنرا بخوانند و حتي لذت ببرند. واقعاً متأسفم. از اين جهت كه ميبينم انتقادات ما روزنامهنگارها به جهت فضاي پُر از سوءتفاهم (چه بين جماعت روشنفكر و چه بين دولتيها) هيچ فايدهاي ندارد. برخي از دوستانِ موسوم به جريان روشنفكري براي حالگيري از فلان نويسندهي دولتي، رمانش را ناديده ميگيرند و برخي دولتيها هم از سَرِ بيرماني يا خداينكرده لَج، به رماني ضعيف و كمارزش جايزه ميدهند. دوستِ روزنامهنگارِ من! بگذار راحت و خودماني بگويم؛ داريم گِل لگد ميكنيم رفيق!
بهترین های داستانی دهه هشتاد در همشهری
به نظرم جای چند کتاب در اون فهرستی که برام خوندن و خواستن نظر بدم خالی بود. شاید بهتر بود به جای «بهترین ها» بگن «تاثیرگذارترین ها»: یعنی اون هایی که یک جریانی ایجاد کردن. نمی دونم. شاید هم همون «بهترین ها» درست باشه. به هر حال اگه من بودم کمی فهرست رو تغییر می دادم. ایرادی به دوستان وارد نیست. هر کس بنا به سلیقه و ذائقه خودش فهرست تهیه می کنه.
نظرات من و مابقی دوستان رو اینجا ببینید.
ميعادِ مُردگان
اغلب مترجماني كه دستبهقلم شدهاند و به كارِ نوشتن داستان و رمان پرداختهاند، ناكام بودهاند. اين گزاره در ايران چنان صادق است كه كمتر مترجمي را پيدا ميكني، كاري قابل قبول نوشته باشد. قيد «كمتر» را به حد افراط در نظر بگيريد؛ يعني تعدادشان به انگشتان يك دست هم نميرسد. وسوسهي نوشتن حتي دامنگير برخي از مترجمانِ سرشناس و بهنام نيز شده است؛ عزيزاني كه در كارِ ترجمه دستي داشتهاند و ذوقي، و ترجمههاي ماندگاري به يادگار گذاشتهاند. و تأسف اينجاست كه اكثريت، داستانهايي ملالآور، خالي از خلاقيت و نيز به شدت غيرايراني نوشتهاند. صادقانه بگويم وقتي «اين برف كي آمده...» را ديدم، عطف به ماسبق كردم و به همان چوب راندم و با ترديد خريدم. اما داستانِ اول، كارِ خودش كرد....
«محمود حسينيزاد» مترجمي نامآشناست؛ او را به ترجمهي آثاري از «فردريش دورنمات» ميشناسيم و «يوديت هرمان» و «پيتر اشتام» و «اووه تيم» و ديگران. و مجموعهداستان «اين برف كي آمده...» دومين اثرِ تأليفيِ اوست. او در اين كتاب، جهاني ميآفريند كه مترجم/نويسندگانِ پيش از او نتوانستهاند به آن برسند. و نيز داستانهايش مؤلفههايي دارند كه حتي در ميان داستانهاي كوتاه ايرانيِ اين سالها هم قابل تأمل و مثالزدنيست. نخست و بهاختصار از غفلت ديگر مترجم/نويسندگان بگويم و هوشمندي «محمود حسينيزاد» و پس از آن به مؤلفههايي كه ذكرش رفت.
مضمون داستانهاي «اين برف...» مرگ است و مرگ، دغدغهي اصلي صاحباثر. و مهمترين نكته اينكه داستانها تنها نامهاي ايراني يدك نميكشند بلكه ذهنيتي ايراني بر آنها حاكم است. اگر هم اينچنين نباشند، در اقليمي جهانشمول حيات دارند. در توضيح اين جمله بايد گفت اغلب مترجماني كه دست به كارِ نوشتن شدهاند، چنان تحت تأثير فضاي آثارِ غيرايراني بودهاند كه در بهترين حالت هم نتوانستهاند كپيكاري موفق باشند و جزيرههايي پرتافتاده ساختهاند كه نه مخاطب ايراني با آن ارتباط برقرار ميكند و نه حتي خودشان؛ ملغمهاي ايراني/اروپايي/آمريكايي/آمريكاي لاتيني (!) كه خودشان هم نميدانند كجاست. داستانهاي اين دوستان، حس همزادپنداري را ميكُشند و راهي به ديهي ندارند. از اين بحث ميگذرم كه مفصل است و در اين نوشته، مجال مقايسهي آثار نيست. و اما مؤلفههايي كه حكايت از پختگي و ظرافت كار دارند:
دادهها در مجموعهداستان «اين برف...» به دقت مديريت شدهاند. يعني نويسنده به ضربآهنگ روايت آگاه است؛ ميداند كجا و چهمقدار اطلاعات داستاني ارائه دهد كه بسامد آن دچار ايراد و تعليق اثر، با اُفت مواجه نشود. اين مؤلفه در تمامي داستانها حضور دارد. حتي گاهي چنان به دقت مراعات ميشود كه ميپنداري از دست دادنِ يك خط، برابر است با از دست دادنِ كُلِّ داستان باشد؛ مثل داستانهاي «عصر سمت غروب...»، «منتظر جواب من نشد»، «فقط وقتي خوابش ميبرد...» و «كنار جاي خالي».
عنصر ديگر، آزمونِ رواييِ نويسنده است؛ به خصوص در داستان «فقط وقتي خوابش ميبرد...» و «اگر با من آمده بودي». در داستان «فقط وقتي...» با يك دورِ روايي مواجهايم؛ نويسنده بخشي از ماوقعِ داستان را روايت ميكند و بعد از چند صفحه، دوباره ميرسد به همان تكهي اول داستان. البته اين نوع روايتِ حلزوني، بيسابقه نيست اما عنصريست كه در داستان ايراني، كمتر آن را ميبينيم (دقت داشته باشيد مقصود، داستانهاي كوتاه ايرانيِ اواخرِ دههي هشتاد است). نويسنده در اين داستان اين دورِ روايي را به زيبايي ترسيم ميكند و داستاني موفق مينويسد. در «اگر با من...» نيز با نوعي ديگر از خلاقيت روايي مواجهايم؛ تكههايي روايت ميشود كه هر كدام با هم پيوند دارند اما در دو مكان اتفاق ميافتند. هر كدام از اين تكهها با جملات «زن نبود»، «مرد نبود» آغاز ميشوند و در نهايت با «هيچكس نبود» به پايان ميرسند.
در پايان بايد به يك ضعف فراداستاني اشاره كنيم كه در تعليقِ و حدس و گمانِ مخاطب بسيار مؤثر است و اثر را خدشهدار ميكند. اينكه گفتيم «فرداستاني» مقصود نحوهي انتخاب داستانهاست؛ تمامي داستانها دربارهي مرگاند و غالباً نوعي غريبگرداني دارند؛ به اين طريق كه مخاطب در پايان احساس ميكند شخصيت اصلي در دنياي مردگان است و با «كسي كه نيست» ارتباط دارد. اين مسئله ممكن است در داستانهاي اول و دوم و سوم قابل حدس نباشد، اما بهمرور تعليق كار را كاهش ميدهد چراكه پيش از خواندنِ داستانها ميتوانيد حدس بزنيد كه در پايان چه اتفاقي خواهد افتاد. شباهتِ ساختارِ رواييِ داستانها، و نيز شباهت مضامين، به اين ضعف دامن ميزند و پايانهاي ضربهزنندهي داستان را با اشكال مواجه ميكند. هر چند؛ همچنان بر اين عقيدهام كه اين ضعفي فراداستانيست و به ضعف و قوت داستانها (بصورت مجزا) ارتباطي ندارد.
(این مقاله در روزنامه هفت صبح منتشر شده)
ويدئو مخربتر است يا بمب اتم
غروب رسيدم خونه و تلويزيون رو روشن كردم واسه افطار ديدم صفحه خالييه. رفتم بالاپشتبوم، ملت جمع شده بودن. اِلامبيها رفته بود و يكي دو تا از ديشها كج و معوج شده بود. دعا كردم خداوند در اين ماه مبارك عقلي نصيبِ باعث و بانيِ ماجرا كنه چون همسايهها ميگفتن مأمورها خودشون هم راضي به اين كار نبودن. مردم فحش ميدادن ولي خب، با فحش و فضيحت كه كار درست نميشه. رفتم خونه و نشستم به فكر كردم و هيچي عايدم نشد. اگه ماهواره عينِ فسق و فجور هم باشه، باز هم اين كارها چه فايده داره؟ بهتون ميگم: دو تا فايده داره؛ پررونق كردنِ بساطِ قاچاقچيهاي واردكنندهي ديش و ريسيور و اين حرفها و دوم هم عصبي كردنِ مردم. توي مجمتع ما همه زن و بچه داراَن. آقايِ هر كي هستي كه دستور ميدي صبح بريزن و قفل دَرِ پشتبوم رو بِكَنَن؟ برادرِ من! آخه از اين جماعت كي ميشينه با زن و بچهش فيلمهاي اونطوري نگاه كنه؟ به خدا دنبال بيبيسي و اين چيزها هم نيستن. وضعيتشون نسبت به حكومت هم روشنه. نه قراره با نگاه كردنِ ماهواره، از حكومت زده بشن و نه قراره با نگاه نكردنش عاشق و شيفتهي اين دم و دستگاه. نكن داداش! دو روز ديگه انتخاباته و قراره اينها باز بشن ملت قهرمان..... من نميدونم، خدا ميدونه اوضاع چه شكلي بشه روزِ انتخابات. ولي اون روز دورِ ساختمونِ ما رو خط بكش كه عمراً كسي بياد....
«بدترينِ مردم كسيست كه
ديگران از شَرِّ زبانش
آسوده نباشند...»
پیامبر (ص)